تبليغاتX
همراه با کاروان

همراه با کاروان

سفرنامه حج

 


توضيح۱: علاوه بر عکسهائی که در صفحه مشاهده می‌شوند، عکس‌های بيشتری، (بيش از ۱۱۵ عکس)، به صورت Hyper Link به فرازهائی از متن در تمام قسمت‌ها اضافه شده‌اند. با «کليک»بر روی قسمت‌های آبی رنگ متن، آنها را ببينيد.

توضیح ۲: این وبلاگ قبلا در آدرس http://www.hsanaei.persianblog.com به صورت روزانه در اسفند ۸۳ در  بیست ونه قسمت منتشر وسپس به اینجا منتقل شده اند.


مطابق نظر برخي از فقها مي‌توان به جاي بيتوته در «منا»، به مكه رفت و پس از انجام ساير اعمال باقيمانده حج، يعني «طواف‌ زيارت»، «سعي»، «طواف نسا» و نماز «طواف نسا» تا صبح بيدار مانده و به عبادت مشغول شد.

Safa-Marveh

مطابق برنامه‌اي كه مدير كاروان بر اساس همين نظر تنظيم كرده، عازم مكه می‌شويم. اين اعمال جايگزين اگر چه انجام مناسك را ساده مي كند ولي نمي‌دانم چرا به دل نمی‌چسبد. اگرچه در ابتدا بدون اينكه به جزئيات آن بيانديشم تصورم اين بود كه كار خوبيست! دكتر شريعتي هم نيست كه اين راه‌هاي ميان‌بر ساده‌ سازي اعمال حج را ببيند و ننويسد كه اعمال حج «دو دو تا چهارتاست!»

به مكه مي رويم و به هتل. احساسم اين است كه از فضاي انجام اعمال خارج شده‌ام و بازگشت به همان زندگي عادي قبل از هشتم ذيحجه. اكنون مي‌بينم كه با اجراي چنين برنامه‌اي در واقع خود را يك شبانه‌ روز از ساير حجاج جدا كرده و از فضاي معنوي پر جمعيت «منا» محروم. مگر نه اينست كه تمام اين مراسم به گونه‌اي تنظيم شده كه خيل جمعيت، همراه و هماهنگ با هم اعمال را انجام دهند؟ و اصولا به قول دكتر «حج» يعني «آهنگ». پس اين گونه حاشيه رفتن‌ها قاعدتا بايد خارج از قاعده باشد.

پس از غروب آفتاب با خواندن نماز مغرب و عشا عبادتمان را مطابق همان قاعده فقهي شروع مي كنيم. البته از ظهر تا غروب حسابي خوابيده‌ايم. نمي دانم «مشغول عبادت» بودن در اين حكم فقهي حد و اندازه‌اش چقدر است. ولي از آنجا كه روحانيون كاروان در جريان توضيحات خود به زائرين از شوخي و خنده هم استفاده مي كردند، بايد استنتاج مي‌شد كه اين عبادت آنچنان هم مستمر نيست و گاهي هم مي‌توان به لغو گذراند! يكي از روحانيون براي اينكه خط قرمز انجام عبادت تمام شب را بدون استثنا و يا كم استثنا! كند توضيح داد كه فقط فتواي «آيت الله سيستاني» بر اين است كه عبادت مي تواند از نيمه شب شروع شود و بر اساس ساير فتواها در صورت خروج از «منا» بايد تمام شب به عبادت سپري شود. بدون لحظه‌اي خواب و حتي چرتي كوتاه. و تذكر مي دهد كه اين هم فقط شامل آن دسته از مقلدين آيت الله سيستاني مي شود كه قبل از ايشان از مرجع ديگري تقليد نمي كرده‌اند، زيرا ايشان بقا بر مرجع اعلم ميت را واجب مي داند.

در جمعي از زائرين بر سر اين موضوع بحث می‌شود. برخي مي‌گويند درحال حاضر آيت الله سيستاني نسبت به مراجع تقليدي كه مدت زيادي از فوت آنها مي‌گذرد اعلم است. ديگراني نيز هستند كه از اين اظهار نظر سخت متعجب مي‌شوند و نمي‌توانند بپذيرند كه براي يرخي از مراجع تقليد برزگ اسطوره شكني شده و شخص ديگري، حتي پس از فوت ايشان اعلم باشد! يكي از آنها مي گويد: «اين در يك صورت مي تواند صحيح باشد و آن هم زمانيكه فرد در آن زمان هنوز آيت الله سيستاني را كشف نكرده باشد». البته در مقابل نيز مطرح مي‌شود: «مجتهد زنده‌اي كه سالهاست پس از فوت مراجع بزرگ مشغول تحصيل علم و نيز مشغول اجتهاد بوده، در اين مدت ممكن است به اندازه‌اي ارتقا علمي يافته باشد كه در زمان حاضر از فردی که ديگر در دار دنيا نيست تا بر علمش بيافزايد پيشي گرفته و اعلم شده باشد. و به نظرم اين استدلال كاملا منطقي‌ است. اين امر لااقل در مسائلي كه بايد زنده بود تا آنها را فهميد و در آن باره فتوي صادر كرد صادق است.

اكنون از كل اعمال حج فقط يك بار ديگر رمي جمرات سه گانه باقيست كه فردا بايد به انجام برسد. راه ميانه مدير كاروان البته بسيار مفيد واقع شد و ما اعمال مذكور را در محيطي بسيار خلوت انجام داديم و همه راضي از اين وضع. در اعمال حج هم به دنبال راحتي و آسايشيم، در جائيكه به نظر می‌رسد «رنج آفرين» طراحي شده تا كمي پالايش شود اين جان آسايش طلب آدمي. و شايد از اين پالايش مقطعی، راهي بيابد به پالايندگي هميشگي. به نظر می‌رسد بايد در راه كعبه سرزنش‌هاي خارهاي مغيلان را به جان خريد و از خليدن اين خارها نگريخت، به قول حافظ:

در بيايان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم

سرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور

ولي ما خار مغيلان كه نديده، هيچ، هتل و كباب و آب گورارا و ميوه هاي جورواجور ديده و چشيده, از حداقل زحمت طواف در ازدحام طواف كنندگان هم گريخته‌ايم! و چه مي گريزيم همه عمر از چيزهائي كه نبايد بگريزيم! دو طواف هفت شوطي را دقيقا مي شمارم با خواندن دعاي هر شوط در زمان پيمودن آن و به ياد مولوي كه اين شمارش ها را برنتافته و مي‌گويد:

حاجي عاقل طواف چند كند هفت هفت

حاجي ديوانه ام من نشمارم طواف

ولي شگفتا! بسيار ديدم طواف كنندگاني را كه هم طواف مي شمردند و هم عاشقانه مي‌گريستند و هم ديوانه وار مي چرخيدند. بارها آرزو كردم يكي از آنها بودم. ولي نبودم. و بيشتر صورت طواف بر من غلبه داشت و شمارش آنها و اذكاري كه آنها را فقط بر زبان مي‌راندم. مبادا شرح حالم اين باشد:

به طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادند

والسلام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 19:6  توسط حسین ثنائی نژاد  | 

 از ديروز عصر نتوانسته ام ادامه اين يادداشت را دنبال كنم. انجام اعمال حج بصورت فشرده, كاملا وقتم را پر كرده بود. عصر روز عيد قربان، نزديك غروب و من پس از انجام «حلق» (تراشيدن سر) و دوش گرفتن و اندكي استراحت نشسته‌ام كه بنويسم. جلو چادر، تقريبا در منتها اليه «منا».

Mena at night

حال خوشي دارم. احساس عيد بودن. كمي مانند همان احساسي كه در كودكي از عيد داشتم. لباس نو پوشيده‌ام. يك پيراهن, يك شلوار ورزشي بادگير كه مناسب اين گرما نيست و لباسهاي زير كه از دست فروشی‌هاي خيابانهاي منا خريدم, جمعا به بيست ريال و دو خميني (يعني دو هزار تومان. بسياري از كسبه در مكه و مدينه اين واحد را براي پول ما در مقابل مشتري‌هاي ايراني استفاده مي‌كنند.). مراسم امروز كمي سنگين و براي من كه از درد سياتيك رنج مي برم تا حدودي طاقت فرسا. 5/8 كيلومتر طي مسير از مشعر تا انتهاي «منا» براي اجراي رمي «جمره عقبي » و برگشت به چادر، در ازدحام شديد جمعيت. برخي زائرين دلواپس گم كردن همسفرانشان, برخي نگران از انجام ندادن به موقع «رمي» و در نتيجه تعويق قرباني و اقامت يك شب بيشتر در «منا» و جمعي بي نظم و بي مبالات وگاهي نيز به دليل بي‌تدبيري انتظامات و نيز جاهائي به دليل باريك شدن مسير و يا ورود مردم از انشعابها به خيابان اصلي و دلايل ديگر باعث اين ازدحام.

در برخي نقاط مسير، فشار جمعيت به قدري زياد كه ضعيف ترها در معرض خطر جدي. جالبتر اينكه برخي از مردم مرتب از ديگران مي خواستند هل ندهند و عجله نكنند. بدون اينكه معلوم باشد چه كسي هل مي دهد. قاعدتا در اين جور مواقع فشار، ناشي ازحركت فشرده مردم است و هيچ كس مسئول آن نيست. پيرمردي پيشاپيش من در حركت و به من مي گفت: «هل نده و گرنه فحش مي دهم!» و همين جمله را تكرار مي كرد. البته فحش هم نداد خوشبختانه! اگر چه من به شوخي در ضمن توضيح وضعيت دشوار موجود به او پيشنهاد دادم كه اگر فحش دادن چيزي را حل مي كند، بدون نگراني هر چقدر دلش مي خواهد به من فحش بدهد. و تقريبا مطمئن بودم كه يك كلمه از حرفهاي مرا هم نشنيد!

پليس تلاش بسياري مي كرد تا جمعيتي را كه در جهت مخالف حركت مي كردند سامان داده و آنها را در مسير خودشان قرار دهد و با تشكيل يك زنجير انساني طولاني اين دو مسير را جدا می‌كرد. با اينحال در برخي نقاط اين تلاش ها به هيچ وجه كافي نبود. در بعضی جاها نيز ماشين‌هائي در وسط مسير پارك شده بودند، بي هيچ دليل آشكاري، و راه را به شدت تنگ مي‌كردند.

جمعيت آن آرامش و معنويت طواف و سعي را نداشت. اگرچه روحانيون كاروان ما و يكي دو كاروان ديگر با خواندن دعاها و تكبيرهائي و تكرار آن از طرف زائرين تلاش می‌كردند معنويتي به فضا تزريق كنند كه ميسر هم نمی‌شد و مردم همچنان بافشار در حركت. هر چقدر به سمت «جمره» نزديكتر می‌شديم حالت هجومي جمعيت بيشتر می‌شد و البته خوشبختانه از حدود 700 متر مانده به جمره به مقدار زيادي از فشار ازدحام جمعيت كاسته شد. ولي شيوه راه رفتن و رفتار مردم همچنان در حالت يورش. و البته، كه اين يك يورش بود. يورش به شيطان نمادين. به يكي از همسفرانم گفتم اي كاش ما مردم در زندگاني عادي خود نيز با همين جديت با شيطان و شيطانهاي وسوسه‌گر مبارزه مي كرديم!

از كنار «جمره» اولي و وسطي عبور و به جمره عقبي رسيديم. جمره‌ها با آنچه در عكس ها ديده بودم هيچ شباهتي نداشتند، به طوريكه جمره اولي و وسطي را اصلا نديده از كنارشان گذشتم. در جمره عقبي وقتي ديدم مردم به چيزي شبيه يكي از پايه‌هاي پلي كه در زير آن قرار گرفته بوديم سنگريزه پرتاب مي كنند، تازه متوجه شدم كه آن دو پايه قبلي هم كه از كنارشان گذشته ام جمره بوده اند، اولي و وسطي! اين اولين حج است كه تكنولوژي سازه‌هاي مدرن يقه شيطان را هم گرفته و خانه‌اش را ويران و بر ويرانه‌هايش ستوني عظيم و شكيل بنا كرده. قاعده اين ستون به صورت يك بيضي ناقص باريك است و دو انتهاي آن بصورت دو ضلع مستقيم متوازي که تا سقف امتداد يافته‌اند. ريگ‌ها پرتاب شده پس از برخورد به اين پيكرة نمادين شيطان به يك حوضچه بتوني كه كف آن سوراخ و به مخزني در طبقه زيرين متصل است ريخته شده و هيچ اثري از آنها در پاي ستون باقي نمي ماند. فضاي اطراف در دو طبقه نيز به قدري وسيع است كه ديگر جاي نگراني براي اتفاقات مرگ و مير در زير دست و پا وجود ندارد، خوشبختانه.

اين واقعه، يعني خراب كردن سمبل شيطان، صدها ساله و تبديل آن به يك سازه بتني مدرن بدعت ديگري به حساب مي آيد و مي تواند منشا تغييرات زيادي در نوع و شكل ظاهري مناسك باشد. اگر بتوان به هر سازه اي كه به هر شكلي و هر ابعادي كه ساخته مي شود عمل «رمي» را انجام داد, احتمالا بتوان مشكلات ديگري را هم به تدريج حل كرد. البته برخي از اين مشكلات احتمالا عمدا به صورت مشكل در مناسك آمده تا «زائر» با گذر از آنها «حاجي» شود.

تصور كنيد که يك حاجي بدون ديدن حتي يك گوسفند در طول سفرش از طرف او قرباني انجام شده است. اين عمل ديگر آنچه در حج و فلسفه آن آمده نيست. من نمي خواهم بگويم قرباني گوسفند به دست تك تك انسانها و در فضاي غير بهداشتي قبل درست بوده و يا نبوده. اما قطعا حذف عمل قرباني و تبديل آن به يك كشتارگاه مكانيزه و انجام همه مراحل آن توسط افراد حرفه اي حتي دور از نظر حاجي, قطعا نمي تواند نظر شارع را در پيش بيني اين عمل به عنوان يكي از مناسك حج تامين كند. من از فلسفه اين عمل اطلاع ندارم. شايد هم برخي تصورشان اين باشد كه اصولا قرباني يك عمل بدوي است و نه شايسته انسان متمدن. ولي بايد توجه داشت كه اگر ملاك امر بر اين نوع استدلال قرار گيرد، ديگر هيچ كدام از مناسك حج قابل توجيه نيست.

يكي از دوستان همسفرم كه با هم راحت‌تر حرف مي زنيم پس از اينكه يك بار با زحمت بسيار طواف مستحبي انجام داده بود، آمد و گفت: «در ضمن طواف با خودم مي‌گفتم: so what » بدين معني: «خوب كه چي؟» اگر چنين برداشتي بخواهد باشد معلوم است كه وضع فرق مي كند. اما پس از پذيرفتن نسك حج به عنوان يك فريضه، چنين تغييراتي در دراز مدت مي تواند كلا ماهيت حج راتغيير دهد و به همان سمت e-haj با سرعت بيشتري حركت كنيم. تصور كنيد كه با پيشرفت تکنولوژی بتوان تمام فضاهاي حج را بوسيله مونيتورهاي سه بعدي، بصورت مجازي در سرزمين هاي دور توليد كرد و اين عمل on-line و مستقيم انجام شود. بعد به همين شكل «رمي» نيمه مكانيزه و قرباني مكانيزه و اعمال حج بصورت كاملا مجازي انجام شود! اگر بر همين منوال پيش رود, تصور مي كنم ممكن است روزي چنين اتفاقي بيافتد!

صداي برخورد ريگها با ستون «جمره» فضاي ويژه‌اي در محيط پرازدحام جمرات ايجاد كرده است و چهره آدم ها كه گروهي مصمم به رمي و گروهي خرسند از انجام آن، ديدني. در چشم آنان كه «رمي» كرده اند بارقه پيروزي بر يك چيز خاص می‌درخشد. ولي اين پيروزي چه ساده و چه زود فراچنگ آمده! شيطان آنجا در بتون به بند كشيده، بي هيچ راه گريزي و تو فقط كافيست دست در هميان كني و چند ريگ برداري و با هرشدت و ضعفي كه خواستي آنرا به طرفش پرتاب، و خوشحال از اينكه او را «رمي» كرده و رانده اي. مي دانيم كه نه بدينگونه است و نه هرگز به اين آساني. بر می‌گردم، به همراه جمعيت و قبل از برگشت، در ميانه ازدحام هم كارواني‌هايم، به يكي از خدمه كه فهرست كاروانيان را دراختيار دارد اطلاع مي دهم  رمي كرده‌ام. او علامتي درجلو اسمم مي گذارد تا پس از تكميل ليست، تلفني به مدير كاروان و او به معاونش و او به قصابها در قربانگاه دستور قرباني گوسفندي به نام فرد فرد ما را صادر كند! بر اساس وكالتي كه قبلا كتبي و شفاهي به مدير كاروان داده‌ايم. در راه، خيل جمعيت شتابان به سوي جمرات، همچنان عظيم و در راه برگشت نه البته به اندازه راه رفت، ولي كماكان دشوار و در برخي نقاط با فشار جمعيت. سه كيلومتر بايد پياده در همين ازدحام برگردم و بر مي گردم به همراه دكتر «ح».

نوشتن درباره خيل دست فروشان و تركيب جمعيتي ملل مختلف و گدايان و مطالبي از اين دست در حوصله اين مقال نيست. اما نمي توان از كنار اين نكته گذشت كه چرا محل اقامت كاروان‌هاي ايراني در اينجا هم مانند عرفات و مكه از مركز ثقل اعمال حج خارج و دور است و بلكه در دورترين نقطه! در مكه بيش از شش كيلومتر با حرم فاصله، در عرفات دقيقا در جائي كه تابلو «نهايه العرفه» درست بالاي سر چادرهاي كاروان، و اينجا در «منا» تابلو «نهايه المني» در كمتر از دويست يا سيصد متري چادرهايمان! كشورهائي مثل هند بسيار به مركزيت‌ها در هر سه محل فوق نزديكتر بودند.

شايد جدا از مسائل سياسي، شيعه بودن ايران هم بر اين مسئله تاثير داشته باشد. در بسياري از اوقات، شيعيان مراسم دسته جمعي دارند كه مشاهده كردم ساير مسلمانان مي‌ايستادند و تماشا مي‌كردند و شايد تعجب. اجراي مراسم دعاهاي مختلف به صورت گروهي و با استفاده از بلندگو, خواندن مصيبت و مداحي ها و انجام مناسك دراوقاتی متفاوت با آنچه اهل سنت انجام مي دهند. با اينحال لبناني‌هاي شيعه به مراتب از ما به مركزيت نزديكتر بودند ولي باز هم دورتر از ديگران!

از جزئيات رفتار زائرين نيز به نظرم بايد عبور كرد. اگر بنا باشد حج بر اساس رفتار شخصي حجاجي كه مناسك را به جا مي آورند ارزيابي و بررسي شود تاسفهاي بسياري بايد خورد. از عدم رعايت حقوق ديگران تا فشارها و ضربه‌هاي تعمدي براي باز كردن مسير، كج خلقي‌ها و بد‌ دهني‌هائي كه دقيقا به هنگام انجام اعمال صورت می‌گيرد و نيز عدم رعايت بهداشت و بي مبالاتي‌ها و خودخواهي‌هائي كه در جاي جاي اين مكانهاي مقدس چشم و روح را مي‌آزارند. اما بهرحال وارستگان كثيري هم در اين حضور ميليوني وجود دارند كه نور معنويت اعمال و نياتشان در اين مركز كانوني شده و همان جلائي را به اين سرزمين مي دهد كه همه در حج مي‌بينند و از آن بهره مي گيرند.

بدون مشكل خاصي به محل استقرار كاروان بر مي گرديم و ساعتي بعد اعلام می‌شود كه قربانی‌هايمان ذبج شده‌اند و ما بايد براي عمل «حلق» و تراشيدن سر, آن هم با تيغ, آماده و با انجام آن از احرام خارج شويم. براي اين كار به سرويس‌هاي بهداشتي مراجعه مي كنم و كثيري از زائرين مقدمتر را مي بينيم كه بدين كار مشغولند و همه جار را مو, خون و كف صابون فرا گرفته است. همراه با هم اتاقی‌هايم به آنها مي پيونديم و در شلوغي جمعيت بالاخره سري به آب خيسانده و بر صندلي تاشوي كه در تمام اين سفر بجز زمان «رمي» امروز همراه من و كمك خوبي به درد پايم بوده تكيه زده و موهاي بلندم را به دست تيغي مي سپارم كه مهندس (ن) در دستانش گرفته و پس از دقايقي به جز چند بريدگي جزئي، سر تراشيده خوبي برايم باقي مي گذارد. سپس دو هم اتاقي ديگرم و در آخر، من با همان ماشين و البته تيغي نو، همان بر سر مهندس (ن) مي آورم كه او بر سرم آورده بود. و به شوخي به او مي گويم تنها يك سوم زحمتش راجبران كرده‌ام! چون بيش از يك سوم سر ايشان مو ندارد! پس از «حلق» و استحمام همان حال خوش و احساس عيد بودن، كه با وصفش اين يادداشت را آغاز كردم.

شب جمعه و دعاي كميل در همه‌ چادرهاي ايراني برپا. ولي من ترجيح مي دهم سرخوشي خود را از عيد با مداحي‌هاي ضمن دعاي كميل منقص نسازم. دوربينم را بر مي دارم و در تاريكي اول شب راه مي افتم.

Mena-Night

گشت و گذاري در اين اردوگاه عظيم غرق در نور چراغهاي زرد و سفيد و مملو از حاجيان «عرفات» و «مشعر» ديده و «رمي» و «حلق» كرده و خسته، آرميده در چادرها, گوشه هاي معابر و هر كجا كه مي‌توان لختي سر بر آن نهاد و تني به استراحت سپرد و جاني به صفا گذاشت.

البته در همين جا هم تفاوت در امكانات بسيار چشمگير! چادرهاي مجهز به برق و كولر و زيرانداز در اختيار اغنيا و تكه اي مقوا و يا قطعه اي پتو و حداكثر چادر مسافرتي كوچكي در گوشه معبري، سهم آنها كه دارائي چنداني فراچنگشان نيامده از اين دنيا. پيرزني سياهپوست كه بر روي صندلي چرخدارش به خوابي عميق فرو رفته، در كناره بزرگراهي شلوغ از ماشين هائي كه در كار اياب و ذهاب حجاجند و كسب معاش براي خود و خانواده. كودكاني باز هم سياهپوست آرميده در چادري محقر و خوشبخت تر از چند دختر بچه كه به همراه مادر و پدرشان در روي يك پتو فعلا نشسته اند منتظر وقت آرامتري براي خواب. نماي كلي چادرها و تپه هاي اطراف و چراغاني‌ها و آمد و شد و خواب و استراحت خلق الله مرا بيشتر از ساعتي به خود مشغول مي كند و دوربينم را نيز، براي ثبت بسياري از اين زيبائيها.

به چادر برگشتم. جاي خوابم اشغال شده بود. البته جايگيري در اين چادرها، در مواقيف مختلف، خود حكايتي است كه ذكرش خوشايندم نيست. پتوهايم را بر مي‌دارم و در آخرين جائي كه نزديك درب چادر باقي مانده و البته مناسبتر از جاي قبلي هم هست و نمي دانم چرا خالي مانده پهن كرده و ميخوابم، تا صبح بر خيزم و باز پي گيرم ادامه اعمال باقيمانده از حج را.

جمعه 2/10/83 ، صبح پس از صرف صبحانه به طرف جمره‌هاي سه گانه راه مي‌افتيم. مسير خلوت تر از ديروز، ولي كماكان شلوغ و پرازدحام. پس از طي مسير حدود سه كيلومتري، به جمره‌ها رسيده و يك به يك آنها را رمي مي كنيم. يك روحاني در جمع حضور مي يابد و مانند ديگر مناسك، نيت را با صداي بلند كلمه به كلمه تكرار مي كند و سپس با خنده بازيچه‌گونه‌اي، كه به هيچ وجه حال و هواي عبادت را تداعي نمي‌كند، با صداي بلند مي گويد: «حمله!» با اين فرمان، كاروانيان به سمت جمره‌ها شتاب گرفته و سنگريزه هايشان را يكي يكي تا هفت عدد مي شمارند و بر پيكره بتوني شيطان مي‌نشانند و خرسند به سراغ شيطان بعدي و بعدي.

همين آقاي روحاني در توصيف جمره ها مي‌گفت كه جمره عقبي محلي است كه شيطان به هنگام قرباني كردن اسماعيل به سراغ ابراهيم مي آيد و او را وسوسه مي‌كند تا حكم خدا را ناديده انگاشته و از خير اين قرباني بگذرد و رمي مي شود بوسيله ابراهيم. شيطان رانده شده از ابراهيم، در محل جمره وسطي به سراغ اسماعيل آمده و قصد فريب او را مي كند تا به قربانگاهش نشتابد و رمي مي شود بي هيچ نصيبي از اسماعيل. در محل جمره اولي آخرين شانس خود را با هاجر مي‌آزمايد و رمي بوسيله اين زن.

من اما اين قصه ها به دلم نمي‌نشينند و نشانه ها را فراتر از فسانه‌ها مي دانم و در پي رازي هستم كه احتمالا اين نشانه‌ها در خود دارند. طواف را نشانه‌اي يافتم و لااقل تصوري درحد و اندازه خود از آن براي خودم خلق كرده‌ام كه قبلا درباره‌اش نوشتم. سعي را نه چندان واضع و وقوف‌ها را اگر چه دكتر شريعتي بسيار زيبا وصفشان كرده ولي به سختي فقط توانستم تصور مبهمي از آنها در ذهنم بيافرينم و اين آخري، «رمي» كردن رازي ناگشوده در ذهنم با قيست، بي هيچ راهي به كنه سمبليك و راز نشانه‌اي آن. فقط مطابق عهدم دقيقا «رمي» كردم، مانند ميليونها نفر ديگر. و دقت كردم كه شمارش سنگ ريزه‌ها را هم اشتباه نكنم. نمي توانم بفهمم اين هجوم و اين زدن را. خداي من بسيار مهربانتر از اين است كه هجمه بياموزد و يورش و زدن. در سرشت انسانها و همه موجودات زنده، ميل به دفاع و هجوم براي ماندن نهاده شده و آموزش اضافي نمي خواهد اين واكنش غريزي. به نظرم مي‌رسد اين مكانيسم حتي در غير جانداران هم باشد. شايد بتوان «اينرسي» را كه تمايل ذرات به حفظ حالت موجودشان مي‌نامند، يك دفاع از كيان ذرات بي جان شمرد. علاوه بر اين، علاج شيطان هم زدن و «رمي» نبايد باشد. شيطان با عدم تبعيت رانده مي شود و سنگ چاره كار نيست. يورش و حمله كار ساز وسوسه نمي شود. پس اين «رمي» چيست؟ نمي دانم، هنوز نفهميده‌ام.

روحاني كاروان در همان محيط شلوغ و پر سروصدا، كاروانيان را گرد هم مي‌آورد و مي گويد كساني كه مقلد آيت الله سيستاني هستند، بايد ريگ‌هايشان را به قسمت وسط ستون پرتاب كنند. ولي اگر به زحمت مي افتند در همين يك مسئله مي توانند به آيت‌الله فاضل لنكراني مراجعه كنند. بعد به هر جا كه ريگشان خورد همانجا اندام شيطان است و عمل رمي صحيح و خيالشان راحت. به ياد شريعتي، كه تاكيد می‌كند: «دستورها دقيق, قاطع, اجتناب ناپذير و دو دوتا چهار تاست, حوصله تحمل توجيه و تاويل‌هاي صوفيانه و فيلسوفانه و زاهدانه را ندارد, جاي دعا و توسل و شفاعت و ناله و استغاته و نذز و نياز ورشوه مذهبي و كلاه شرعي و خدعه فقهي و ... نيست». ولي مي بينيم كه هست و نه آنقدرها «دو دوتا چهارتا» كه دكتر تصور مي كرد.

Jamareh-Oghba

يكي از همسفرانم كه فيزيك خوانده، می‌گفت چه مي شود اگر من هفت سنگ را در مشتم گرفته و يكجا پرت كنم؟ اگر مسئله اين است كه ريگها  پشت سرهم بايد پرتاب شوند، من مطمئنم كه اين ريگها چون داراي جرم يكساني نيستند با ضربه دست من «اندازه حركت» يكساني به مجموعه آنها منتقل شده و اين فقط «مركز جرم» آنهاست كه «ممنتوم» كل را حمل مي كند و در نتيجه همه ريگ‌ها داراي سرعت متفاوت و در نتيجه زمان برخورد متفاوت خواهند بود. و البته كه اين محاسبات مكانيكي درست و بي مناقشه. به او گفتم در اينجا از اين محاسبات خبري نيست و بايد هفت ريگ را هفت بار و هر بار فقط يكي بزني و هيچ نپرسي! اگر چيزي می‌خواهي بپرسي، بيرون از اينجا بپرس و از مباني، نه از مناسك، كه نامش می‌گويد نسك است و نشانه و مراسم. و چون وچرا هم بر نمی‌دارد و بر نمی‌تابد. با هفت طواف شروع كردي پس هفت بار «سعي‌»ات را در هفت ريگ مشتت ممزوج و پرتاب كن و اگر می‌تواني و مي شود پرواز. و گرنه فعلا بمان تا موعد و ميقاتي ديگر و روزگاري ديگر تا شايد فرجي حاصل آيد و من نگران كه نيايد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 19:3  توسط حسین ثنائی نژاد  | 

  مسير عرفات – مشعر مملو از ماشين‌هاي حامل زائرين. آن طرفتر نيز موجي از جمعيت در تاريكي بيابان عرفات ومشعر پياده در راه، در تكاپو براي رسيدن به وقوف در مشعر قبل از اذان صبح. مستحبات اعمال مشعر را كه بخواني استنتاج مي‌كني كه اين مسير بايد پياده طي شود و در عمل مشكلي هم پيش نمي آيد, مگر براي كساني كه ناتوانند. براي آنها هم مي‌توانند سرويس هاي خاص پيش بيني كنند. به نظرم مي رسد اگر دولت سعودي به جاي ايجاد اين همه اتوبان و پل و آسفالت و تاسيسات جاده اي چند نوار نقاله براي انتقال ناتوانان و پيران از عزيزيه به طرف منا، مشعر و نهايتا عرفات تعبيه مي كرد و مسيرهاي مناسبي هم براي پياده ها با امكان حمل وسايل شخصي بر وسايلي چرخ دار, اين حمل و نقل هاي چندباره به مراتب ساده تر انجام مي شد و فضاهاي مقدس عرفات و مشعر و منا هم از اين همه ماشين و ترافيك رها و مناسبتر براي نيايش.

ما كه رسيديم، هنوز تعداد زيادي زائر در مشعر مستقر نشده بود و جا به اندازه كافي براي استقرار. تا صبح بايد در فضاي باز مشعر بدون چادر و تجهيزات بمانيم. عبادت كنيم يا بخوابيم و يا هر دو و من البته به دليل بيداري ديشب و خستگي امروز بيشتر مي خوابم.

به تدريج مشعر مملو از ماشين و آدم مي شود و دوباره همان مشكلات عرفات, كنار چادر توريستي گروهي عرب پتوهاي نازك مان را پهن و همراه با دو نفر از همراهانم مي خوابيم. شب سردي است. من به همه حوله‌ها و ملافه‌هائي كه همراه دارم به دورم مي‌پيچم و باز هم احساس سرما. خواب راحتي نيست و خسته، قبل از اذان صبح بيدار مي شويم وپس از نماز، نيت وقوف در مشعر، از اذان صبح تا طلوع آفتاب.

آن طرف تر يك گروه كويتي شيعه بساط مجللي برپا كرده اند! كف پوشي تميز و بزرگ بر ريگ هاي مشعر و سرويس هاي بهداشتي صحرائي. بر اساس حق همسايگي به طرف آنها رفته و اجازه مي خواهم از سرويس بهداشتي‌شان استفاده كنم و رخصت نمي يابم. به انگليسي شكسته بسته اي مي گويد: ا«It's special» از تعبير ناقص انگليسي‌اش، آنهم براي چنين موضوعي، پنهاني مي‌خندم و به طرف سرويس‌هاي شلوغ عمومي راهم را كج!

Sunrise in Mashar

طلوع فجر و نيز طلوع آفتاب در مشعر بسيار زيباست. خورشيد از پشت كوه‌هاي عرفات بر مي آيد, كوههائي با لبه‌هاي تيز كه نوري طلائي رنگ از تارك آنها بر گردوغبار بجاي مانده از حركت ميليونها انسان (حدود 5/2 ميليون) افشانده و چشم را خيره مي‌كند.

انسانهاي خسته, در جستجوي خود و خدايشان و حج گزار. بر همان سبيلي كه قرنها پيشينيان آنها رفته‌اند، وقوف كرده‌اند و باز رفته‌اند و هنوز كسي نمي داند كه آيا كسي به نهايت اين راه رسيده و يا «اين دور تكرار شده در هزاران سال» خروج از مركزي داشته و يا در مركزي محو گرديده يا خير؟ و همچنان پرشتاب و پرزحمت در ميان گردوغبار و دود و گاه حتي زباله به تكرار آن مشغول.

مردم در جستجوي ريگ‌هائي كه بايد در «جمرات» بر شيطان. ما البته قيلا ريگهايمان را جمع كرده‌ايم. بدان خاطر كه چون گاه به دليل ناهماهنگي تمام شب را بايد در داخل ماشين بماني و به زحمت حتي وقوف مشعر در اذان صبح را درك و قاعدتا بي هيچ وقفه‌اي براي گردآوري سنگ ريزه‌. شرايطي كه براي يكي از دوستانم در كاوراني ديگر پيش آمده بود. ده ساعت طول كشيده بود تا با اتوبوس و مقداري از راه را پياده فاصله عرفات تا مشعر را پيموده بودند, سرعتي در حدود 400 متر در ساعت!

بايد اذعان كرد كه فضاي پرترافيك و پرنگراني از غلبه بر آن تاثير زيادي بر كيفيت اعمال حج در اين مكان گذاشته و گاه كاملا آنرا استحاله كرده است. گاه حاجياني را مي بنيني، و چه بسيار، كه از اين ايستادن و وقوف و حركت ها چندان چيزي نمي دانند و اصراري هم ندارند كه بدانند و مانند حركات نماز كه گاه به صورت شرطي و بدون درك وحال انجام مي شود، مي آيند و مي روند بي هيچ توجهي و دركي. با اينحال در پهنه مشعر، اينجا و آنجا دست هائي به آسمان بلند و نيايش در شيب تپه ها پرواز دهنده و صعود كنند و بالا روند.

گاه همه جغرافياي اين منطقه را با اعمال و مناسك حج نمي توانم تطبيق ماهوي دهم و اينكه آيا اصولا ارتباط مكاني خاصي دارند اينها؟ يا اينكه بهرحال بايد مكاني براي اين نسك انتخاب مي شده و شده است. گاه هم احساس مي كنم شايد منظور از «استطاعت»، «استطاعت فكري, روحي, مالي و جسمي» براي تحقق وجوب حج مورد نظر شارع بوده است و ما فقط استطاعت مالي آنرا چسبيده ايم. قاعدتا بايد استطاعت‌هاي ديگر هم در زائرين باشد تا حج معنوي تر و با مفهوم تري برگزار شود.

شنيده‌ام در يكي از كشورها, احتمالا مالزي, براي كودكان يك حساب حج باز مي شود و ماهيانه يا ساليانه مبلغي پس انداز به اين حساب واريز تا در زمان بزرگسالي به حد تامين مخارج حج برسد. در نظام آموزشي آنها نيز آشنائي با مفاهيم حج را گنجانده‌اند. وقتي بزرگ شدند آنچه آماده است براي همه, البته «استطاعت مالي» است ولي بايد در كنكور حج نيز نمره لازم را كسب كنند يعني «استطاعت فكري». نمي دانم اين روش چقدر مي تواند به افزايش كيفيت زائرين كمك كند و تكليف دل هاي پاك آموزش نديده چه مي شود و كنكور ارزيابي دل پاك را كجا و چگونه مي توان برگزار كرد؟ ولي هر چه هست مدل مناسب تريست از حج آمدن فقط بر مبناي استطاعت مالي. بايد چنين مدل هائي را بررسي, تكميل و آزمود.

طلوع آفتاب و حرکت به سوی «منا». همراه با خيل جمعيتي كه در اين ايام در كنارشان بوده ايم و باز همان معجون پياده و سواره بر انواع خودروهاي جورواجور. ما اما از سوار بودن بر اتوبوس طرفي نمی‌بنديم و بنابر اين به جمع پيادگان می‌پيونديم كه راه را در اين سرزمين سريعتر مي پيماند و حرف من نيز همين است. اينجا پياده بايد رفت و در اين راه «پياده» سريعتر از «سواره» مي‌رود. بلكه فقط «پياده» می‌رود و «ماشين» را در اين راه راهي نيست و اگر هم آمده راهي را نگشوده كه هيچ، راه را هم بسته و مي‌بندد. بنابراين تا همين راهروهاي باريك و تنگ با‌قي مانده، بايد اين راه از ماشين پاك و انسان «تنها» و بدون ابزار و ماشين در آن برود. آنگاه است كه نشانه‌هائي از اين راه هويدا خواهد شد و ديگر دودي بر اين نشانه ها نخواهد ماند و نشانه ها خدا را نشان خواهند داد و راه از «عرفان» عرفات آغاز و با عبور از «شعور» مشعر به «آرامش» در منا خواهد رسيد. آنگاه پس از رمي به طرف «طواف» دوباره و «سعي» دوباره و باز هم «طواف» و در نهايت به درياي بي‌نهايت نيايش و وصال خواهد پيوست. آيا خواهد شد؟

در ازدحام شديد جمعيت و به آهستگي, گاه در فشار، فاصله مشعر تا منا را مي‌پيمايم با يك صندلي تا شو كوچك در دست و يك پلاستيك سبك از وسايل مورد نياز براي «حلق» و دوربين عكاس ام. شلوغي و تراكم جمعيت تنيده در ماشين ها هيچ خاصيت ويژه اي ندارد كه از آن عكس بگيرم. فقط از گوسفنداني عكس مي گيرم كه در آغل هاي بزرگي زير سايباني بصورت فشرده كنار هم قرار گرفته و آخرين لحظات عمرشان را در سكوت، كنار هم سپري مي كنند. گوسفنداني كه همواره قرباني شده اند, قرباني زنده ماندن انسان و امروز قرباني حج انسانهائي حج گزار. و چه آرام، منتظر در اين قربانگاه و چه در شتاب، قرباني كنندگان!

با راهنمائي نه چندان خوب راهنمايان كاروان بالاخره به چادرهاي مجهزمان در «منا» مي رسيم. من جزو نفرات اولي هستم كه وارد چادر مي شوم ولي هنوز جابجا نشده‌ام كه مي بينم همسفرانم در يك چشم به هم زدن وسايل خود را در تمام گوشه و كنار چادر پهن كرده و نهايتا من مي مانم بدون اينكه جائي براي خوابيدن داشته باشم. از سرعت عمل اين حجاج «محرم» متعجب و از مسابقه آنها براي تصرف يك متر مربع جا، فقط براي يك شب خفتن، شگفت زده. مسابقه براي حداقل ترين‌ها از بهره‌هاي دنيوي در دل اجراي اين مناسك معنوي؟! ولي اين بشرعجيب الخلقه همه اين پارادوكس ها را مي‌آفريند. من اما بالاخره در پائين‌پاي چند دوست جائي يافته و لختي مي‌آسايم.

از اول صبح ترافيك سنگينی در محورهاي نه گانه عرفات، خيابانهاي عريضي  که عرفات و مزدلفه (مشعر) را به هم وصل مي كنند، شروع شده است. وسايل نقليه بسياري زائرين اهل سنت را كه ديشب در منا بيتوته كرده‌اند براي وقوف نيم روزه (از ظهر تا غروب ) به عرفات منتقل مي‌كنند. شيعه اما اين بيتوته در «منا» را واجب نمی‌داند و به همين دليل هم ما ديشب را در عرفات گذرانديم، بدون اينکه جزو اعمال حج باشد.

Arafat

قبل از رسيدن به اوج شلوغي در هنگام ظهر، مراسم برائت از مشركين از طرف بعثه ايران برگزار مي‌شود. به نظر مي‌رسد اين مراسم بيش ار حد جنبه رسمي و دولتي يافته و تاثير چنداني هم بر آن متصور نيست. زائرين، حتي بسياري از ايرانيها، بی هيچ توجهی از كنار آن مي گذرند و صداي سخنرانيهای برخاسته از بلند گوهاي نزديك چادر محل برگزاري، هيچ راهي به گوش خيل جمعيت پيدا نمي‌كند. و ايران همچنان مسر بر اجراي آن. اگر پيامي هم به همين مناسبت صادر، و احتمالا در بخش هاي مختلف خبري راديو و تلويزيون ايران هم پخش و در روزنامه ها نيز انتشار يافته باشد، دراينجا حتي بسياري از زائرين ايراني از آن بي خبرند. و من اثري از آن در هيچ كجا به چشم نديدم. يا اگر راههاي انتشار و نفوذ ديگري در حد و اندازه مورد انتظار وجود دارد من و همراهانم از آن بي خبريم.

زائرين از راه رسيده، پراكنده و بي نظم و بی‌سامان، زير كاميونها, روي سقف سواري هاي مدل بالاي GMC آمريكائي, كنار خيابانها و در هر جا كه ممكن بوده بصورت چند رديفه اتراق كرده و بهم ريختگي در اوج. كم كم حتي قدم برداشتن در اين فضاي وسيع هم دشوار است. به تدريج بر جمعيت انسانها و ماشين‌ها اضافه مي‌شود و «شارع»‌هاي وسيع تنگ و تنگ تر. چهره معنوي عرفات در زير چرخهاي اتومبيل هاي نو و كهنه و كوچك و بزرگ محو و خيل انسانها در انبوه ماشين‌ها گرفتار. هر جا كه رسيده اند ماشين شان را پارك, فرشی در كنار آن پهن و بساط استراحت را همراه با جعبه اي از بهترين ميوه هاي آمريكائي و ديگر تنقلات گسترانده و گاهي چشمي هم به كتاب دعا و در حال عبادت. و من متعجب از اينكه اين همه ميوه و خوردني در كنار چند نفر فقط براي نصف روز! برخي صحنه‌ها بيشتر به «پيك نيك» مي‌ماند، بي هيچ بهره معنوي از صحراي عرفه و مراسم «حج». فضا به قدري تنگ و خسته كننده است كه اگر وجوب وقوف نباشد، لحظه‌اي در آن درنگ نمي‌توان. آدمها در هم مي‌لولند، بي هيچ ملاحظه و حفظ حرمتي براي هم و ازدحام در سرويس هاي بهداشتي بيشتر و بيشتر، بطوريكه براي استفاده از آنها گاه بايد تا يك ساعت انتظار كشيد.

ماشين هاي بسيار لوكس و در اطراف آن عربهائي نشسته, زناني پوشيه بر رو و مرداني چاق در كنارشان, گاهي دعا و گاهي خوردن و آشاميدن، به افراط! نهارشان را در يك سيني گرد بصورت مشترك مي خورند و اضافه اش را به سياهان پابرهنه‌اي كه از كنارشان مي‌گذرند تعارف. برخي هم بر روي سقف اتومبيلشان و يا در داخل و همين وضع. ديگر نه تنها از معنويت ديشب خبري نيست كه بيشتر به يك گاراژ بزرگ پرازدحام, شلوغ, پر سروصدا و ناموزوني مي‌ماند كه به هيچوجه با راز و نياز و نيايش هم آهنگ نيست. فضاي اقامتي ما البته بسيار مناسب تر است و پس از نماز ظهر، صرف نهاري سبك و ساعتي استراحت، دعاي عرفه خوانده مي‌شود. دعاي خوبي است اين دعاي منصوب به امام حسين و روحاني جوان كاروان هم آنرا با لحن و صداي زيبائي مي خواند و به جمع زائرين حالي مي بخشد. بيش از دو ساعت خواندن اين دعاي طولاني زمان مي برد و با اينحال فضاي معنوي در تمام اين مدت كم و بيش باقي مي ماند. اگر چه يك روحاني ديگر، كه پيرمردي است، قرائت كاملي از اين دعا ندارد و عليرغم صوت خوشش از معنويت جلسه مي‌كاهد. در ضمن دعا ذكر مصيبت ريادي نمي‌شود ولي به هر حال گاهي گريزي به صحراي كربلا هست. بهر حال دعاي روح بخشي بود.

اذان مغرب و نماز جماعت و با يك سازماندهي نه چندان مناسب و تا حدودي به هم ريخته، زائرين به طرف اتوبوسها به راه مي افتند تا هر چه زودتر به طرف مشعر حركت كنند. در اين آشفته بازار كه از ساعتها قبل همه راه‌ها بند آمده و از حدود چهل دقيقه قبل سيل جمعيت پياده در حال ترك سرزمين عرفات به طرف «مزدلفه» است، ما به دنبال معاون كاروان راه افتاده‌ايم تا اتوبوسمان را پيدا كنيم. مسير حركت بسيار شلوغ و پرازدحام و مملو از آدم و ماشين است. تا كنون چنين فضائي را به ياد ندارم تجربه كرده باشم. ما بايد صف‌هاي متعدد نامنظم و در هم فرورفته آدم و ماشين را به صورت عمودي قطع كنيم تاپس از طي يك مسير حدود 700 متري به محل پارك اتوبوس برسيم. فشارهاي زيادي از جمعيت را در راه تحمل مي كنيم و من همواره نگران كه در اين آشفته بازار هم گروهي‌هايم را گم و از كاروان باز مانم. كما اينكه دوست هم اتاقي ام از ما بازماند و خوش شانس كه به گروه ديگري پيوسته بود. در اين شرايط با اندكي درنگ از اينجا رانده و از آن يكي هم مانده‌اي و كارت دشوار.

مديريت كاروان در خصوص نقل و انتقال‌ها كه محور اصلي برنامه حج را هم تشكيل مي دهد به شدت ضعيف عمل مي‌كند. نه برنامه مدوني است و نه نيروهاي آموزش ديده و نه علائم راهنما و مشخص كننده مسير.

بعدا مي فهمم اين وضعيت كم و بيش در همه كاروانها يكسان بوده و باعث تاسف. ما البته اين بار خيلي خوش شانس بوديم. به اتوبوس كه رسيديم, راننده مصري آن كه گفته مي شد شيعه و نامش حسين است به سرعت اتوبوس را در مسير صف پرازدحام ماشين هاي عازم مشعر قرار داد و بلافاصله براه افتاد. خوشبختانه ترافيك با همه سنگيني‌اش روان بود و فاصله عرفات تا مشعر را تقريبا بدون توقف پيش راند و در كمتر از 40 دقيقه به انتهاي مزدلفه يعني مناسب‌ترين نقطه و نزديكترين مكان به منا در مشعر رسيديم. ساعت 8 شب در مشعر پياده و اتراق به انتظار صبح.

تصاوير بيشتری از جبل‌الرحمه و عرفات: تصوير ۱ - تصوير ۲ - تصوير ۳ - تصوير ۴

شب عرفات را نمي توان به سادگي از كنارش گذشت, سرزمين محصور دركوهها. بي هيچ نشانه و برجستگي خاص ديگري. اگر چه مسجد «نمره» با مناره هاي بلندش در پهنه آن خود را مي نمايد، ولي آنچه عظمت به اين همه مي دهد تنها يك چيز و آن حضور انسان در جستجوي عرفان در اين پهنه از گيتی است.

Monajat Dar Jablolrahmeh

جبل الرحمه نقطه تمركز اين تكاپوست. تپه‌اي سنگي و صخره اي و ستبر در منتهي اليه عرفات و من در اين نيمه شب بدان سو روان، تنها. هيچ فرقه اي مردم را تشويق به بالا رفتن از اين كوه نمي كند. شيعه صعود به آنرا مكروه مي شمارد و صعودي‌هاي وهابي نيز با نصب تابلوي هر گونه رجحاني را براي اين عمل مردود اعلام كرده اند. و مردم همچنان از اين كوه بالا مي روند و بر صخره هاي ستبرش كه همواره بكر می‌نمايند مي نشينند و هر كس كار خودش را مي كند.

شيعه ها گروه گروه اينجا و آنجا، انفرادي ياگروهي، نشسته يا ايستاده و دعاي توسل، نوحه، مرثيه، اشك، انابه واستغاثه و برخي از آنها سجاده اي بر تخته سنگي پهن و نماز و اشك و تضرع. يا ايستاده بر تارك صخره اي در اوج و كتاب دعائي بر دو دست رو به آسمان و باز هم اشك و اشك.

سني ها نيز گروهي و انفرادي به مناجات و دعا و گريه. دختري كه اندونزيائي می‌مانست بر روي صخره اي ناهموار نشسته و روحش در پرواز و قطره هاي اشكش بر ميانه انگشتانش كه نيمي از صورتش را پوشانده جاري و دعا و دعا و دعا.

نمی‌دانم چرا چنين است. در همه مذاهب راههاي فرعي وجود دارد كه گويا متن اصلي شريعت, آنها را به رسميت نمی‌شناسد ولي مردم بي توجه به اين متن، هر كدام به فراخور حال درون خود يكي از اين راههاي فرعي را بر مي گزينند و فارغ از حكم استحباب و كراهت آن، بهره خود را مي برند و از سرچشمه آن سيراب. آيا مي توان اين چشمه هاي حيات آفرين را ناديده گرفت؟ در وطن گاه وجود امام زاده ها در اقصي نقاط كشور ذهنم را به خود مشغول مي‌كرد. اما از اين زاويه كه مي نگرم آنها را چشمه هائي مي بينم كه در كوير بي معنويتي و در دور افتاده ترين نقاط كه كمترين آلودگي هاي مادي را هم تجربه مي كنند و البته كمترين دسترسي را نيز به منابع تغذيه فكري دارند، انسانهاي پريشان را به گرد خود جمع كرده و گلهاي آرامش را به دامن‌هاي پر اشكشان سرازير. بگذار اگر تنها خاصيت اينها همين است، باشند و كانون همين معنويتها و آرامش‌ها. اینجا نيز همين است, سعود به كوه جبل الرحمه مكروه است و از نظر سنی‌ها بي ثمر. ولي مردم ثمرش را با وجودشان مي چينند, نه ازكوه كه بر بالاي كوه , شايد چون آنجا بالاتر است و مي توانند كمي اوج بگيرند و بر فوج انسانهاي ساكن در عرفات نظر افكنند و فرديتشان را در عظمت جمع غرق و به دريا پيوسته و دريا شده و به خداي آنها نزديكتر و اوج تا بي نهايت.

تمام كوه صخره اي سترون جبل الرحمه يكپارچه مناجات است و نيايشگران تمام آنرا از دامنه تا قله در زمزمه هاي خود غرق و اشكهايشان بر سنگ ها جاري. تا كنون كوهي از شوق و نياز و اشك يكجا نديده‌ام و اينک در پيش چشمانم. به شدت تحت تاثير قرار مي گيرم و نمي توانم به اين كاروان نيايش نپيوندم. صخره ها را بالا رفته و بر بالاي سنگي ناهموار مي نشينم و خود را به جريان نور دعا واشك زائرين مي سپارم و حال خوشي در زير نور زرد رنگ لامپ ها و نسيم بهاري كوههاي عرفات، اين شاهدان ميليونها زائر درصدهاي سال و ناظران حضور رسول خدا و بزرگان اين طريق بر دامن اين دره پهناور در طي قرون.

بايد اين مختصات را به خاطر سپرد و خاطره هاي اين صخره ها را كاويد و بر آنها نشست و يا در برشان گرفت. پس از ساعتي به دليل مصرف داروهايم بايد برگردم و اي كاش مي توانستم بيشتر بمانم. به چادر مي روم ولي چندان نمي‌توانم بخوابم. ساعت حدود پنج بر‌مي خيزم و همسرم را هم كه بيدار شده است خبر مي‌كنم تا با هم مجددا به همان كانون نيايش برويم. به اتفاق او و سه نفر ديگر از هم كارواني‌ها مي‌رويم و مشاهده مجدد صحراي عرفات از آن بالا. ساعتی بعد بر مي گرديم و در محل چادرها نماز صبح را مي خوانيم و بقيه كارها.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 18:56  توسط حسین ثنائی نژاد  | 

  سه شنبه 29/10/83،  امروزآماده سازي مقدمات و تدارك حركت به سمت عرفات براي آغاز حج. آنچه همه اين روزها را به انتظارش سپري كرده ايم. روزهاي تشريق آغاز شده است و ما در غروب به سمت شرق حركت مي‌كنيم تا در عرفات وقوف وسپس وقوف‌هاي ديگر در مشعر و منا. جنب و جوش زيادي در كاروان و همه مشغول جمع وجور كردن وسايل در تمام روز. بعد از ظهر ساعت 5 در سالن اجتماعات هتل گرد هم مي آئيم تا احرام ببنديم. پس از احرام مجددا «تلبيه» و همان اثر تكان دهنده آن. عجيب است اين چند عبارت لبيك گوئي به حضرت حق. باز هم «لبيك اللهم لبيك» و فضائي پرشور و حال واشك.

به هنگام حلول غروب آفتاب بر اتوبوسها سوار، به مقصد عرفات. براي آقايان يك اتوبوس سقف دار و يك اتوبوس بدون سقف تدارك ديده اند. بدون سقف براي مقلدين آيت الله خوئي و بي‌مشتري، تقريبا خالي در ابتدا. اتوبوس سقف دار, اما, پر و برخي ايستاده در راهرو, به خاطر نگراني از سردي هوا و سرما خوردگي در مسير راه. من و هم اتاقي هايم، هر دو روحاني كاروان، پزشك كاروان و تعدادي ديگر بر همين اتوبوس بدون سقف سوار مي شويم. البته من نيز احتياط كرده وبه خاطر گرفتگي شديد بيني‌ام كه اين روزها خيلي برايم درد سر شده است حادتر نشود در صندلي پشت راننده كه نيمه حفاظي براي آن باقي مانده مي نشينم. دلم از اين كار البته ناراضي و نمي‌پسندم هيچ ترجيحي را براي خود. احرام بر دوش و «تلبيه» گويان به راه مي افتيم و حال خوشي است.

خيابانهاي شهر مملو از اتوبوسهائي كه براي انتقال زائرين به منا و عرفات در آماده‌اند. اهل تسنن امشب به منا مي روند و فردا صبح به عرفات مي آيند و ما مستقيم به عرفات. ماشين هاي شخصي هم ترافيك سنگين اتوبوسها را سنگين تر كرده اند. با خود مي‌گويم، كاش ترتيبي داده مي شد تا ماشين هاي شخصي در اين چند ساعت تردد نداشته و حمل و نقل و انتقال حجاج به سرزمين منا تسريع مي‌شد. البته نظير چنين آروزهائي در اين مراسم عظيمي كه هر سال هم تكرار مي‌شود بسيار. از طريق بلوار كمربندي، شهر را دور زده و به خروجي قله به طرف منا مي‌رسيم. ترافيك سنگين و سنگين تر شده و تقريبا با سرعت ناچيزي درحركت. از خروجي منا كه رد مي شويم اتوبانها خلوت مي شوند ولي اتوبوس ما مسير صحيحي را انتخاب نمي كند و راهنمايمان هم كه پيرمردي است و از خدمه كاروان هوش و تجربه كافي را براي اين كار ندارد.

پزشك كاروان تلفني از طريق مدير كاروان كه در اتوبوس جلوي است و ديده است اتوبوس ما را كه به مسير اشتباه رفته، مطلع مي شود و هدايت اتوبوس را به عهده مي گيرد. اين آقاي پزشك هم چندان به مسيرها آشنايي ندارد و به همين دليل عليرغم راهنمائي تلفني مدير كاروان يك مسير رفت و برگشتي را سه بار دور مي‌زنيم و هربار چيزي در حدود سي تا 40 دقيقه رمان مي‌برد. و ما همچنان نااميد از پيدا كردن مسير درست. در اين مدت چند نفر از زائران سعي مي كنند راهنمائي‌هائي كه به نظرشان مي رسد ارائه كنند و چند نفر ديگر هم اعتراضشان بلند ميشود و نه البته خيلي حاد وجدي, جدي تر وحادتر از اعتراض ها واكنش كساني از كادر كاروان است. هر بار كه صدائي از كسي بر مي خيزد, بدون اينكه حتي به صحبت او توجهي بكنند با تكرار شماتت آميز جملاتي نظير: «برادران عزيز، لطفا آرام باشند» و «صبر پيشه كنند» و گاهي با دعاي روحاني كاروان كه «خداوندا به برخي از زائرين كم صبر ما صبر بيشتري عطا كن» اوضاع روحي افراد معترض ديگر زائرين را بدتر مي كنند. فضا رفته رفته كاملا از حالت روحاني اوليه خارج شده است.

با اينحال تنش در درون اتوبوس به مراتب كمتر از بيرون بود. در يك نقطه راننده اتوبوس ها به اصرار پزشكمان از يك مسير ممنوعه قصد عبور داشت. اين مسير بوسيله پليس مسدود شده بود و فقط اجازه تردد به كاروان هاي كشور تركيه داده مي شد. پليس به زور و ناسزا اتوبوس را متوقف و وارد اتوبوس شد. يقه راننده را گرفت و به شدت او را مورد عتاب قرار داد. من هر لحظه نگران بودم او را كتك زده و يا اتوبوس را توقيف كند و نكرد خوشبختانه. گذشته از چنين برخوردهائي، پليس عربستان انصافا با قاطعيت مشغول نظم بخشيدن به ترافيك بود و البته مي‌توانست با تدبير بيشتر هم عمل كند.

من، اما، افسوس مي‌خورم كه چرا حال كه همه شئونات حج را تكنولوژي پوشش داده است براي مسيريابي از GPS استفاده نمي كنند. تكنولوژي ارزان و آساني كه در دسترس همه قرار دارد. چهار اتوبوس يك كاروان فقط با حدود يك ميليون تومان مي تواند به چنين وسيله دقيق مسيريابي بدون خطائي مجهز شود. حتي راه حل هاي ساده تري هم مانند روشن نگه داشتن چراغ و يا علامتي در تقاطع هاي اصلي بوسيله افراد راهنماي كاروان قابل تصور است. بهر حال پس از سه بار رفت و برگشت بي حاصل در يك مسير، به صورت كاملا تصادفي وانت تداركات كاروان بوسيله يكي از مسافرين شناسائي و اتوبوس با راهنمائي او به محل استقرار كاروان مي رسد، پس از 5/3 ساعت.

The Night in Arafat

عرفات، پر نور و نيز پر جلوه ولي هنوز خلوت. براي من بسيار جذاب و شكوهمند. رفت و آمد حاجيان سفيدپوش در زير نور زرد لامپ هاي برق بسيار روحاني و پرجلا. در چادر بزرگي اسكان يافته و استراحت, نماز و شام. اين چادر عمومي شايد تنها جائي از حج باشد كه تكنولوژي امروزي كمترين اثر را برآن گذاشته است. چادري از تكه‌هاي به هم دوخته، بي قواره ناموزون و پاره, با كف پوشي تكه تكه و از لابلاي آنها ماسه بادي‌ها بيرون پاشيده, بدون برق و هيچ امكانات ديگري.

پس از استراحتي كوتاه ترجيح مي‌دهم نخوابم و در اين صحرا به اطراف سري بزنم. راه مي‌افتم ودر خيابان عريضي كه در ميانه چادرها كشيده شده قدم مي‌زنم و تماشا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 18:54  توسط حسین ثنائی نژاد  | 

 

 شنبه 26/10/83 ، ديشب به خاطر ناراحتي تنفسي نتوانستم خوب بخوابم و امروز هم همين مشكل ادامه دارد. در بعد از ظهر برنامه بازديد از موزه مكه به همراه هم كارواني ها, 4 ريال ورودي پرداخته ايم. تابلوئي به افتخار ملك فهد در زمان افتتاح جلو درب ورودي نصب شده. فضاي عمومي موزه مرتب و تميز، و نگهبانان زيادي جمعيت را تحت مراقبت دارند.

Moozeh

 روحاني هاي كاروان پس از تقسيم مسئوليت يك نفرشان براي بانوان و ديگري براي آقايان نقش راهنما را ايفا مي كنند. من اما با دوربين در تلاش هستم تا از آيتم هاي جالب آن عكس هائي تهيه كنم و نيز برخي از زائرين. تعداد اشيائي كه در اين موزه به نمايش گذاشته شده چندان زياد نيست و البته قدمت آنها هم خيلي به گذشته بر نمي گردد. به نظر مي رسد ابتكار تشكيل موزه اشيا حرمين چندان قديمي نباشد و معلوم نيست در گذشته چه بر سر اشيا تعويض شده در اين مكانهاي مقدس آمده است. دربهائي از كعبه تكه ستونهائي، چند كتيبه، ناودان طلا، قاب حجرالا‌سود،  يك ضريح مقام ابراهيم و تعدادي پرده و تاسيسات آب‌كشي از چاه زمزم و بقيه، عكس هائي از مسجد الحرام و كعبه در قبل از آخرين بازسازي و نيز عكس هائي ديگر از قسمتهاي مختلف، از جمله تاسيسات چاه زمزم. همين عكس ها هم محدود و ناكافي براي چنين پديده عظيم تاريخي و انساني. نگهبانها با عجله بازديد كنندگان را از مقابل اين اشياء عبور مي دهند و فرصت كافي براي توضيح تك تك آثار بوسيله روحانيون كاروان نمي‌گذارند. و جمعيت پراكنده و در كمتر از 40 دقيقه بازديدمان تمام. و فقط مجموعه اي عكس دراختيار من.

قبلا اعلام شده بود كه حج امسال «حج اكبر» است و ديشب يعني در شب پنجم ذيقعده اعلام شد كه چهارم ذيقعده است و در نتيجه عيد قربان از جمعه به پنج شنبه منتقل و حج از «اكبر» بودن خارج و معمولي. بنابراين بيش از سه شب ديگر به شروع مناسك باقي نيست.

در هتل و دراوقات استراحت اوضاع در اتاق كاملا شبيه ايران است. هم اتاقي هاي من البته آدم هاي فرهيخته و خوش اخلاقي هستند، آقايان دكتر (ه), مهندس (ن) و دكتر (ح). اولي 22سال از عمرش را در آمريكا گذرانده و داراي دكتراي فيزيك پزشكي و عضو هيئت علمي دانشگاه, دومي مهندس الكترونيك وتجربه فرمانداري, شهرداري يكي از شهرهاي بزرگ و بسياري سمت هاي اجرائي ديگر را دارد و سومي با مدرك دكتراي فيزيك پزشكي مدتي معاون دانشگاه بوده است.

همه اهل مطالعه و در مسائل سياسي , اجتماعي و مذهبي صاحب نظر. در مباحث و گفتگوها همه حرمت يكديگر را در اعلا درجه پاس مي دارند و در گفتگوها اعتدال را مراعات. در اين جمع از هر فرصتي براي گريز به بحث هاي سياسي اجتماعي و اقتصادي استفاده مي شود. مشكلات اجرائي موجود, جناحهاي سياسي, وضعيت انتخابات رياست جمهوري, كانديداها, اصل ماجراي انقلاب, جنگ, سياست خارجي, فلسطين, عراق, آمريكا, آيت الله منتظري, و فتاوي متفاوت درباره مناسك حج, مقايسه اين فتواها, نظر اهل تسنن, گاه خاطرات شخصي و.... گاه اين بحث ها با ورود يك مهمان از ساير دوستان هم كارواني اوج بيشتري مي گيرد و البته عمدتا جمع بندي در جهت اين است كه اوضاع كنوني و روند منتهي به اين اوضاع مطلوب نيست و برخي معتقدند كه نمي توان همينطور نشست و فقط بحث كرد. من، اما، با ارائه يك مدل ترموديناميكي! می‌گويم كه انرژي سيستم اجتماعي كشور ما به حداقل و آنتروپي آن به حداكثر رسيده و چنين سيستمي فاقد شرايط لازم براي انجام كار است! در اين نوع سيستمها مطابق سيكل كارنو سطح محصور منحنی کار-انرژی بهه صفر رسيده و قاعدتا كاري قابل انجام نبايد باشد! البته ساير بحث هائي كه ذكر كردم هيچ كدام به نتيجه معيني نرسيد و همه اين موضوعات همچنان باز براي بررسي هاي بيشتر و نتيجه گيريهاي دقيق تر.

امشب حرم نرفتم. آلرژيم عود كرده و تنفس برايم سخت شده است. دكتر كاروان چند قرص و شربت و قطره داد كه فقط ساعاتي راه تنفسي ام را باز كرده و دوباره همان شد كه بود.

يكشنبه 27/10/83 ، امروز صبح، پياده گشتي در خيابانهاي اطراف هتل و خريد چند سوغاتي ديگر. من به خاطر درد پايم صندلي ام را با خودم مي برم و هر جا كه معطل مي شويم روي آن مي نشينم. در كنار پيرمرد عربي كه جلو مغازه اش نشسته, لحظاتي استراحت مي كنم. كمي انگليسي بلد است و مي گويد كه به بسياري از كشورها مسافرت كرده، اما از بسياري سفرهايش پختگي در گفته هايش نيست! علاوه بر اين مغازه، يك مغازه ديگر هم دارد. كارگران او (عمدتا خازجي) اين مغازه ها را برايش مي‌چرخانند و او فقط درآمدش را در سفرهاي خارجي‌اش خرج مي كند! شنيده‌ام بسياري از عرب هاي بومي همين كار را مي كنند.

Masjed Al Haram

بعد از ظهر براي نماز مغرب به مسجد الحرام مي رويم. از امروز سرويس اتوبوس ها تعطيل شده و به تبع آن كرايه ماشين هاي كرايه اي هم زياد. زائرين زيادي در كنار خيابان منتظر تاكسي ارزان, احتمالا. يك ماشين «ون» توقف مي‌كند و سوار مي شويم. فقط يك ريال گرانتر مي گيرد و به موقع مي رسيم. نماز مغرب را در ازدحام شديد جمعيت و در طبقه دوم به جماعت مي خوانيم. براي نماز عشا به پشت بام مي روم، شايد بتوانم در لبه بام و در صف جلو, جاي موردعلاقه‌ام, جائي پيدا كنم. همسرم با دوست پزشكش در صف هاي پشت سر. قاعدتا زن ها اجازه ايستادن در صف هاي اول را ندارند. در يك جائي مي نشينم و دو دوست پاكستاني پيدا مي‌كنم كه يكي از آنها هم به زبان انگليسي و هم به زبان فارسي مي تواند حرف بزند. و با هر زبان كه صحبت مي كند اگر مشكل پيدا كند فورا به زبان ديگر سويچ مي كند! و بهرحال ارتباط‌مان راحت. احساس او درباره اولين ديدارش از كعبه كه همين امسال است شبيه بقيه. گريسته و آنرا بسيار باشكوه يافته است و احساس غريبي را تجربه. از خدا خواسته است هر سال به زيارت كعبه بيايد. عمره يا تمتع فرقي نمي كند. دفترچه يادداشتم را كه مي بيند دوست دارد فرازهائي از آن را برايش بخوانم و خودش بلد نيست فارسي بخواند. فقط مي تواند حرف بزند . برايش مي خوانم و مي‌پرسد كه آيا مي خواهم اين يادداشت ها را بعدا در كتابي منتشر كنم و مي گويم كه بعيد است. تاجر قطعات يدكي اتومبيل است از پيشاور به كابل و بالعكس، و لابد كارش سكه . به هم آدرس مي دهيم و به گرمي خداحافظي مي كند.

جائي در صف دوم پيدا مي كنم و نمازي ديگر بر بام مسجد الحرام و رو به كعبه و شكوهي بسياراز عبوديت صدها هزار انسان در برابر يك قبله و يك سجده گاه و يك معبود. قرائت سوره حمد امام و طنين آمين خلائق در فضاي مسجد و اوج تا آسمان!

بعد از نماز همراه با مهندس (ن), همسرم و دوست پزشكش يك ماشين سواري به قيمت دو برابر هميشه كرايه و در ترافيك بسيار سرسام آور از طريق تونل زيرزميني كه صداي بوق ممتد اتومبيل ها و نيز صداي گوشخراش تهويه هاي تونل به طرف هتل حركت مي كنيم. راننده يك مصري است و در عربستان معلم عربي است. از او مي پرسم يعني عربستان به وارد كردن معلم عربي از خارج نيازمند است! و مي خندد و بيشتر بر نياز خودش به شغل و اينكه در مصر كار مناسبي نيافته تاكيد مي كند. ميگويد ماهانه 1600 ريال حقوق دريافت مي كند و البته گاهي مسافركشي. البته اگر به تور پليس نيافتد! كه در اين صورت جريمه‌اش سنگين. شلوغي خيابان را با عبور از كوچه هاي فرعي پشت سر مي گذارد و ما را خيلي زود به هتل مي رساند.

بعد از شام و استراحت به همراه همسرم و دوستش به يك بازار مدرن بنام السوق الضيافه مي رويم. فقط براي بازديد كه گفته اند مركز خريد زيبائي است و دكتر (ح) از فواره هايش خيلي تعريف مي كرد! قيمت ها در آنجا بسيار بالا و به قولي First class است. شبيه بازارهاي لوكس اروپائي با دكوراسيون زيبا. و بيشتر مغازه‌ها به البسه زنانه لوكس مجلسي اختصاص دارند. قيمت يك دست لباس از سيصد هزار تومان به بالاست. مشتريان عمدتا زنان عرب پوشيده در چادر و روبندهاي مشكي و فوج فوج در حال قدم زدن و خريد. چند عكس و بازگشت به هتل با پاي پياده از همان راهي كه پياده هم رفته بوديم.

دوشنبه 28/10/83 ، صبح به همراه هم اتاقي ها و خانم هايشان و همسرم به تپه‌هاي نزديك هتل براي جمع آوري سنگ ريزه جهت حمل به منا براي انجام «رمي جمره». گفته اند اندازه سنگ ريزه‌ها در حدود يك پسته و يا فندق باشد. در راه دو سه نفر را ديدم كه سنگ‌هايشان را جمع آوري كرده و باز مي گشتند. اندازه سنگ ريزه هايشان اما در حدود گردو و درشت‌تر. به شوخي به آنها گفتم حاج آقا وقتي رمي می‌كني لطفا مواظب سر ما باش! به دليل شلوغي و نگراني از اينكه در مشعر فرصت جمع‌آوري سنگريزه نباشد سفارش كرده‌اند اين كار زودتر از موعد انجام شود.

به ياد شريعتي مي افتم كه كلي براي جمع كردن سنگ ريزه در شب وقوف مشعر حرف زده و آنرا به‌ گونه «سپاهي, بر دامنه كوهها پراكنده شده و هم از راه, شتابان, از مركب‌ها فرو» ريزان توصيف و «به جستجوي سلاح، به كوهها بالا» رونده براي گردآوري اين ريگ ها تشبيه مي كند و هر يك را «مسئول خويش»! می‌خواند. واينكه «در تاريكي شب بايد به جمع سلاح پرداخت» و ما در روشنائي روز و فارغ از هر احرام و منظره زيباي مشعري كه دكتر توصيف مي‌كند, اينجا در يك گوشه شهر, پشت ساختمانهاي تازه ساز و كنار چند آلونك فقير نشين به گردآوري آن سلاحها مشغول! نه از «درياي خلق طوفان زده و آشفته در انديشه جنگ» در اينجا خبري است و نه اينكه «هيچ كس, نه خواهر و نه برادر, نه زن و شوي و پدر و مادر, نه دوست, نه دشمن، هيچكس» را باز نشناسد. و نه كسي «پنجه در سنگريزه ها» مي برد و به دنبال «جمره» مي گردد. به آرامي و همراه با شوخي هاي دوستانه در كنار همراهان در روز روشن از سطح زمين سنگريزه‌هائي در همان اندازه هائي كه گفته اند جمع آوري مي كنيم. سنگزيره‌ها هم آنگونه كه دكتر گفته است «صاف، صيقلي و گرد» نيستند، بلكه چون در نتيجه از هم پاشيده شدن سنگهاي بزرگ در اثر سرما و گرمايند تقريبا تيز و گوشه دار!

نمي دانم, شايد با گذشت زمان و افزايش جمعيت و گسترش تكنولوژي و نفوذ آن در همه اركان و شئونات زندگي, از جمله مذهب, به تدريج اين شكل و قواره‌هاي ناب مذهبي چنان ناگزير از تغيير شوند که با اصل خود فاصله‌ای در حد مسخ شدن بيابند. به قول دوستي  شايد در سال هاي آينده شاهد e-haj در كنار e–learning و e- business باشيم. با چرخاندن موس برگرد تصوير كعبه «طواف»، با حركت آن در بين «صفا» و «مروه»، «سعي» و با پرتاب نشانه هاي الكترونيكي به تصوير اسكن شده جمره‌ها «رمي»! کنيم و حج به جا آوريم! خدا عالم است! فعلا تا اينجا آمده ايم!

سنگ‌ريزه ها را جمع مي كنيم. بيشتر از تعداد لازم, تقريبا دو برابر, براي احتياط. خانمها و يكي از هم اطاقی‌ها بر ميگردند و من و مهندس (ن) به قله تپه صعود می‌كنيم تا گشت و گذاري و نيز ورزشي و نيز از ديداری از فراز شهر مكه را.

مسير صعود مانند جبل النور سنگلاخي و پوشيده از سنگ هاي تيز و سياه، وخاك كمتر در سطح تپه. اين ويژگي كلي كوهها و تپه هاي اين منطقه است. در همين سنگلاخها هم گل‌هاي زيباي آبي و بنفش رنگ كوتاه قدي زيبائي حيات را به رخ سنگ‌هاي سياه مي كشند و چشم نواز. گياهان ديگر عمدتا گونه‌هاي بسيار كوتاه قد و خارهاي مختلف.

از آن بالا بار ديگر شهر مكه را از نظر مي گذرانم. شهري بنا شده بر روي تپه‌هاي سنگي و در ميانه دره هاي نه چندان عميق. تراشيدن تپه ها براي احداث ساختمان فقط با استفاده از وسايل پيشرفته و چكشهاي هيدروليكي امكان پذير است و با اين حال تمام تپه ها پوشيده از ساختمانهاي بلند و كوتاه. از اينجا مسجد الحرام ناپيداست ولي جبل النور را در آن دور دست ها مي توان ديد و ارتفاعات بلند شمال شرقي مكه را نيز. لحظاتي را به تماشاي شهر مي نشينيم و چند عكس و بازگشت از طرف ديگر تپه به سمت هتل.

بعد از ظهر, جلسه عمومي كاروان براي توجيه برنامه‌هائي كه از فردا در ايام تشريق بايد انجام دهيم. و تقريبا همه در جلسه حاضر. من ،اما، اين اولين جلسه ايست كه در مكه فرصت و رغبت كرده‌ام تا در آن شركت كنم. روحاني كاروان هم از دست افرادي مثل من گله مند. ظاهرا تعداد زيادي همين وضعيت را داشته اند و يك نفر از آنها ساعت برگزاري جلسات را بهانه ميكند كه مورد قبول حاج آقا قرار نگرفته و لحظاتي با هم بگو و مگو مي كنند. آن گونه كه اعلام مي شود برنامه‌اي سخت و فشرده با زحمات زياد و دشواريهاي پيش بيني نشده فرا رويمان. همه توضيحات مقدماتي لازم براي اجراي اين برنامه گفته مي شود. حاج آقا براي پيش گيري از تراوشات فكري روشنفكري و عذر و بهانه هاي ديگر مي گويد كه اعمال بايد دقيق و همانگونه كه در مناسك آمده انجام شود. نه بيشتر و نه كمتر, و آنها را «كدهائي» توصيف مي كند كه اگر يك رقم بالا و پائين شود شماره تلفن مورد نظر گرفته نمي‌شود! دكتر شريعتي هم به گونه‌اي همين مفهوم را البته گفته است و من نيز بر همين باورم. به نظرم روح حج در همين دقت آن است و تمام كيفيت آن در همين كميت هاست و آزماينده عبوديت و اخلاص و البته هماهنگ كننده وايجاد هارموني بي كم و كاست و بي نظير در خيل زائريني كه هر كدام از گوشه‌اي از عالم فرا گرد آمده‌اند. همين هماهنگي است كه فرد را در اينجا هم سو با افراد مي‌كند و آهنگ مي‌بخشد حركت را. به همان زيبائي كه دكتر هم حج را «آهنگ» معني مي كند. «آهنگ» بدون «هماهنگي» و «هماهنگي» بدون «دقت» و مراقبت با تمام جزئيات هم غير ممكن.

گفته مي شود امسال فقط يك اتوبوس بدون سقف در اختيار قرار مي گيرد, فقط براي آن دسته از زائريني كه هنوز بر فتواي آيت الله خوئي هستند. چون ساير مراجع شيعه, ديگر اين را ضرورت نمي دانند و من در تعجب از بوجود آمدن اين ناموزوني ها در اين هماهنگي عظيم كه البته خوشبختانه آخرين آن است و به قول مدير كاروان از سال آينده همين يك اتوبوس هم نخواهد بود و تكليف روشن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 18:53  توسط حسین ثنائی نژاد  | 

 جمعه 25/10/83 ، همراه با يکی از هم اتاقی‌هايم به غار حرا. در همان ابتداي جبل النور تابلو بزرگي نصب شده و مردم را از مقدس شمردن, نماز خواند و دعا كردن در چنين مكانهائي بر حذر داشته است. با اينحال فوج فوج مردم , پير و جوان و زن و مرد و گاه كودك از راه سنگلاخي بسيار صعب العبوري كه هيچ آماده سازي و اصلاح مسيري هم در آن صورت نگرفته خود را به بالای کوه مي كشند، تا ببينند مهبط وحي الهي را. شايد گفته سعوديها در اينكه چنين جايگاهي نبايد مقدس شمرده شود و آداب مذهبي خاصي هم براي آن در دين نيست، درست باشد. ولي  از جايگاه تاريخي اين مكان نبايد غفلت می‌کردند. اگر در غار حرا اولين آيات قران بر پيامبر نازل شده، مسلمانان حق دارند اين مكان را ببينند و مبدا تاريخ دينشان را در جغرافياي آن حس كنند. بايداين ضروزت درك و امكانات لازم براي بازديد از اين محل فراهم مي‌شد که نشده است.

كوه بسيار صخره‌اي وصعب العبور و مسير صعود نيز به شدت سنگلاخي. در همين مسير پر شيب و ناهموار، بساط هاي بسياري پهن و كاسبي و باز هم كاسبي، حتي در ميانه صخره ها و سنگ ها. و نيز گداهاي افليجي كه پيداست كسي آنها را تا اين بالا آورده, چون اينان در مسير صاف هم توان حركتشان نيست. برخي بي دست و برخي بي پا و برخي بسيار نحيف ولاغر و همه در حال گدائي در زير آفتاب داغ و نه البته سوزان. يك روش ديگر گدائي هم در اينجا هست كه در جاي ديگر نديده ام. در مسير تردد زائرين با مصالحي اندك پله اي كوچك به تازگي احداث و سازنده در كنارش ايستاده و تقاضاي كمك براي احداث پله هاي ديگر با باقيمانده مصالح! در بازگشت نه اثري از مصالح است و نه احداث پله اي ديگر و نه سازنده پله. او احتمالا بسيار فراتر از مزد روزانه اش را فقط با احداث يك عدد پله آن هم با مصالحي ضعيف و نامرغوب به چنگ آورده و رفته است. تا قله جبل النور چندين پله ساز و در كنار بساطهايشان بيشتر پولهای ايراني! در نزديک قله شتري تزئين شده با گل، دكان يك عكاس تا در اين بالا مشترياني را بر آن سوار و چند ريالي كاسبی. عكاسان ديگري نيز هستند كه بدون شتر، عكس‌هاي قديمي پولارويد مي‌گيرند و لابد مشتريان كافي هم دارند كه اينجا در زير آفتاب ايستاده‌اند.

زائرين اما بسيار مشتاق و بي توجه به دشواري مسير همچنان در حال صعود تا قله مهبط وحي. پيرزني را در راه ديدم كه گمان نمي‌كردم بتواند به آساني در مسير صاف قدم بردارد ولي با همراهي همراهش تا اين بالا آمده بود و پيرمردهاي فراواني نيز كه با چابكي بسيار از سنگ ها بالا مي رفتند تا ستيغ, بي هيچ مشكلي براي ديگران.

دهانه غار حرا، اندكي پائين تر از نوك قله،  و پوشيده از صخره‌هاي سنگي درشت وسخت كه بعيد است باد و باران ساليان كوچكترين خللي در ساختار آنها بوجود آورده باشند. در كناره‌هاي غار، پرتگاههاي خطرناكي است و حادثه خيز، بي هيچ حفاظ و علامت گذاري و يا تابلو اخطاري.

Ghar e Hara

 نمي دانم آيا تا كنون حادثه‌اي رخ داده است يا نه. ولي يك اتفاق نامطلوب و مشمئز كننده, البته، در پيش چشمان من رخ داد. چند نفر (احتمالا افغاني) نمي دانم بر سر چه مسئله‌اي دقيقا در محوطه بسيار كوچك جلوي ورودی غار حرا به زد و خورد و فحش و ناسزاگوئي به هم پرداختند! و گروهي نيز در تلاش براي خاتمه دادن غائله و گوشزد كردن عمل نامطلوب و زشت بودن آن در اين مكان.

بازديد از درون غار، در ازدحام و فشار. مردم به صف، براي گزاردن نماز در مكاني كه روزگاري محمد (ص) در آن بيتوته مي‌كرده و در پايان دوره طولاني بيتوته اش وحي بر او نازل: «اقرا باسم ربك الذي خلق , خلق‌الانسان من علق, اقرا و ربك الاكرم, الذي علم باالقلم, علم الانسان ما لم يعلم». هرگز نتوانستم اين مكان دور افتاده خشن و سخت و صخره اي و پرتگاهي خشك را با چنين عبارت هاي آهنگين و موزون و لطيف و سرشار از بهترين معاني هستي شناسي و انسان شناسي و رابط انسان با وحي و علم و خدا بيابم. و باز رازي ديگر. نمي توانم ‌تصورم را در آن فضا قرار دهم. در فضائي كه محمد (ص) بر اين سنگ هاي ستبر نشسته و اين كلمات را تكرار مي كرده است. از ميان همين صخره هاي سترون آب معرفتي جوشيده است كه تمامي كرانه هاي عالم را در نورديده و پانزده قرن است كه ناب ترين افكار و خالصترين انسانها را به خود مشغول كرده. بسياري در اين بحر به آرامش يقين رسيده‌اند و بسياري ديگر در آن غرق شده‌اند. گروهي از آن بهره‌ها گرفته‌اند و جمعي انگشت به دهان, حيرت زده همچنان در آن غور مي كنند. بهر حال نمي توان چنين عظمتي را بر اين مكان منطبق كرد, با همه شكوهي كه صخره هاي پر هيبت آن دارند و از سه جهت صعود را به اين قله غير ممكن مي سازند. در همين حيرت بر مي گردم، از همان راه، و باز همان صحنه ها در مسير بازگشت. راه اما خلوتتر, كه نزديك ظهر است و جماعت زائر مشغول نماز و نهار و استراحت در شهر.

بعد از ظهر به همراه هم اتاقی‌هايم و همسرانشان يك ماشين كرايه كرده و به حرم می‌رويم . راننده عرب است و خوش برخورد و مي گويد كه «پنجاه، پنجاه» انگليسي بلد است و نيست! مي گويد بيشتر اندونزيائي و مالزيائي بلد است و لزومي نمي بيند كه انگليسي ياد بگيرد! عربي و انگليسي قاطي مي كنم و گفتگوي اندكي را در بين راه با هم داريم. مي گويد زائران ايراني در مكه دو مقصد بيشتر ندارند! حرم و «با وارث». «با وارث» همان فروشگاهي است كه وصفش را درشرح ديروز آوردم.

حدود بيست دقيقه قبل از اذان به مسجد الحرام مي رسيم و فرصت مي يابيم خود را به پشت بام مسجد برسانيم. من جاي بسيار خوبي در لبه پشت بام و مشرف به ناودان طلا پيدا مي كنم. مكان مورد علاقه من براي نماز خواندن به جماعت در اين مسجد. شكوه بسيار نماز جماعت مسجد الحرام را در اينجا احساس مي‌كنم و گاه در آن غرق مي‌شوم. چند نمازي را كه در اين صف خوانده ام هرگز فراموشم نخواهد شد.

پس از نماز مغرب يك فلسطيني كه در كنارم نماز با حالي مي خواند از اينكه مي بيند چيزي مي نويسم با انگليسي بسيار شكسته و ضعيفي شغلم را مي پرسد و می‌گويم كه معلم هستم. هموطن ديگرش كه به انگليسي كاملا مسلط است مي‌پرسد اين نوشته را براي چه هدفي مي خواهم و پاسخي به او مي دهم. در لبنان زندگي مي كند و از انتخاب ابومازن به عنوان جانشين عرفات و رهبر فلسطينيان ناخرسند. او را آمريكائي مي‌داند. مي پرسم مگر منتخب مردم نيست و مي گويد كه گاه مردم عليه خودشان تصميم مي گيرند! و البته تائيد ميكند كه 70% فلسطينيان به او راي داده اند. براي بحران كشورش راه حلي هم ندارد ولي خشونت را نيز درست نمي‌داند. به او مي گويم اگر مذاكره و صلح راه حل باشد كه ابومازن هم ظاهرا قصد همين كار را دارد، چه عامل آمريكا باشد چه عامل هر جاي ديگر. و او ديگر بحث را ادامه نمي دهد و مي رود.

نماز عشا را هم در همين نقطه به جماعت مي خوانم. پس از نماز عمليات تنظيف اطراف كعبه توجهم را جلب می‌کند. در حالي كه جمعيت كثير زائرين همچنان درحال طوافند، گروهي بايك نوار قرمز، حريمي در داخل جمعيت ايجاد کرده و كارگران نظافتچي كه همگي لباس فرم آبي رنگ پوشيده اند با نظم و مهارت خاصي مايع ضد عفوني و تميز كننده اي را بر سطح سنگها ريخته، با تي دوباره جمع و سطح زمين را خشك مي كنند. سازماندهي، مهارت، سرعت  و نظم تحسين برانگيزي بر اين گروه حاكم است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 18:50  توسط حسین ثنائی نژاد  | 

 پنج شنبه 24/10/83، صبح, خريد از دو فروشگاه متوسط كه در بين ايرانيها خيلي شهرت يافته اند. فروشگاههاي «با وارث» و «با وزير», فروشگاههائي بزرگ, با انواع البسه و اسباب بازيهاي جورواجور و خيلي چيزهاي ديگر و ازدحام زياد مشتريان وصف براي پول دادن به صندوق و بي نوبتي بعضي از مشتريان عرب و عجم و ساير ملل. چند نفر از هم كارواني ها هم هستند. پس از خريد چند اسباب بازي و دو سه تكه لباس معمولي به عنوان هديه و به تنگ آمده ازشلوغي, راهي هتل.

بعد از ظهر , همراه با همسرم از ميداني به نام كوزه, به طرف حرم. يك كوزه بسيار بزرگ و چند كوزه كوچكتر به عنوان تزئين در وسط ميدان و در اطرافش نخل, و زير نخلها چمن. در اينجا هم بي توجهي به نياز آبي گياهان زينتي در اقليم خشك ديده مي شود, اگرچه مهندس (ن) مي گفت كه آبياري فضاي سبز اينجا بوسيله آب تصفيه شده فاضلاب است. با اينحال همين آب مي تواند بهتر استفاده شود. حاشيه اين خيابان كه شارع «امرالقري» ناميده مي شود چندان تميز ومرتب نيست. در گوشه و كنار پياده روها زنهاي سياه پوست بساط هاي متعددي پهن کرده و چهره نازيبائي براي شهر.

Dast Froush

يكي از آنها، ماهي‌تابه كهنه اي را برروي چراغ پيك نيكي گذاشته، سيب زميني هائي را قبلا پوست كنده و بر روي سنگهاي حاشيه باغچه گذاشته، و در روغن سرخ مي كرد و منتظر مشترياني كه آنها را بخرند و شكمي از آن سير. جوجه‌هاي سرخ كرده‌اي در ظرفهاي كثيف و غير بهداشتي نيز انباشته در معرض فروش. گاه كل بساط يك زن سياه پوست خلاصه مي شود در يك سيني كوچك كه به طرز ماهرانه اي بر بالاي سرش گذاشته و بدون استفاده از دست, آنرا نگهداشته و راه مي رود. البته مامورين سد معبر شهرداري گاه و بيگاه از راه مي‌رسند و فوج دست فروشان «سياه پوست» «سياه بخت» را به درون كوچه هاي باريك و پرشيب اطراف مي رمانند و پس از چند لحظه دوباره همه چيز مثل اول. پيرزني بطري 5/1 ليتري آبي را بسيار ماهرانه بر بالاي سرش و در نهايت تعادل و بدون استفاده از دست آنرا حمل مي كند و مهارتش را به رخ زنان سيني به سر مي‌كشد!

ارتباط تنگاتنگ دختران و زنان جوان و ميانسال سياه پوست دست فروش و تردد بچه هاي كوچكشان در بين آنها حكايت از رابطه‌اي، اگر نه خانوادگي و قبيله اي, لااقل صنفي قوي در بين آنهاست. حاشيه خيابان را مغازه‌هاي ارزان فروش مملو از كالاهاي نامرغوب در حاكميت خود دارند، بي هيچ تزاحمي با اين خيل دست فروشان. جمعيت در حال تردد نيز غالبا سياه پوست، نه چندان متفاوت با يك كشور آفريقائي. ظاهرا بيشتر زائرين سياه پوست در همين منطقه ساكن اند. البته چند هتل لوكس و درجه يك نيز در مسير ديده مي شوند كه احتمالا مشتريانش را افرادي ديگر تشكيل مي دهند و تردد ماشين هاي لوكس تك سرنشين با راننده شخصي گوياي همين.

ادامه راهمان به طرف مسجد الحرام، از يك سر بالائي و با خستگي زياد. به سراشيبي خيابان امر القري كه مي رسيم چيزي به اذان مغرب نمانده، خيل جمعيت براي نماز در حركت و ما در بينشان.

شب جمعه، چند روز مانده به شروع اعمال حج و بسيار شلوغ و پر ازدحام. اذان، و ما در تنگناي بسيار در همانجا كه هستيم به نماز مي ايستيم و همچنان تحت فشار جمعيت. نماز مغرب را به امامت امام جماعت مسجدالحرام كه بعدا مي‌فهمم نامش عبدالرحمان است به جا مي آوريم. حال خوشي دارد نماز جماعت در اين مسجد و با قرائت زيباي اين مرد، در كنار انبوه جمعيت نمازگزار. امشب،اما، ازدحام بيش از حد كلافه ام كرده و بي بهره كافي از اين فضا و قرائت زيبا. قانون جدائي زن و مرد هم در اين شلوغي و در اين فاصله ازحرم اجرا نمي‌شود. صف ها كاملا مختلط و بي هيچ مشكلي از جانب هيچ كس. من نمازم را در كنار دو پيرزن (احتمالا ترك ) كه به خاطر درد پا روي صندلي, نشسته، نماز مي خواندند بجاي آوردم . بعد از نماز كمي كه خلوتتر شد به بالاي پشت بام مسجد و منتظر نماز عشا.

يك تايلندي در كنارم نشسته و عليرغم اينكه مي گويد «پنجاه، پنجاه» انگليسي بلد است, تقريبا به جز نام خود و كشورش را نمي تواند پاسخ دهد. آن طرفتر پيرمردي نشسته، تونسي و مقيم فرانسه. نه او انگليسي بلد است و نه من فرانسوي و ارتباط بيشتر با او دشوار. يك پاكستاني كه در صف جلو است به خوبي انگليسي مي‌تواند حرف بزند. از شغلم مي پرسد و به خاطر اينكه در دانشگاه تدريس مي كنم بسيار احترام آميز رفتار مي كند خانواده اش راهم به من و همسرم معرفي مي‌كند. كارتش را مي دهد و مي بينم كه مهندس است و شغل پردرآمدي دارد و دفاتري در مسكو و توكيو. صميمانه از ما دعوت مي كنند كه به لاهور برويم و مهمانشان. ما نيز متقابلا همين دعوت را مي كنيم و آدرس مي دهيم و خد