تبليغاتX
همراه با کاروان

همراه با کاروان

سفرنامه حج

قسمت نوزدهم (آخرين قسمت)

 


توضيح۱: علاوه بر عکسهائی که در صفحه مشاهده می‌شوند، عکس‌های بيشتری، (بيش از ۱۱۵ عکس)، به صورت Hyper Link به فرازهائی از متن در تمام قسمت‌ها اضافه شده‌اند. با «کليک»بر روی قسمت‌های آبی رنگ متن، آنها را ببينيد.

توضیح ۲: این وبلاگ قبلا در آدرس http://www.hsanaei.persianblog.com به صورت روزانه در اسفند ۸۳ در  بیست ونه قسمت منتشر وسپس به اینجا منتقل شده اند.


مطابق نظر برخي از فقها مي‌توان به جاي بيتوته در «منا»، به مكه رفت و پس از انجام ساير اعمال باقيمانده حج، يعني «طواف‌ زيارت»، «سعي»، «طواف نسا» و نماز «طواف نسا» تا صبح بيدار مانده و به عبادت مشغول شد.

Safa-Marveh

مطابق برنامه‌اي كه مدير كاروان بر اساس همين نظر تنظيم كرده، عازم مكه می‌شويم. اين اعمال جايگزين اگر چه انجام مناسك را ساده مي كند ولي نمي‌دانم چرا به دل نمی‌چسبد. اگرچه در ابتدا بدون اينكه به جزئيات آن بيانديشم تصورم اين بود كه كار خوبيست! دكتر شريعتي هم نيست كه اين راه‌هاي ميان‌بر ساده‌ سازي اعمال حج را ببيند و ننويسد كه اعمال حج «دو دو تا چهارتاست!»

به مكه مي رويم و به هتل. احساسم اين است كه از فضاي انجام اعمال خارج شده‌ام و بازگشت به همان زندگي عادي قبل از هشتم ذيحجه. اكنون مي‌بينم كه با اجراي چنين برنامه‌اي در واقع خود را يك شبانه‌ روز از ساير حجاج جدا كرده و از فضاي معنوي پر جمعيت «منا» محروم. مگر نه اينست كه تمام اين مراسم به گونه‌اي تنظيم شده كه خيل جمعيت، همراه و هماهنگ با هم اعمال را انجام دهند؟ و اصولا به قول دكتر «حج» يعني «آهنگ». پس اين گونه حاشيه رفتن‌ها قاعدتا بايد خارج از قاعده باشد.

پس از غروب آفتاب با خواندن نماز مغرب و عشا عبادتمان را مطابق همان قاعده فقهي شروع مي كنيم. البته از ظهر تا غروب حسابي خوابيده‌ايم. نمي دانم «مشغول عبادت» بودن در اين حكم فقهي حد و اندازه‌اش چقدر است. ولي از آنجا كه روحانيون كاروان در جريان توضيحات خود به زائرين از شوخي و خنده هم استفاده مي كردند، بايد استنتاج مي‌شد كه اين عبادت آنچنان هم مستمر نيست و گاهي هم مي‌توان به لغو گذراند! يكي از روحانيون براي اينكه خط قرمز انجام عبادت تمام شب را بدون استثنا و يا كم استثنا! كند توضيح داد كه فقط فتواي «آيت الله سيستاني» بر اين است كه عبادت مي تواند از نيمه شب شروع شود و بر اساس ساير فتواها در صورت خروج از «منا» بايد تمام شب به عبادت سپري شود. بدون لحظه‌اي خواب و حتي چرتي كوتاه. و تذكر مي دهد كه اين هم فقط شامل آن دسته از مقلدين آيت الله سيستاني مي شود كه قبل از ايشان از مرجع ديگري تقليد نمي كرده‌اند، زيرا ايشان بقا بر مرجع اعلم ميت را واجب مي داند.

در جمعي از زائرين بر سر اين موضوع بحث می‌شود. برخي مي‌گويند درحال حاضر آيت الله سيستاني نسبت به مراجع تقليدي كه مدت زيادي از فوت آنها مي‌گذرد اعلم است. ديگراني نيز هستند كه از اين اظهار نظر سخت متعجب مي‌شوند و نمي‌توانند بپذيرند كه براي يرخي از مراجع تقليد برزگ اسطوره شكني شده و شخص ديگري، حتي پس از فوت ايشان اعلم باشد! يكي از آنها مي گويد: «اين در يك صورت مي تواند صحيح باشد و آن هم زمانيكه فرد در آن زمان هنوز آيت الله سيستاني را كشف نكرده باشد». البته در مقابل نيز مطرح مي‌شود: «مجتهد زنده‌اي كه سالهاست پس از فوت مراجع بزرگ مشغول تحصيل علم و نيز مشغول اجتهاد بوده، در اين مدت ممكن است به اندازه‌اي ارتقا علمي يافته باشد كه در زمان حاضر از فردی که ديگر در دار دنيا نيست تا بر علمش بيافزايد پيشي گرفته و اعلم شده باشد. و به نظرم اين استدلال كاملا منطقي‌ است. اين امر لااقل در مسائلي كه بايد زنده بود تا آنها را فهميد و در آن باره فتوي صادر كرد صادق است.

اكنون از كل اعمال حج فقط يك بار ديگر رمي جمرات سه گانه باقيست كه فردا بايد به انجام برسد. راه ميانه مدير كاروان البته بسيار مفيد واقع شد و ما اعمال مذكور را در محيطي بسيار خلوت انجام داديم و همه راضي از اين وضع. در اعمال حج هم به دنبال راحتي و آسايشيم، در جائيكه به نظر می‌رسد «رنج آفرين» طراحي شده تا كمي پالايش شود اين جان آسايش طلب آدمي. و شايد از اين پالايش مقطعی، راهي بيابد به پالايندگي هميشگي. به نظر می‌رسد بايد در راه كعبه سرزنش‌هاي خارهاي مغيلان را به جان خريد و از خليدن اين خارها نگريخت، به قول حافظ:

در بيايان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم

سرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور

ولي ما خار مغيلان كه نديده، هيچ، هتل و كباب و آب گورارا و ميوه هاي جورواجور ديده و چشيده, از حداقل زحمت طواف در ازدحام طواف كنندگان هم گريخته‌ايم! و چه مي گريزيم همه عمر از چيزهائي كه نبايد بگريزيم! دو طواف هفت شوطي را دقيقا مي شمارم با خواندن دعاي هر شوط در زمان پيمودن آن و به ياد مولوي كه اين شمارش ها را برنتافته و مي‌گويد:

حاجي عاقل طواف چند كند هفت هفت

حاجي ديوانه ام من نشمارم طواف

ولي شگفتا! بسيار ديدم طواف كنندگاني را كه هم طواف مي شمردند و هم عاشقانه مي‌گريستند و هم ديوانه وار مي چرخيدند. بارها آرزو كردم يكي از آنها بودم. ولي نبودم. و بيشتر صورت طواف بر من غلبه داشت و شمارش آنها و اذكاري كه آنها را فقط بر زبان مي‌راندم. مبادا شرح حالم اين باشد:

به طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادند

والسلام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 19:6  توسط حسین ثنائی نژاد  | 

قسمت هجدهم (منا)

 از ديروز عصر نتوانسته ام ادامه اين يادداشت را دنبال كنم. انجام اعمال حج بصورت فشرده, كاملا وقتم را پر كرده بود. عصر روز عيد قربان، نزديك غروب و من پس از انجام «حلق» (تراشيدن سر) و دوش گرفتن و اندكي استراحت نشسته‌ام كه بنويسم. جلو چادر، تقريبا در منتها اليه «منا».

Mena at night

حال خوشي دارم. احساس عيد بودن. كمي مانند همان احساسي كه در كودكي از عيد داشتم. لباس نو پوشيده‌ام. يك پيراهن, يك شلوار ورزشي بادگير كه مناسب اين گرما نيست و لباسهاي زير كه از دست فروشی‌هاي خيابانهاي منا خريدم, جمعا به بيست ريال و دو خميني (يعني دو هزار تومان. بسياري از كسبه در مكه و مدينه اين واحد را براي پول ما در مقابل مشتري‌هاي ايراني استفاده مي‌كنند.). مراسم امروز كمي سنگين و براي من كه از درد سياتيك رنج مي برم تا حدودي طاقت فرسا. 5/8 كيلومتر طي مسير از مشعر تا انتهاي «منا» براي اجراي رمي «جمره عقبي » و برگشت به چادر، در ازدحام شديد جمعيت. برخي زائرين دلواپس گم كردن همسفرانشان, برخي نگران از انجام ندادن به موقع «رمي» و در نتيجه تعويق قرباني و اقامت يك شب بيشتر در «منا» و جمعي بي نظم و بي مبالات وگاهي نيز به دليل بي‌تدبيري انتظامات و نيز جاهائي به دليل باريك شدن مسير و يا ورود مردم از انشعابها به خيابان اصلي و دلايل ديگر باعث اين ازدحام.

در برخي نقاط مسير، فشار جمعيت به قدري زياد كه ضعيف ترها در معرض خطر جدي. جالبتر اينكه برخي از مردم مرتب از ديگران مي خواستند هل ندهند و عجله نكنند. بدون اينكه معلوم باشد چه كسي هل مي دهد. قاعدتا در اين جور مواقع فشار، ناشي ازحركت فشرده مردم است و هيچ كس مسئول آن نيست. پيرمردي پيشاپيش من در حركت و به من مي گفت: «هل نده و گرنه فحش مي دهم!» و همين جمله را تكرار مي كرد. البته فحش هم نداد خوشبختانه! اگر چه من به شوخي در ضمن توضيح وضعيت دشوار موجود به او پيشنهاد دادم كه اگر فحش دادن چيزي را حل مي كند، بدون نگراني هر چقدر دلش مي خواهد به من فحش بدهد. و تقريبا مطمئن بودم كه يك كلمه از حرفهاي مرا هم نشنيد!

پليس تلاش بسياري مي كرد تا جمعيتي را كه در جهت مخالف حركت مي كردند سامان داده و آنها را در مسير خودشان قرار دهد و با تشكيل يك زنجير انساني طولاني اين دو مسير را جدا می‌كرد. با اينحال در برخي نقاط اين تلاش ها به هيچ وجه كافي نبود. در بعضی جاها نيز ماشين‌هائي در وسط مسير پارك شده بودند، بي هيچ دليل آشكاري، و راه را به شدت تنگ مي‌كردند.

جمعيت آن آرامش و معنويت طواف و سعي را نداشت. اگرچه روحانيون كاروان ما و يكي دو كاروان ديگر با خواندن دعاها و تكبيرهائي و تكرار آن از طرف زائرين تلاش می‌كردند معنويتي به فضا تزريق كنند كه ميسر هم نمی‌شد و مردم همچنان بافشار در حركت. هر چقدر به سمت «جمره» نزديكتر می‌شديم حالت هجومي جمعيت بيشتر می‌شد و البته خوشبختانه از حدود 700 متر مانده به جمره به مقدار زيادي از فشار ازدحام جمعيت كاسته شد. ولي شيوه راه رفتن و رفتار مردم همچنان در حالت يورش. و البته، كه اين يك يورش بود. يورش به شيطان نمادين. به يكي از همسفرانم گفتم اي كاش ما مردم در زندگاني عادي خود نيز با همين جديت با شيطان و شيطانهاي وسوسه‌گر مبارزه مي كرديم!

از كنار «جمره» اولي و وسطي عبور و به جمره عقبي رسيديم. جمره‌ها با آنچه در عكس ها ديده بودم هيچ شباهتي نداشتند، به طوريكه جمره اولي و وسطي را اصلا نديده از كنارشان گذشتم. در جمره عقبي وقتي ديدم مردم به چيزي شبيه يكي از پايه‌هاي پلي كه در زير آن قرار گرفته بوديم سنگريزه پرتاب مي كنند، تازه متوجه شدم كه آن دو پايه قبلي هم كه از كنارشان گذشته ام جمره بوده اند، اولي و وسطي! اين اولين حج است كه تكنولوژي سازه‌هاي مدرن يقه شيطان را هم گرفته و خانه‌اش را ويران و بر ويرانه‌هايش ستوني عظيم و شكيل بنا كرده. قاعده اين ستون به صورت يك بيضي ناقص باريك است و دو انتهاي آن بصورت دو ضلع مستقيم متوازي که تا سقف امتداد يافته‌اند. ريگ‌ها پرتاب شده پس از برخورد به اين پيكرة نمادين شيطان به يك حوضچه بتوني كه كف آن سوراخ و به مخزني در طبقه زيرين متصل است ريخته شده و هيچ اثري از آنها در پاي ستون باقي نمي ماند. فضاي اطراف در دو طبقه نيز به قدري وسيع است كه ديگر جاي نگراني براي اتفاقات مرگ و مير در زير دست و پا وجود ندارد، خوشبختانه.

اين واقعه، يعني خراب كردن سمبل شيطان، صدها ساله و تبديل آن به يك سازه بتني مدرن بدعت ديگري به حساب مي آيد و مي تواند منشا تغييرات زيادي در نوع و شكل ظاهري مناسك باشد. اگر بتوان به هر سازه اي كه به هر شكلي و هر ابعادي كه ساخته مي شود عمل «رمي» را انجام داد, احتمالا بتوان مشكلات ديگري را هم به تدريج حل كرد. البته برخي از اين مشكلات احتمالا عمدا به صورت مشكل در مناسك آمده تا «زائر» با گذر از آنها «حاجي» شود.

تصور كنيد که يك حاجي بدون ديدن حتي يك گوسفند در طول سفرش از طرف او قرباني انجام شده است. اين عمل ديگر آنچه در حج و فلسفه آن آمده نيست. من نمي خواهم بگويم قرباني گوسفند به دست تك تك انسانها و در فضاي غير بهداشتي قبل درست بوده و يا نبوده. اما قطعا حذف عمل قرباني و تبديل آن به يك كشتارگاه مكانيزه و انجام همه مراحل آن توسط افراد حرفه اي حتي دور از نظر حاجي, قطعا نمي تواند نظر شارع را در پيش بيني اين عمل به عنوان يكي از مناسك حج تامين كند. من از فلسفه اين عمل اطلاع ندارم. شايد هم برخي تصورشان اين باشد كه اصولا قرباني يك عمل بدوي است و نه شايسته انسان متمدن. ولي بايد توجه داشت كه اگر ملاك امر بر اين نوع استدلال قرار گيرد، ديگر هيچ كدام از مناسك حج قابل توجيه نيست.

يكي از دوستان همسفرم كه با هم راحت‌تر حرف مي زنيم پس از اينكه يك بار با زحمت بسيار طواف مستحبي انجام داده بود، آمد و گفت: «در ضمن طواف با خودم مي‌گفتم: so what » بدين معني: «خوب كه چي؟» اگر چنين برداشتي بخواهد باشد معلوم است كه وضع فرق مي كند. اما پس از پذيرفتن نسك حج به عنوان يك فريضه، چنين تغييراتي در دراز مدت مي تواند كلا ماهيت حج راتغيير دهد و به همان سمت e-haj با سرعت بيشتري حركت كنيم. تصور كنيد كه با پيشرفت تکنولوژی بتوان تمام فضاهاي حج را بوسيله مونيتورهاي سه بعدي، بصورت مجازي در سرزمين هاي دور توليد كرد و اين عمل on-line و مستقيم انجام شود. بعد به همين شكل «رمي» نيمه مكانيزه و قرباني مكانيزه و اعمال حج بصورت كاملا مجازي انجام شود! اگر بر همين منوال پيش رود, تصور مي كنم ممكن است روزي چنين اتفاقي بيافتد!

صداي برخورد ريگها با ستون «جمره» فضاي ويژه‌اي در محيط پرازدحام جمرات ايجاد كرده است و چهره آدم ها كه گروهي مصمم به رمي و گروهي خرسند از انجام آن، ديدني. در چشم آنان كه «رمي» كرده اند بارقه پيروزي بر يك چيز خاص می‌درخشد. ولي اين پيروزي چه ساده و چه زود فراچنگ آمده! شيطان آنجا در بتون به بند كشيده، بي هيچ راه گريزي و تو فقط كافيست دست در هميان كني و چند ريگ برداري و با هرشدت و ضعفي كه خواستي آنرا به طرفش پرتاب، و خوشحال از اينكه او را «رمي» كرده و رانده اي. مي دانيم كه نه بدينگونه است و نه هرگز به اين آساني. بر می‌گردم، به همراه جمعيت و قبل از برگشت، در ميانه ازدحام هم كارواني‌هايم، به يكي از خدمه كه فهرست كاروانيان را دراختيار دارد اطلاع مي دهم  رمي كرده‌ام. او علامتي درجلو اسمم مي گذارد تا پس از تكميل ليست، تلفني به مدير كاروان و او به معاونش و او به قصابها در قربانگاه دستور قرباني گوسفندي به نام فرد فرد ما را صادر كند! بر اساس وكالتي كه قبلا كتبي و شفاهي به مدير كاروان داده‌ايم. در راه، خيل جمعيت شتابان به سوي جمرات، همچنان عظيم و در راه برگشت نه البته به اندازه راه رفت، ولي كماكان دشوار و در برخي نقاط با فشار جمعيت. سه كيلومتر بايد پياده در همين ازدحام برگردم و بر مي گردم به همراه دكتر «ح».

نوشتن درباره خيل دست فروشان و تركيب جمعيتي ملل مختلف و گدايان و مطالبي از اين دست در حوصله اين مقال نيست. اما نمي توان از كنار اين نكته گذشت كه چرا محل اقامت كاروان‌هاي ايراني در اينجا هم مانند عرفات و مكه از مركز ثقل اعمال حج خارج و دور است و بلكه در دورترين نقطه! در مكه بيش از شش كيلومتر با حرم فاصله، در عرفات دقيقا در جائي كه تابلو «نهايه العرفه» درست بالاي سر چادرهاي كاروان، و اينجا در «منا» تابلو «نهايه المني» در كمتر از دويست يا سيصد متري چادرهايمان! كشورهائي مثل هند بسيار به مركزيت‌ها در هر سه محل فوق نزديكتر بودند.

شايد جدا از مسائل سياسي، شيعه بودن ايران هم بر اين مسئله تاثير داشته باشد. در بسياري از اوقات، شيعيان مراسم دسته جمعي دارند كه مشاهده كردم ساير مسلمانان مي‌ايستادند و تماشا مي‌كردند و شايد تعجب. اجراي مراسم دعاهاي مختلف به صورت گروهي و با استفاده از بلندگو, خواندن مصيبت و مداحي ها و انجام مناسك دراوقاتی متفاوت با آنچه اهل سنت انجام مي دهند. با اينحال لبناني‌هاي شيعه به مراتب از ما به مركزيت نزديكتر بودند ولي باز هم دورتر از ديگران!

از جزئيات رفتار زائرين نيز به نظرم بايد عبور كرد. اگر بنا باشد حج بر اساس رفتار شخصي حجاجي كه مناسك را به جا مي آورند ارزيابي و بررسي شود تاسفهاي بسياري بايد خورد. از عدم رعايت حقوق ديگران تا فشارها و ضربه‌هاي تعمدي براي باز كردن مسير، كج خلقي‌ها و بد‌ دهني‌هائي كه دقيقا به هنگام انجام اعمال صورت می‌گيرد و نيز عدم رعايت بهداشت و بي مبالاتي‌ها و خودخواهي‌هائي كه در جاي جاي اين مكانهاي مقدس چشم و روح را مي‌آزارند. اما بهرحال وارستگان كثيري هم در اين حضور ميليوني وجود دارند كه نور معنويت اعمال و نياتشان در اين مركز كانوني شده و همان جلائي را به اين سرزمين مي دهد كه همه در حج مي‌بينند و از آن بهره مي گيرند.

بدون مشكل خاصي به محل استقرار كاروان بر مي گرديم و ساعتي بعد اعلام می‌شود كه قربانی‌هايمان ذبج شده‌اند و ما بايد براي عمل «حلق» و تراشيدن سر, آن هم با تيغ, آماده و با انجام آن از احرام خارج شويم. براي اين كار به سرويس‌هاي بهداشتي مراجعه مي كنم و كثيري از زائرين مقدمتر را مي بينيم كه بدين كار مشغولند و همه جار را مو, خون و كف صابون فرا گرفته است. همراه با هم اتاقی‌هايم به آنها مي پيونديم و در شلوغي جمعيت بالاخره سري به آب خيسانده و بر صندلي تاشوي كه در تمام اين سفر بجز زمان «رمي» امروز همراه من و كمك خوبي به درد پايم بوده تكيه زده و موهاي بلندم را به دست تيغي مي سپارم كه مهندس (ن) در دستانش گرفته و پس از دقايقي به جز چند بريدگي جزئي، سر تراشيده خوبي برايم باقي مي گذارد. سپس دو هم اتاقي ديگرم و در آخر، من با همان ماشين و البته تيغي نو، همان بر سر مهندس (ن) مي آورم كه او بر سرم آورده بود. و به شوخي به او مي گويم تنها يك سوم زحمتش راجبران كرده‌ام! چون بيش از يك سوم سر ايشان مو ندارد! پس از «حلق» و استحمام همان حال خوش و احساس عيد بودن، كه با وصفش اين يادداشت را آغاز كردم.

شب جمعه و دعاي كميل در همه‌ چادرهاي ايراني برپا. ولي من ترجيح مي دهم سرخوشي خود را از عيد با مداحي‌هاي ضمن دعاي كميل منقص نسازم. دوربينم را بر مي دارم و در تاريكي اول شب راه مي افتم.

Mena-Night

گشت و گذاري در اين اردوگاه عظيم غرق در نور چراغهاي زرد و سفيد و مملو از حاجيان «عرفات» و «مشعر» ديده و «رمي» و «حلق» كرده و خسته، آرميده در چادرها, گوشه هاي معابر و هر كجا كه مي‌توان لختي سر بر آن نهاد و تني به استراحت سپرد و جاني به صفا گذاشت.

البته در همين جا هم تفاوت در امكانات بسيار چشمگير! چادرهاي مجهز به برق و كولر و زيرانداز در اختيار اغنيا و تكه اي مقوا و يا قطعه اي پتو و حداكثر چادر مسافرتي كوچكي در گوشه معبري، سهم آنها كه دارائي چنداني فراچنگشان نيامده از اين دنيا. پيرزني سياهپوست كه بر روي صندلي چرخدارش به خوابي عميق فرو رفته، در كناره بزرگراهي شلوغ از ماشين هائي كه در كار اياب و ذهاب حجاجند و كسب معاش براي خود و خانواده. كودكاني باز هم سياهپوست آرميده در چادري محقر و خوشبخت تر از چند دختر بچه كه به همراه مادر و پدرشان در روي يك پتو فعلا نشسته اند منتظر وقت آرامتري براي خواب. نماي كلي چادرها و تپه هاي اطراف و چراغاني‌ها و آمد و شد و خواب و استراحت خلق الله مرا بيشتر از ساعتي به خود مشغول مي كند و دوربينم را نيز، براي ثبت بسياري از اين زيبائيها.

به چادر برگشتم. جاي خوابم اشغال شده بود. البته جايگيري در اين چادرها، در مواقيف مختلف، خود حكايتي است كه ذكرش خوشايندم نيست. پتوهايم را بر مي‌دارم و در آخرين جائي كه نزديك درب چادر باقي مانده و البته مناسبتر از جاي قبلي هم هست و نمي دانم چرا خالي مانده پهن كرده و ميخوابم، تا صبح بر خيزم و باز پي گيرم ادامه اعمال باقيمانده از حج را.

جمعه 2/10/83 ، صبح پس از صرف صبحانه به طرف جمره‌هاي سه گانه راه مي‌افتيم. مسير خلوت تر از ديروز، ولي كماكان شلوغ و پرازدحام. پس از طي مسير حدود سه كيلومتري، به جمره‌ها رسيده و يك به يك آنها را رمي مي كنيم. يك روحاني در جمع حضور مي يابد و مانند ديگر مناسك، نيت را با صداي بلند كلمه به كلمه تكرار مي كند و سپس با خنده بازيچه‌گونه‌اي، كه به هيچ وجه حال و هواي عبادت را تداعي نمي‌كند، با صداي بلند مي گويد: «حمله!» با اين فرمان، كاروانيان به سمت جمره‌ها شتاب گرفته و سنگريزه هايشان را يكي يكي تا هفت عدد مي شمارند و بر پيكره بتوني شيطان مي‌نشانند و خرسند به سراغ شيطان بعدي و بعدي.

همين آقاي روحاني در توصيف جمره ها مي‌گفت كه جمره عقبي محلي است كه شيطان به هنگام قرباني كردن اسماعيل به سراغ ابراهيم مي آيد و او را وسوسه مي‌كند تا حكم خدا را ناديده انگاشته و از خير اين قرباني بگذرد و رمي مي شود بوسيله ابراهيم. شيطان رانده شده از ابراهيم، در محل جمره وسطي به سراغ اسماعيل آمده و قصد فريب او را مي كند تا به قربانگاهش نشتابد و رمي مي شود بي هيچ نصيبي از اسماعيل. در محل جمره اولي آخرين شانس خود را با هاجر مي‌آزمايد و رمي بوسيله اين زن.

من اما اين قصه ها به دلم نمي‌نشينند و نشانه ها را فراتر از فسانه‌ها مي دانم و در پي رازي هستم كه احتمالا اين نشانه‌ها در خود دارند. طواف را نشانه‌اي يافتم و لااقل تصوري درحد و اندازه خود از آن براي خودم خلق كرده‌ام كه قبلا درباره‌اش نوشتم. سعي را نه چندان واضع و وقوف‌ها را اگر چه دكتر شريعتي بسيار زيبا وصفشان كرده ولي به سختي فقط توانستم تصور مبهمي از آنها در ذهنم بيافرينم و اين آخري، «رمي» كردن رازي ناگشوده در ذهنم با قيست، بي هيچ راهي به كنه سمبليك و راز نشانه‌اي آن. فقط مطابق عهدم دقيقا «رمي» كردم، مانند ميليونها نفر ديگر. و دقت كردم كه شمارش سنگ ريزه‌ها را هم اشتباه نكنم. نمي توانم بفهمم اين هجوم و اين زدن را. خداي من بسيار مهربانتر از اين است كه هجمه بياموزد و يورش و زدن. در سرشت انسانها و همه موجودات زنده، ميل به دفاع و هجوم براي ماندن نهاده شده و آموزش اضافي نمي خواهد اين واكنش غريزي. به نظرم مي‌رسد اين مكانيسم حتي در غير جانداران هم باشد. شايد بتوان «اينرسي» را كه تمايل ذرات به حفظ حالت موجودشان مي‌نامند، يك دفاع از كيان ذرات بي جان شمرد. علاوه بر اين، علاج شيطان هم زدن و «رمي» نبايد باشد. شيطان با عدم تبعيت رانده مي شود و سنگ چاره كار نيست. يورش و حمله كار ساز وسوسه نمي شود. پس اين «رمي» چيست؟ نمي دانم، هنوز نفهميده‌ام.

روحاني كاروان در همان محيط شلوغ و پر سروصدا، كاروانيان را گرد هم مي‌آورد و مي گويد كساني كه مقلد آيت الله سيستاني هستند، بايد ريگ‌هايشان را به قسمت وسط ستون پرتاب كنند. ولي اگر به زحمت مي افتند در همين يك مسئله مي توانند به آيت‌الله فاضل لنكراني مراجعه كنند. بعد به هر جا كه ريگشان خورد همانجا اندام شيطان است و عمل رمي صحيح و خيالشان راحت. به ياد شريعتي، كه تاكيد می‌كند: «دستورها دقيق, قاطع, اجتناب ناپذير و دو دوتا چهار تاست, حوصله تحمل توجيه و تاويل‌هاي صوفيانه و فيلسوفانه و زاهدانه را ندارد, جاي دعا و توسل و شفاعت و ناله و استغاته و نذز و نياز ورشوه مذهبي و كلاه شرعي و خدعه فقهي و ... نيست». ولي مي بينيم كه هست و نه آنقدرها «دو دوتا چهارتا» كه دكتر تصور مي كرد.

Jamareh-Oghba

يكي از همسفرانم كه فيزيك خوانده، می‌گفت چه مي شود اگر من هفت سنگ را در مشتم گرفته و يكجا پرت كنم؟ اگر مسئله اين است كه ريگها  پشت سرهم بايد پرتاب شوند، من مطمئنم كه اين ريگها چون داراي جرم يكساني نيستند با ضربه دست من «اندازه حركت» يكساني به مجموعه آنها منتقل شده و اين فقط «مركز جرم» آنهاست كه «ممنتوم» كل را حمل مي كند و در نتيجه همه ريگ‌ها داراي سرعت متفاوت و در نتيجه زمان برخورد متفاوت خواهند بود. و البته كه اين محاسبات مكانيكي درست و بي مناقشه. به او گفتم در اينجا از اين محاسبات خبري نيست و بايد هفت ريگ را هفت بار و هر بار فقط يكي بزني و هيچ نپرسي! اگر چيزي می‌خواهي بپرسي، بيرون از اينجا بپرس و از مباني، نه از مناسك، كه نامش می‌گويد نسك است و نشانه و مراسم. و چون وچرا هم بر نمی‌دارد و بر نمی‌تابد. با هفت طواف شروع كردي پس هفت بار «سعي‌»ات را در هفت ريگ مشتت ممزوج و پرتاب كن و اگر می‌تواني و مي شود پرواز. و گرنه فعلا بمان تا موعد و ميقاتي ديگر و روزگاري ديگر تا شايد فرجي حاصل آيد و من نگران كه نيايد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 19:3  توسط حسین ثنائی نژاد  | 

قسمت هفدهم (مشعر)

  مسير عرفات – مشعر مملو از ماشين‌هاي حامل زائرين. آن طرفتر نيز موجي از جمعيت در تاريكي بيابان عرفات ومشعر پياده در راه، در تكاپو براي رسيدن به وقوف در مشعر قبل از اذان صبح. مستحبات اعمال مشعر را كه بخواني استنتاج مي‌كني كه اين مسير بايد پياده طي شود و در عمل مشكلي هم پيش نمي آيد, مگر براي كساني كه ناتوانند. براي آنها هم مي‌توانند سرويس هاي خاص پيش بيني كنند. به نظرم مي رسد اگر دولت سعودي به جاي ايجاد اين همه اتوبان و پل و آسفالت و تاسيسات جاده اي چند نوار نقاله براي انتقال ناتوانان و پيران از عزيزيه به طرف منا، مشعر و نهايتا عرفات تعبيه مي كرد و مسيرهاي مناسبي هم براي پياده ها با امكان حمل وسايل شخصي بر وسايلي چرخ دار, اين حمل و نقل هاي چندباره به مراتب ساده تر انجام مي شد و فضاهاي مقدس عرفات و مشعر و منا هم از اين همه ماشين و ترافيك رها و مناسبتر براي نيايش.

ما كه رسيديم، هنوز تعداد زيادي زائر در مشعر مستقر نشده بود و جا به اندازه كافي براي استقرار. تا صبح بايد در فضاي باز مشعر بدون چادر و تجهيزات بمانيم. عبادت كنيم يا بخوابيم و يا هر دو و من البته به دليل بيداري ديشب و خستگي امروز بيشتر مي خوابم.

به تدريج مشعر مملو از ماشين و آدم مي شود و دوباره همان مشكلات عرفات, كنار چادر توريستي گروهي عرب پتوهاي نازك مان را پهن و همراه با دو نفر از همراهانم مي خوابيم. شب سردي است. من به همه حوله‌ها و ملافه‌هائي كه همراه دارم به دورم مي‌پيچم و باز هم احساس سرما. خواب راحتي نيست و خسته، قبل از اذان صبح بيدار مي شويم وپس از نماز، نيت وقوف در مشعر، از اذان صبح تا طلوع آفتاب.

آن طرف تر يك گروه كويتي شيعه بساط مجللي برپا كرده اند! كف پوشي تميز و بزرگ بر ريگ هاي مشعر و سرويس هاي بهداشتي صحرائي. بر اساس حق همسايگي به طرف آنها رفته و اجازه مي خواهم از سرويس بهداشتي‌شان استفاده كنم و رخصت نمي يابم. به انگليسي شكسته بسته اي مي گويد: ا«It's special» از تعبير ناقص انگليسي‌اش، آنهم براي چنين موضوعي، پنهاني مي‌خندم و به طرف سرويس‌هاي شلوغ عمومي راهم را كج!

Sunrise in Mashar

طلوع فجر و نيز طلوع آفتاب در مشعر بسيار زيباست. خورشيد از پشت كوه‌هاي عرفات بر مي آيد, كوههائي با لبه‌هاي تيز كه نوري طلائي رنگ از تارك آنها بر گردوغبار بجاي مانده از حركت ميليونها انسان (حدود 5/2 ميليون) افشانده و چشم را خيره مي‌كند.

انسانهاي خسته, در جستجوي خود و خدايشان و حج گزار. بر همان سبيلي كه قرنها پيشينيان آنها رفته‌اند، وقوف كرده‌اند و باز رفته‌اند و هنوز كسي نمي داند كه آيا كسي به نهايت اين راه رسيده و يا «اين دور تكرار شده در هزاران سال» خروج از مركزي داشته و يا در مركزي محو گرديده يا خير؟ و همچنان پرشتاب و پرزحمت در ميان گردوغبار و دود و گاه حتي زباله به تكرار آن مشغول.

مردم در جستجوي ريگ‌هائي كه بايد در «جمرات» بر شيطان. ما البته قيلا ريگهايمان را جمع كرده‌ايم. بدان خاطر كه چون گاه به دليل ناهماهنگي تمام شب را بايد در داخل ماشين بماني و به زحمت حتي وقوف مشعر در اذان صبح را درك و قاعدتا بي هيچ وقفه‌اي براي گردآوري سنگ ريزه‌. شرايطي كه براي يكي از دوستانم در كاوراني ديگر پيش آمده بود. ده ساعت طول كشيده بود تا با اتوبوس و مقداري از راه را پياده فاصله عرفات تا مشعر را پيموده بودند, سرعتي در حدود 400 متر در ساعت!

بايد اذعان كرد كه فضاي پرترافيك و پرنگراني از غلبه بر آن تاثير زيادي بر كيفيت اعمال حج در اين مكان گذاشته و گاه كاملا آنرا استحاله كرده است. گاه حاجياني را مي بنيني، و چه بسيار، كه از اين ايستادن و وقوف و حركت ها چندان چيزي نمي دانند و اصراري هم ندارند كه بدانند و مانند حركات نماز كه گاه به صورت شرطي و بدون درك وحال انجام مي شود، مي آيند و مي روند بي هيچ توجهي و دركي. با اينحال در پهنه مشعر، اينجا و آنجا دست هائي به آسمان بلند و نيايش در شيب تپه ها پرواز دهنده و صعود كنند و بالا روند.

گاه همه جغرافياي اين منطقه را با اعمال و مناسك حج نمي توانم تطبيق ماهوي دهم و اينكه آيا اصولا ارتباط مكاني خاصي دارند اينها؟ يا اينكه بهرحال بايد مكاني براي اين نسك انتخاب مي شده و شده است. گاه هم احساس مي كنم شايد منظور از «استطاعت»، «استطاعت فكري, روحي, مالي و جسمي» براي تحقق وجوب حج مورد نظر شارع بوده است و ما فقط استطاعت مالي آنرا چسبيده ايم. قاعدتا بايد استطاعت‌هاي ديگر هم در زائرين باشد تا حج معنوي تر و با مفهوم تري برگزار شود.

شنيده‌ام در يكي از كشورها, احتمالا مالزي, براي كودكان يك حساب حج باز مي شود و ماهيانه يا ساليانه مبلغي پس انداز به اين حساب واريز تا در زمان بزرگسالي به حد تامين مخارج حج برسد. در نظام آموزشي آنها نيز آشنائي با مفاهيم حج را گنجانده‌اند. وقتي بزرگ شدند آنچه آماده است براي همه, البته «استطاعت مالي» است ولي بايد در كنكور حج نيز نمره لازم را كسب كنند يعني «استطاعت فكري». نمي دانم اين روش چقدر مي تواند به افزايش كيفيت زائرين كمك كند و تكليف دل هاي پاك آموزش نديده چه مي شود و كنكور ارزيابي دل پاك را كجا و چگونه مي توان برگزار كرد؟ ولي هر چه هست مدل مناسب تريست از حج آمدن فقط بر مبناي استطاعت مالي. بايد چنين مدل هائي را بررسي, تكميل و آزمود.

طلوع آفتاب و حرکت به سوی «منا». همراه با خيل جمعيتي كه در اين ايام در كنارشان بوده ايم و باز همان معجون پياده و سواره بر انواع خودروهاي جورواجور. ما اما از سوار بودن بر اتوبوس طرفي نمی‌بنديم و بنابر اين به جمع پيادگان می‌پيونديم كه راه را در اين سرزمين سريعتر مي پيماند و حرف من نيز همين است. اينجا پياده بايد رفت و در اين راه «پياده» سريعتر از «سواره» مي‌رود. بلكه فقط «پياده» می‌رود و «ماشين» را در اين راه راهي نيست و اگر هم آمده راهي را نگشوده كه هيچ، راه را هم بسته و مي‌بندد. بنابراين تا همين راهروهاي باريك و تنگ با‌قي مانده، بايد اين راه از ماشين پاك و انسان «تنها» و بدون ابزار و ماشين در آن برود. آنگاه است كه نشانه‌هائي از اين راه هويدا خواهد شد و ديگر دودي بر اين نشانه ها نخواهد ماند و نشانه ها خدا را نشان خواهند داد و راه از «عرفان» عرفات آغاز و با عبور از «شعور» مشعر به «آرامش» در منا خواهد رسيد. آنگاه پس از رمي به طرف «طواف» دوباره و «سعي» دوباره و باز هم «طواف» و در نهايت به درياي بي‌نهايت نيايش و وصال خواهد پيوست. آيا خواهد شد؟

در ازدحام شديد جمعيت و به آهستگي, گاه در فشار، فاصله مشعر تا منا را مي‌پيمايم با يك صندلي تا شو كوچك در دست و يك پلاستيك سبك از وسايل مورد نياز براي «حلق» و دوربين عكاس ام. شلوغي و تراكم جمعيت تنيده در ماشين ها هيچ خاصيت ويژه اي ندارد كه از آن عكس بگيرم. فقط از گوسفنداني عكس مي گيرم كه در آغل هاي بزرگي زير سايباني بصورت فشرده كنار هم قرار گرفته و آخرين لحظات عمرشان را در سكوت، كنار هم سپري مي كنند. گوسفنداني كه همواره قرباني شده اند, قرباني زنده ماندن انسان و امروز قرباني حج انسانهائي حج گزار. و چه آرام، منتظر در اين قربانگاه و چه در شتاب، قرباني كنندگان!

با راهنمائي نه چندان خوب راهنمايان كاروان بالاخره به چادرهاي مجهزمان در «منا» مي رسيم. من جزو نفرات اولي هستم كه وارد چادر مي شوم ولي هنوز جابجا نشده‌ام كه مي بينم همسفرانم در يك چشم به هم زدن وسايل خود را در تمام گوشه و كنار چادر پهن كرده و نهايتا من مي مانم بدون اينكه جائي براي خوابيدن داشته باشم. از سرعت عمل اين حجاج «محرم» متعجب و از مسابقه آنها براي تصرف يك متر مربع جا، فقط براي يك شب خفتن، شگفت زده. مسابقه براي حداقل ترين‌ها از بهره‌هاي دنيوي در دل اجراي اين مناسك معنوي؟! ولي اين بشرعجيب الخلقه همه اين پارادوكس ها را مي‌آفريند. من اما بالاخره در پائين‌پاي چند دوست جائي يافته و لختي مي‌آسايم.

از اول صبح ترافيك سنگينی در محورهاي نه گانه عرفات، خيابانهاي عريضي  که عرفات و مزدلفه (مشعر) را به هم وصل مي كنند، شروع شده است. وسايل نقليه بسياري زائرين اهل سنت را كه ديشب در منا بيتوته كرده‌اند براي وقوف نيم روزه (از ظهر تا غروب ) به عرفات منتقل مي‌كنند. شيعه اما اين بيتوته در «منا» را واجب نمی‌داند و به همين دليل هم ما ديشب را در عرفات گذرانديم، بدون اينکه جزو اعمال حج باشد.

Arafat

قبل از رسيدن به اوج شلوغي در هنگام ظهر، مراسم برائت از مشركين از طرف بعثه ايران برگزار مي‌شود. به نظر مي‌رسد اين مراسم بيش ار حد جنبه رسمي و دولتي يافته و تاثير چنداني هم بر آن متصور نيست. زائرين، حتي بسياري از ايرانيها، بی هيچ توجهی از كنار آن مي گذرند و صداي سخنرانيهای برخاسته از بلند گوهاي نزديك چادر محل برگزاري، هيچ راهي به گوش خيل جمعيت پيدا نمي‌كند. و ايران همچنان مسر بر اجراي آن. اگر پيامي هم به همين مناسبت صادر، و احتمالا در بخش هاي مختلف خبري راديو و تلويزيون ايران هم پخش و در روزنامه ها نيز انتشار يافته باشد، دراينجا حتي بسياري از زائرين ايراني از آن بي خبرند. و من اثري از آن در هيچ كجا به چشم نديدم. يا اگر راههاي انتشار و نفوذ ديگري در حد و اندازه مورد انتظار وجود دارد من و همراهانم از آن بي خبريم.

زائرين از راه رسيده، پراكنده و بي نظم و بی‌سامان، زير كاميونها, روي سقف سواري هاي مدل بالاي GMC آمريكائي, كنار خيابانها و در هر جا كه ممكن بوده بصورت چند رديفه اتراق كرده و بهم ريختگي در اوج. كم كم حتي قدم برداشتن در اين فضاي وسيع هم دشوار است. به تدريج بر جمعيت انسانها و ماشين‌ها اضافه مي‌شود و «شارع»‌هاي وسيع تنگ و تنگ تر. چهره معنوي عرفات در زير چرخهاي اتومبيل هاي نو و كهنه و كوچك و بزرگ محو و خيل انسانها در انبوه ماشين‌ها گرفتار. هر جا كه رسيده اند ماشين شان را پارك, فرشی در كنار آن پهن و بساط استراحت را همراه با جعبه اي از بهترين ميوه هاي آمريكائي و ديگر تنقلات گسترانده و گاهي چشمي هم به كتاب دعا و در حال عبادت. و من متعجب از اينكه اين همه ميوه و خوردني در كنار چند نفر فقط براي نصف روز! برخي صحنه‌ها بيشتر به «پيك نيك» مي‌ماند، بي هيچ بهره معنوي از صحراي عرفه و مراسم «حج». فضا به قدري تنگ و خسته كننده است كه اگر وجوب وقوف نباشد، لحظه‌اي در آن درنگ نمي‌توان. آدمها در هم مي‌لولند، بي هيچ ملاحظه و حفظ حرمتي براي هم و ازدحام در سرويس هاي بهداشتي بيشتر و بيشتر، بطوريكه براي استفاده از آنها گاه بايد تا يك ساعت انتظار كشيد.

ماشين هاي بسيار لوكس و در اطراف آن عربهائي نشسته, زناني پوشيه بر رو و مرداني چاق در كنارشان, گاهي دعا و گاهي خوردن و آشاميدن، به افراط! نهارشان را در يك سيني گرد بصورت مشترك مي خورند و اضافه اش را به سياهان پابرهنه‌اي كه از كنارشان مي‌گذرند تعارف. برخي هم بر روي سقف اتومبيلشان و يا در داخل و همين وضع. ديگر نه تنها از معنويت ديشب خبري نيست كه بيشتر به يك گاراژ بزرگ پرازدحام, شلوغ, پر سروصدا و ناموزوني مي‌ماند كه به هيچوجه با راز و نياز و نيايش هم آهنگ نيست. فضاي اقامتي ما البته بسيار مناسب تر است و پس از نماز ظهر، صرف نهاري سبك و ساعتي استراحت، دعاي عرفه خوانده مي‌شود. دعاي خوبي است اين دعاي منصوب به امام حسين و روحاني جوان كاروان هم آنرا با لحن و صداي زيبائي مي خواند و به جمع زائرين حالي مي بخشد. بيش از دو ساعت خواندن اين دعاي طولاني زمان مي برد و با اينحال فضاي معنوي در تمام اين مدت كم و بيش باقي مي ماند. اگر چه يك روحاني ديگر، كه پيرمردي است، قرائت كاملي از اين دعا ندارد و عليرغم صوت خوشش از معنويت جلسه مي‌كاهد. در ضمن دعا ذكر مصيبت ريادي نمي‌شود ولي به هر حال گاهي گريزي به صحراي كربلا هست. بهر حال دعاي روح بخشي بود.

اذان مغرب و نماز جماعت و با يك سازماندهي نه چندان مناسب و تا حدودي به هم ريخته، زائرين به طرف اتوبوسها به راه مي افتند تا هر چه زودتر به طرف مشعر حركت كنند. در اين آشفته بازار كه از ساعتها قبل همه راه‌ها بند آمده و از حدود چهل دقيقه قبل سيل جمعيت پياده در حال ترك سرزمين عرفات به طرف «مزدلفه» است، ما به دنبال معاون كاروان راه افتاده‌ايم تا اتوبوسمان را پيدا كنيم. مسير حركت بسيار شلوغ و پرازدحام و مملو از آدم و ماشين است. تا كنون چنين فضائي را به ياد ندارم تجربه كرده باشم. ما بايد صف‌هاي متعدد نامنظم و در هم فرورفته آدم و ماشين را به صورت عمودي قطع كنيم تاپس از طي يك مسير حدود 700 متري به محل پارك اتوبوس برسيم. فشارهاي زيادي از جمعيت را در راه تحمل مي كنيم و من همواره نگران كه در اين آشفته بازار هم گروهي‌هايم را گم و از كاروان باز مانم. كما اينكه دوست هم اتاقي ام از ما بازماند و خوش شانس كه به گروه ديگري پيوسته بود. در اين شرايط با اندكي درنگ از اينجا رانده و از آن يكي هم مانده‌اي و كارت دشوار.

مديريت كاروان در خصوص نقل و انتقال‌ها كه محور اصلي برنامه حج را هم تشكيل مي دهد به شدت ضعيف عمل مي‌كند. نه برنامه مدوني است و نه نيروهاي آموزش ديده و نه علائم راهنما و مشخص كننده مسير.

بعدا مي فهمم اين وضعيت كم و بيش در همه كاروانها يكسان بوده و باعث تاسف. ما البته اين بار خيلي خوش شانس بوديم. به اتوبوس كه رسيديم, راننده مصري آن كه گفته مي شد شيعه و نامش حسين است به سرعت اتوبوس را در مسير صف پرازدحام ماشين هاي عازم مشعر قرار داد و بلافاصله براه افتاد. خوشبختانه ترافيك با همه سنگيني‌اش روان بود و فاصله عرفات تا مشعر را تقريبا بدون توقف پيش راند و در كمتر از 40 دقيقه به انتهاي مزدلفه يعني مناسب‌ترين نقطه و نزديكترين مكان به منا در مشعر رسيديم. ساعت 8 شب در مشعر پياده و اتراق به انتظار صبح.

تصاوير بيشتری از جبل‌الرحمه و عرفات: تصوير ۱ - تصوير ۲ - تصوير ۳ - تصوير ۴

شب عرفات را نمي توان به سادگي از كنارش گذشت, سرزمين محصور دركوهها. بي هيچ نشانه و برجستگي خاص ديگري. اگر چه مسجد «نمره» با مناره هاي بلندش در پهنه آن خود را مي نمايد، ولي آنچه عظمت به اين همه مي دهد تنها يك چيز و آن حضور انسان در جستجوي عرفان در اين پهنه از گيتی است.

Monajat Dar Jablolrahmeh

جبل الرحمه نقطه تمركز اين تكاپوست. تپه‌اي سنگي و صخره اي و ستبر در منتهي اليه عرفات و من در اين نيمه شب بدان سو روان، تنها. هيچ فرقه اي مردم را تشويق به بالا رفتن از اين كوه نمي كند. شيعه صعود به آنرا مكروه مي شمارد و صعودي‌هاي وهابي نيز با نصب تابلوي هر گونه رجحاني را براي اين عمل مردود اعلام كرده اند. و مردم همچنان از اين كوه بالا مي روند و بر صخره هاي ستبرش كه همواره بكر می‌نمايند مي نشينند و هر كس كار خودش را مي كند.

شيعه ها گروه گروه اينجا و آنجا، انفرادي ياگروهي، نشسته يا ايستاده و دعاي توسل، نوحه، مرثيه، اشك، انابه واستغاثه و برخي از آنها سجاده اي بر تخته سنگي پهن و نماز و اشك و تضرع. يا ايستاده بر تارك صخره اي در اوج و كتاب دعائي بر دو دست رو به آسمان و باز هم اشك و اشك.

سني ها نيز گروهي و انفرادي به مناجات و دعا و گريه. دختري كه اندونزيائي می‌مانست بر روي صخره اي ناهموار نشسته و روحش در پرواز و قطره هاي اشكش بر ميانه انگشتانش كه نيمي از صورتش را پوشانده جاري و دعا و دعا و دعا.

نمی‌دانم چرا چنين است. در همه مذاهب راههاي فرعي وجود دارد كه گويا متن اصلي شريعت, آنها را به رسميت نمی‌شناسد ولي مردم بي توجه به اين متن، هر كدام به فراخور حال درون خود يكي از اين راههاي فرعي را بر مي گزينند و فارغ از حكم استحباب و كراهت آن، بهره خود را مي برند و از سرچشمه آن سيراب. آيا مي توان اين چشمه هاي حيات آفرين را ناديده گرفت؟ در وطن گاه وجود امام زاده ها در اقصي نقاط كشور ذهنم را به خود مشغول مي‌كرد. اما از اين زاويه كه مي نگرم آنها را چشمه هائي مي بينم كه در كوير بي معنويتي و در دور افتاده ترين نقاط كه كمترين آلودگي هاي مادي را هم تجربه مي كنند و البته كمترين دسترسي را نيز به منابع تغذيه فكري دارند، انسانهاي پريشان را به گرد خود جمع كرده و گلهاي آرامش را به دامن‌هاي پر اشكشان سرازير. بگذار اگر تنها خاصيت اينها همين است، باشند و كانون همين معنويتها و آرامش‌ها. اینجا نيز همين است, سعود به كوه جبل الرحمه مكروه است و از نظر سنی‌ها بي ثمر. ولي مردم ثمرش را با وجودشان مي چينند, نه ازكوه كه بر بالاي كوه , شايد چون آنجا بالاتر است و مي توانند كمي اوج بگيرند و بر فوج انسانهاي ساكن در عرفات نظر افكنند و فرديتشان را در عظمت جمع غرق و به دريا پيوسته و دريا شده و به خداي آنها نزديكتر و اوج تا بي نهايت.

تمام كوه صخره اي سترون جبل الرحمه يكپارچه مناجات است و نيايشگران تمام آنرا از دامنه تا قله در زمزمه هاي خود غرق و اشكهايشان بر سنگ ها جاري. تا كنون كوهي از شوق و نياز و اشك يكجا نديده‌ام و اينک در پيش چشمانم. به شدت تحت تاثير قرار مي گيرم و نمي توانم به اين كاروان نيايش نپيوندم. صخره ها را بالا رفته و بر بالاي سنگي ناهموار مي نشينم و خود را به جريان نور دعا واشك زائرين مي سپارم و حال خوشي در زير نور زرد رنگ لامپ ها و نسيم بهاري كوههاي عرفات، اين شاهدان ميليونها زائر درصدهاي سال و ناظران حضور رسول خدا و بزرگان اين طريق بر دامن اين دره پهناور در طي قرون.

بايد اين مختصات را به خاطر سپرد و خاطره هاي اين صخره ها را كاويد و بر آنها نشست و يا در برشان گرفت. پس از ساعتي به دليل مصرف داروهايم بايد برگردم و اي كاش مي توانستم بيشتر بمانم. به چادر مي روم ولي چندان نمي‌توانم بخوابم. ساعت حدود پنج بر‌مي خيزم و همسرم را هم كه بيدار شده است خبر مي‌كنم تا با هم مجددا به همان كانون نيايش برويم. به اتفاق او و سه نفر ديگر از هم كارواني‌ها مي‌رويم و مشاهده مجدد صحراي عرفات از آن بالا. ساعتی بعد بر مي گرديم و در محل چادرها نماز صبح را مي خوانيم و بقيه كارها.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 18:56  توسط حسین ثنائی نژاد  | 

قسمت شانزدهم (عرفات)

  سه شنبه 29/10/83،  امروزآماده سازي مقدمات و تدارك حركت به سمت عرفات براي آغاز حج. آنچه همه اين روزها را به انتظارش سپري كرده ايم. روزهاي تشريق آغاز شده است و ما در غروب به سمت شرق حركت مي‌كنيم تا در عرفات وقوف وسپس وقوف‌هاي ديگر در مشعر و منا. جنب و جوش زيادي در كاروان و همه مشغول جمع وجور كردن وسايل در تمام روز. بعد از ظهر ساعت 5 در سالن اجتماعات هتل گرد هم مي آئيم تا احرام ببنديم. پس از احرام مجددا «تلبيه» و همان اثر تكان دهنده آن. عجيب است اين چند عبارت لبيك گوئي به حضرت حق. باز هم «لبيك اللهم لبيك» و فضائي پرشور و حال واشك.

به هنگام حلول غروب آفتاب بر اتوبوسها سوار، به مقصد عرفات. براي آقايان يك اتوبوس سقف دار و يك اتوبوس بدون سقف تدارك ديده اند. بدون سقف براي مقلدين آيت الله خوئي و بي‌مشتري، تقريبا خالي در ابتدا. اتوبوس سقف دار, اما, پر و برخي ايستاده در راهرو, به خاطر نگراني از سردي هوا و سرما خوردگي در مسير راه. من و هم اتاقي هايم، هر دو روحاني كاروان، پزشك كاروان و تعدادي ديگر بر همين اتوبوس بدون سقف سوار مي شويم. البته من نيز احتياط كرده وبه خاطر گرفتگي شديد بيني‌ام كه اين روزها خيلي برايم درد سر شده است حادتر نشود در صندلي پشت راننده كه نيمه حفاظي براي آن باقي مانده مي نشينم. دلم از اين كار البته ناراضي و نمي‌پسندم هيچ ترجيحي را براي خود. احرام بر دوش و «تلبيه» گويان به راه مي افتيم و حال خوشي است.

خيابانهاي شهر مملو از اتوبوسهائي كه براي انتقال زائرين به منا و عرفات در آماده‌اند. اهل تسنن امشب به منا مي روند و فردا صبح به عرفات مي آيند و ما مستقيم به عرفات. ماشين هاي شخصي هم ترافيك سنگين اتوبوسها را سنگين تر كرده اند. با خود مي‌گويم، كاش ترتيبي داده مي شد تا ماشين هاي شخصي در اين چند ساعت تردد نداشته و حمل و نقل و انتقال حجاج به سرزمين منا تسريع مي‌شد. البته نظير چنين آروزهائي در اين مراسم عظيمي كه هر سال هم تكرار مي‌شود بسيار. از طريق بلوار كمربندي، شهر را دور زده و به خروجي قله به طرف منا مي‌رسيم. ترافيك سنگين و سنگين تر شده و تقريبا با سرعت ناچيزي درحركت. از خروجي منا كه رد مي شويم اتوبانها خلوت مي شوند ولي اتوبوس ما مسير صحيحي را انتخاب نمي كند و راهنمايمان هم كه پيرمردي است و از خدمه كاروان هوش و تجربه كافي را براي اين كار ندارد.

پزشك كاروان تلفني از طريق مدير كاروان كه در اتوبوس جلوي است و ديده است اتوبوس ما را كه به مسير اشتباه رفته، مطلع مي شود و هدايت اتوبوس را به عهده مي گيرد. اين آقاي پزشك هم چندان به مسيرها آشنايي ندارد و به همين دليل عليرغم راهنمائي تلفني مدير كاروان يك مسير رفت و برگشتي را سه بار دور مي‌زنيم و هربار چيزي در حدود سي تا 40 دقيقه رمان مي‌برد. و ما همچنان نااميد از پيدا كردن مسير درست. در اين مدت چند نفر از زائران سعي مي كنند راهنمائي‌هائي كه به نظرشان مي رسد ارائه كنند و چند نفر ديگر هم اعتراضشان بلند ميشود و نه البته خيلي حاد وجدي, جدي تر وحادتر از اعتراض ها واكنش كساني از كادر كاروان است. هر بار كه صدائي از كسي بر مي خيزد, بدون اينكه حتي به صحبت او توجهي بكنند با تكرار شماتت آميز جملاتي نظير: «برادران عزيز، لطفا آرام باشند» و «صبر پيشه كنند» و گاهي با دعاي روحاني كاروان كه «خداوندا به برخي از زائرين كم صبر ما صبر بيشتري عطا كن» اوضاع روحي افراد معترض ديگر زائرين را بدتر مي كنند. فضا رفته رفته كاملا از حالت روحاني اوليه خارج شده است.

با اينحال تنش در درون اتوبوس به مراتب كمتر از بيرون بود. در يك نقطه راننده اتوبوس ها به اصرار پزشكمان از يك مسير ممنوعه قصد عبور داشت. اين مسير بوسيله پليس مسدود شده بود و فقط اجازه تردد به كاروان هاي كشور تركيه داده مي شد. پليس به زور و ناسزا اتوبوس را متوقف و وارد اتوبوس شد. يقه راننده را گرفت و به شدت او را مورد عتاب قرار داد. من هر لحظه نگران بودم او را كتك زده و يا اتوبوس را توقيف كند و نكرد خوشبختانه. گذشته از چنين برخوردهائي، پليس عربستان انصافا با قاطعيت مشغول نظم بخشيدن به ترافيك بود و البته مي‌توانست با تدبير بيشتر هم عمل كند.

من، اما، افسوس مي‌خورم كه چرا حال كه همه شئونات حج را تكنولوژي پوشش داده است براي مسيريابي از GPS استفاده نمي كنند. تكنولوژي ارزان و آساني كه در دسترس همه قرار دارد. چهار اتوبوس يك كاروان فقط با حدود يك ميليون تومان مي تواند به چنين وسيله دقيق مسيريابي بدون خطائي مجهز شود. حتي راه حل هاي ساده تري هم مانند روشن نگه داشتن چراغ و يا علامتي در تقاطع هاي اصلي بوسيله افراد راهنماي كاروان قابل تصور است. بهر حال پس از سه بار رفت و برگشت بي حاصل در يك مسير، به صورت كاملا تصادفي وانت تداركات كاروان بوسيله يكي از مسافرين شناسائي و اتوبوس با راهنمائي او به محل استقرار كاروان مي رسد، پس از 5/3 ساعت.

The Night in Arafat

عرفات، پر نور و نيز پر جلوه ولي هنوز خلوت. براي من بسيار جذاب و شكوهمند. رفت و آمد حاجيان سفيدپوش در زير نور زرد لامپ هاي برق بسيار روحاني و پرجلا. در چادر بزرگي اسكان يافته و استراحت, نماز و شام. اين چادر عمومي شايد تنها جائي از حج باشد كه تكنولوژي امروزي كمترين اثر را برآن گذاشته است. چادري از تكه‌هاي به هم دوخته، بي قواره ناموزون و پاره, با كف پوشي تكه تكه و از لابلاي آنها ماسه بادي‌ها بيرون پاشيده, بدون برق و هيچ امكانات ديگري.

پس از استراحتي كوتاه ترجيح مي‌دهم نخوابم و در اين صحرا به اطراف سري بزنم. راه مي‌افتم ودر خيابان عريضي كه در ميانه چادرها كشيده شده قدم مي‌زنم و تماشا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 18:54  توسط حسین ثنائی نژاد  | 

قسمت پانزدهم (مکه)

 

 شنبه 26/10/83 ، ديشب به خاطر ناراحتي تنفسي نتوانستم خوب بخوابم و امروز هم همين مشكل ادامه دارد. در بعد از ظهر برنامه بازديد از موزه مكه به همراه هم كارواني ها, 4 ريال ورودي پرداخته ايم. تابلوئي به افتخار ملك فهد در زمان افتتاح جلو درب ورودي نصب شده. فضاي عمومي موزه مرتب و تميز، و نگهبانان زيادي جمعيت را تحت مراقبت دارند.

Moozeh

 روحاني هاي كاروان پس از تقسيم مسئوليت يك نفرشان براي بانوان و ديگري براي آقايان نقش راهنما را ايفا مي كنند. من اما با دوربين در تلاش هستم تا از آيتم هاي جالب آن عكس هائي تهيه كنم و نيز برخي از زائرين. تعداد اشيائي كه در اين موزه به نمايش گذاشته شده چندان زياد نيست و البته قدمت آنها هم خيلي به گذشته بر نمي گردد. به نظر مي رسد ابتكار تشكيل موزه اشيا حرمين چندان قديمي نباشد و معلوم نيست در گذشته چه بر سر اشيا تعويض شده در اين مكانهاي مقدس آمده است. دربهائي از كعبه تكه ستونهائي، چند كتيبه، ناودان طلا، قاب حجرالا‌سود،  يك ضريح مقام ابراهيم و تعدادي پرده و تاسيسات آب‌كشي از چاه زمزم و بقيه، عكس هائي از مسجد الحرام و كعبه در قبل از آخرين بازسازي و نيز عكس هائي ديگر از قسمتهاي مختلف، از جمله تاسيسات چاه زمزم. همين عكس ها هم محدود و ناكافي براي چنين پديده عظيم تاريخي و انساني. نگهبانها با عجله بازديد كنندگان را از مقابل اين اشياء عبور مي دهند و فرصت كافي براي توضيح تك تك آثار بوسيله روحانيون كاروان نمي‌گذارند. و جمعيت پراكنده و در كمتر از 40 دقيقه بازديدمان تمام. و فقط مجموعه اي عكس دراختيار من.

قبلا اعلام شده بود كه حج امسال «حج اكبر» است و ديشب يعني در شب پنجم ذيقعده اعلام شد كه چهارم ذيقعده است و در نتيجه عيد قربان از جمعه به پنج شنبه منتقل و حج از «اكبر» بودن خارج و معمولي. بنابراين بيش از سه شب ديگر به شروع مناسك باقي نيست.

در هتل و دراوقات استراحت اوضاع در اتاق كاملا شبيه ايران است. هم اتاقي هاي من البته آدم هاي فرهيخته و خوش اخلاقي هستند، آقايان دكتر (ه), مهندس (ن) و دكتر (ح). اولي 22سال از عمرش را در آمريكا گذرانده و داراي دكتراي فيزيك پزشكي و عضو هيئت علمي دانشگاه, دومي مهندس الكترونيك وتجربه فرمانداري, شهرداري يكي از شهرهاي بزرگ و بسياري سمت هاي اجرائي ديگر را دارد و سومي با مدرك دكتراي فيزيك پزشكي مدتي معاون دانشگاه بوده است.

همه اهل مطالعه و در مسائل سياسي , اجتماعي و مذهبي صاحب نظر. در مباحث و گفتگوها همه حرمت يكديگر را در اعلا درجه پاس مي دارند و در گفتگوها اعتدال را مراعات. در اين جمع از هر فرصتي براي گريز به بحث هاي سياسي اجتماعي و اقتصادي استفاده مي شود. مشكلات اجرائي موجود, جناحهاي سياسي, وضعيت انتخابات رياست جمهوري, كانديداها, اصل ماجراي انقلاب, جنگ, سياست خارجي, فلسطين, عراق, آمريكا, آيت الله منتظري, و فتاوي متفاوت درباره مناسك حج, مقايسه اين فتواها, نظر اهل تسنن, گاه خاطرات شخصي و.... گاه اين بحث ها با ورود يك مهمان از ساير دوستان هم كارواني اوج بيشتري مي گيرد و البته عمدتا جمع بندي در جهت اين است كه اوضاع كنوني و روند منتهي به اين اوضاع مطلوب نيست و برخي معتقدند كه نمي توان همينطور نشست و فقط بحث كرد. من، اما، با ارائه يك مدل ترموديناميكي! می‌گويم كه انرژي سيستم اجتماعي كشور ما به حداقل و آنتروپي آن به حداكثر رسيده و چنين سيستمي فاقد شرايط لازم براي انجام كار است! در اين نوع سيستمها مطابق سيكل كارنو سطح محصور منحنی کار-انرژی بهه صفر رسيده و قاعدتا كاري قابل انجام نبايد باشد! البته ساير بحث هائي كه ذكر كردم هيچ كدام به نتيجه معيني نرسيد و همه اين موضوعات همچنان باز براي بررسي هاي بيشتر و نتيجه گيريهاي دقيق تر.

امشب حرم نرفتم. آلرژيم عود كرده و تنفس برايم سخت شده است. دكتر كاروان چند قرص و شربت و قطره داد كه فقط ساعاتي راه تنفسي ام را باز كرده و دوباره همان شد كه بود.

يكشنبه 27/10/83 ، امروز صبح، پياده گشتي در خيابانهاي اطراف هتل و خريد چند سوغاتي ديگر. من به خاطر درد پايم صندلي ام را با خودم مي برم و هر جا كه معطل مي شويم روي آن مي نشينم. در كنار پيرمرد عربي كه جلو مغازه اش نشسته, لحظاتي استراحت مي كنم. كمي انگليسي بلد است و مي گويد كه به بسياري از كشورها مسافرت كرده، اما از بسياري سفرهايش پختگي در گفته هايش نيست! علاوه بر اين مغازه، يك مغازه ديگر هم دارد. كارگران او (عمدتا خازجي) اين مغازه ها را برايش مي‌چرخانند و او فقط درآمدش را در سفرهاي خارجي‌اش خرج مي كند! شنيده‌ام بسياري از عرب هاي بومي همين كار را مي كنند.

Masjed Al Haram

بعد از ظهر براي نماز مغرب به مسجد الحرام مي رويم. از امروز سرويس اتوبوس ها تعطيل شده و به تبع آن كرايه ماشين هاي كرايه اي هم زياد. زائرين زيادي در كنار خيابان منتظر تاكسي ارزان, احتمالا. يك ماشين «ون» توقف مي‌كند و سوار مي شويم. فقط يك ريال گرانتر مي گيرد و به موقع مي رسيم. نماز مغرب را در ازدحام شديد جمعيت و در طبقه دوم به جماعت مي خوانيم. براي نماز عشا به پشت بام مي روم، شايد بتوانم در لبه بام و در صف جلو, جاي موردعلاقه‌ام, جائي پيدا كنم. همسرم با دوست پزشكش در صف هاي پشت سر. قاعدتا زن ها اجازه ايستادن در صف هاي اول را ندارند. در يك جائي مي نشينم و دو دوست پاكستاني پيدا مي‌كنم كه يكي از آنها هم به زبان انگليسي و هم به زبان فارسي مي تواند حرف بزند. و با هر زبان كه صحبت مي كند اگر مشكل پيدا كند فورا به زبان ديگر سويچ مي كند! و بهرحال ارتباط‌مان راحت. احساس او درباره اولين ديدارش از كعبه كه همين امسال است شبيه بقيه. گريسته و آنرا بسيار باشكوه يافته است و احساس غريبي را تجربه. از خدا خواسته است هر سال به زيارت كعبه بيايد. عمره يا تمتع فرقي نمي كند. دفترچه يادداشتم را كه مي بيند دوست دارد فرازهائي از آن را برايش بخوانم و خودش بلد نيست فارسي بخواند. فقط مي تواند حرف بزند . برايش مي خوانم و مي‌پرسد كه آيا مي خواهم اين يادداشت ها را بعدا در كتابي منتشر كنم و مي گويم كه بعيد است. تاجر قطعات يدكي اتومبيل است از پيشاور به كابل و بالعكس، و لابد كارش سكه . به هم آدرس مي دهيم و به گرمي خداحافظي مي كند.

جائي در صف دوم پيدا مي كنم و نمازي ديگر بر بام مسجد الحرام و رو به كعبه و شكوهي بسياراز عبوديت صدها هزار انسان در برابر يك قبله و يك سجده گاه و يك معبود. قرائت سوره حمد امام و طنين آمين خلائق در فضاي مسجد و اوج تا آسمان!

بعد از نماز همراه با مهندس (ن), همسرم و دوست پزشكش يك ماشين سواري به قيمت دو برابر هميشه كرايه و در ترافيك بسيار سرسام آور از طريق تونل زيرزميني كه صداي بوق ممتد اتومبيل ها و نيز صداي گوشخراش تهويه هاي تونل به طرف هتل حركت مي كنيم. راننده يك مصري است و در عربستان معلم عربي است. از او مي پرسم يعني عربستان به وارد كردن معلم عربي از خارج نيازمند است! و مي خندد و بيشتر بر نياز خودش به شغل و اينكه در مصر كار مناسبي نيافته تاكيد مي كند. ميگويد ماهانه 1600 ريال حقوق دريافت مي كند و البته گاهي مسافركشي. البته اگر به تور پليس نيافتد! كه در اين صورت جريمه‌اش سنگين. شلوغي خيابان را با عبور از كوچه هاي فرعي پشت سر مي گذارد و ما را خيلي زود به هتل مي رساند.

بعد از شام و استراحت به همراه همسرم و دوستش به يك بازار مدرن بنام السوق الضيافه مي رويم. فقط براي بازديد كه گفته اند مركز خريد زيبائي است و دكتر (ح) از فواره هايش خيلي تعريف مي كرد! قيمت ها در آنجا بسيار بالا و به قولي First class است. شبيه بازارهاي لوكس اروپائي با دكوراسيون زيبا. و بيشتر مغازه‌ها به البسه زنانه لوكس مجلسي اختصاص دارند. قيمت يك دست لباس از سيصد هزار تومان به بالاست. مشتريان عمدتا زنان عرب پوشيده در چادر و روبندهاي مشكي و فوج فوج در حال قدم زدن و خريد. چند عكس و بازگشت به هتل با پاي پياده از همان راهي كه پياده هم رفته بوديم.

دوشنبه 28/10/83 ، صبح به همراه هم اتاقي ها و خانم هايشان و همسرم به تپه‌هاي نزديك هتل براي جمع آوري سنگ ريزه جهت حمل به منا براي انجام «رمي جمره». گفته اند اندازه سنگ ريزه‌ها در حدود يك پسته و يا فندق باشد. در راه دو سه نفر را ديدم كه سنگ‌هايشان را جمع آوري كرده و باز مي گشتند. اندازه سنگ ريزه هايشان اما در حدود گردو و درشت‌تر. به شوخي به آنها گفتم حاج آقا وقتي رمي می‌كني لطفا مواظب سر ما باش! به دليل شلوغي و نگراني از اينكه در مشعر فرصت جمع‌آوري سنگريزه نباشد سفارش كرده‌اند اين كار زودتر از موعد انجام شود.

به ياد شريعتي مي افتم كه كلي براي جمع كردن سنگ ريزه در شب وقوف مشعر حرف زده و آنرا به‌ گونه «سپاهي, بر دامنه كوهها پراكنده شده و هم از راه, شتابان, از مركب‌ها فرو» ريزان توصيف و «به جستجوي سلاح، به كوهها بالا» رونده براي گردآوري اين ريگ ها تشبيه مي كند و هر يك را «مسئول خويش»! می‌خواند. واينكه «در تاريكي شب بايد به جمع سلاح پرداخت» و ما در روشنائي روز و فارغ از هر احرام و منظره زيباي مشعري كه دكتر توصيف مي‌كند, اينجا در يك گوشه شهر, پشت ساختمانهاي تازه ساز و كنار چند آلونك فقير نشين به گردآوري آن سلاحها مشغول! نه از «درياي خلق طوفان زده و آشفته در انديشه جنگ» در اينجا خبري است و نه اينكه «هيچ كس, نه خواهر و نه برادر, نه زن و شوي و پدر و مادر, نه دوست, نه دشمن، هيچكس» را باز نشناسد. و نه كسي «پنجه در سنگريزه ها» مي برد و به دنبال «جمره» مي گردد. به آرامي و همراه با شوخي هاي دوستانه در كنار همراهان در روز روشن از سطح زمين سنگريزه‌هائي در همان اندازه هائي كه گفته اند جمع آوري مي كنيم. سنگزيره‌ها هم آنگونه كه دكتر گفته است «صاف، صيقلي و گرد» نيستند، بلكه چون در نتيجه از هم پاشيده شدن سنگهاي بزرگ در اثر سرما و گرمايند تقريبا تيز و گوشه دار!

نمي دانم, شايد با گذشت زمان و افزايش جمعيت و گسترش تكنولوژي و نفوذ آن در همه اركان و شئونات زندگي, از جمله مذهب, به تدريج اين شكل و قواره‌هاي ناب مذهبي چنان ناگزير از تغيير شوند که با اصل خود فاصله‌ای در حد مسخ شدن بيابند. به قول دوستي  شايد در سال هاي آينده شاهد e-haj در كنار e–learning و e- business باشيم. با چرخاندن موس برگرد تصوير كعبه «طواف»، با حركت آن در بين «صفا» و «مروه»، «سعي» و با پرتاب نشانه هاي الكترونيكي به تصوير اسكن شده جمره‌ها «رمي»! کنيم و حج به جا آوريم! خدا عالم است! فعلا تا اينجا آمده ايم!

سنگ‌ريزه ها را جمع مي كنيم. بيشتر از تعداد لازم, تقريبا دو برابر, براي احتياط. خانمها و يكي از هم اطاقی‌ها بر ميگردند و من و مهندس (ن) به قله تپه صعود می‌كنيم تا گشت و گذاري و نيز ورزشي و نيز از ديداری از فراز شهر مكه را.

مسير صعود مانند جبل النور سنگلاخي و پوشيده از سنگ هاي تيز و سياه، وخاك كمتر در سطح تپه. اين ويژگي كلي كوهها و تپه هاي اين منطقه است. در همين سنگلاخها هم گل‌هاي زيباي آبي و بنفش رنگ كوتاه قدي زيبائي حيات را به رخ سنگ‌هاي سياه مي كشند و چشم نواز. گياهان ديگر عمدتا گونه‌هاي بسيار كوتاه قد و خارهاي مختلف.

از آن بالا بار ديگر شهر مكه را از نظر مي گذرانم. شهري بنا شده بر روي تپه‌هاي سنگي و در ميانه دره هاي نه چندان عميق. تراشيدن تپه ها براي احداث ساختمان فقط با استفاده از وسايل پيشرفته و چكشهاي هيدروليكي امكان پذير است و با اين حال تمام تپه ها پوشيده از ساختمانهاي بلند و كوتاه. از اينجا مسجد الحرام ناپيداست ولي جبل النور را در آن دور دست ها مي توان ديد و ارتفاعات بلند شمال شرقي مكه را نيز. لحظاتي را به تماشاي شهر مي نشينيم و چند عكس و بازگشت از طرف ديگر تپه به سمت هتل.

بعد از ظهر, جلسه عمومي كاروان براي توجيه برنامه‌هائي كه از فردا در ايام تشريق بايد انجام دهيم. و تقريبا همه در جلسه حاضر. من ،اما، اين اولين جلسه ايست كه در مكه فرصت و رغبت كرده‌ام تا در آن شركت كنم. روحاني كاروان هم از دست افرادي مثل من گله مند. ظاهرا تعداد زيادي همين وضعيت را داشته اند و يك نفر از آنها ساعت برگزاري جلسات را بهانه ميكند كه مورد قبول حاج آقا قرار نگرفته و لحظاتي با هم بگو و مگو مي كنند. آن گونه كه اعلام مي شود برنامه‌اي سخت و فشرده با زحمات زياد و دشواريهاي پيش بيني نشده فرا رويمان. همه توضيحات مقدماتي لازم براي اجراي اين برنامه گفته مي شود. حاج آقا براي پيش گيري از تراوشات فكري روشنفكري و عذر و بهانه هاي ديگر مي گويد كه اعمال بايد دقيق و همانگونه كه در مناسك آمده انجام شود. نه بيشتر و نه كمتر, و آنها را «كدهائي» توصيف مي كند كه اگر يك رقم بالا و پائين شود شماره تلفن مورد نظر گرفته نمي‌شود! دكتر شريعتي هم به گونه‌اي همين مفهوم را البته گفته است و من نيز بر همين باورم. به نظرم روح حج در همين دقت آن است و تمام كيفيت آن در همين كميت هاست و آزماينده عبوديت و اخلاص و البته هماهنگ كننده وايجاد هارموني بي كم و كاست و بي نظير در خيل زائريني كه هر كدام از گوشه‌اي از عالم فرا گرد آمده‌اند. همين هماهنگي است كه فرد را در اينجا هم سو با افراد مي‌كند و آهنگ مي‌بخشد حركت را. به همان زيبائي كه دكتر هم حج را «آهنگ» معني مي كند. «آهنگ» بدون «هماهنگي» و «هماهنگي» بدون «دقت» و مراقبت با تمام جزئيات هم غير ممكن.

گفته مي شود امسال فقط يك اتوبوس بدون سقف در اختيار قرار مي گيرد, فقط براي آن دسته از زائريني كه هنوز بر فتواي آيت الله خوئي هستند. چون ساير مراجع شيعه, ديگر اين را ضرورت نمي دانند و من در تعجب از بوجود آمدن اين ناموزوني ها در اين هماهنگي عظيم كه البته خوشبختانه آخرين آن است و به قول مدير كاروان از سال آينده همين يك اتوبوس هم نخواهد بود و تكليف روشن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 18:53  توسط حسین ثنائی نژاد  | 

قسمت چهاردهم (غار حرا)

 جمعه 25/10/83 ، همراه با يکی از هم اتاقی‌هايم به غار حرا. در همان ابتداي جبل النور تابلو بزرگي نصب شده و مردم را از مقدس شمردن, نماز خواند و دعا كردن در چنين مكانهائي بر حذر داشته است. با اينحال فوج فوج مردم , پير و جوان و زن و مرد و گاه كودك از راه سنگلاخي بسيار صعب العبوري كه هيچ آماده سازي و اصلاح مسيري هم در آن صورت نگرفته خود را به بالای کوه مي كشند، تا ببينند مهبط وحي الهي را. شايد گفته سعوديها در اينكه چنين جايگاهي نبايد مقدس شمرده شود و آداب مذهبي خاصي هم براي آن در دين نيست، درست باشد. ولي  از جايگاه تاريخي اين مكان نبايد غفلت می‌کردند. اگر در غار حرا اولين آيات قران بر پيامبر نازل شده، مسلمانان حق دارند اين مكان را ببينند و مبدا تاريخ دينشان را در جغرافياي آن حس كنند. بايداين ضروزت درك و امكانات لازم براي بازديد از اين محل فراهم مي‌شد که نشده است.

كوه بسيار صخره‌اي وصعب العبور و مسير صعود نيز به شدت سنگلاخي. در همين مسير پر شيب و ناهموار، بساط هاي بسياري پهن و كاسبي و باز هم كاسبي، حتي در ميانه صخره ها و سنگ ها. و نيز گداهاي افليجي كه پيداست كسي آنها را تا اين بالا آورده, چون اينان در مسير صاف هم توان حركتشان نيست. برخي بي دست و برخي بي پا و برخي بسيار نحيف ولاغر و همه در حال گدائي در زير آفتاب داغ و نه البته سوزان. يك روش ديگر گدائي هم در اينجا هست كه در جاي ديگر نديده ام. در مسير تردد زائرين با مصالحي اندك پله اي كوچك به تازگي احداث و سازنده در كنارش ايستاده و تقاضاي كمك براي احداث پله هاي ديگر با باقيمانده مصالح! در بازگشت نه اثري از مصالح است و نه احداث پله اي ديگر و نه سازنده پله. او احتمالا بسيار فراتر از مزد روزانه اش را فقط با احداث يك عدد پله آن هم با مصالحي ضعيف و نامرغوب به چنگ آورده و رفته است. تا قله جبل النور چندين پله ساز و در كنار بساطهايشان بيشتر پولهای ايراني! در نزديک قله شتري تزئين شده با گل، دكان يك عكاس تا در اين بالا مشترياني را بر آن سوار و چند ريالي كاسبی. عكاسان ديگري نيز هستند كه بدون شتر، عكس‌هاي قديمي پولارويد مي‌گيرند و لابد مشتريان كافي هم دارند كه اينجا در زير آفتاب ايستاده‌اند.

زائرين اما بسيار مشتاق و بي توجه به دشواري مسير همچنان در حال صعود تا قله مهبط وحي. پيرزني را در راه ديدم كه گمان نمي‌كردم بتواند به آساني در مسير صاف قدم بردارد ولي با همراهي همراهش تا اين بالا آمده بود و پيرمردهاي فراواني نيز كه با چابكي بسيار از سنگ ها بالا مي رفتند تا ستيغ, بي هيچ مشكلي براي ديگران.

دهانه غار حرا، اندكي پائين تر از نوك قله،  و پوشيده از صخره‌هاي سنگي درشت وسخت كه بعيد است باد و باران ساليان كوچكترين خللي در ساختار آنها بوجود آورده باشند. در كناره‌هاي غار، پرتگاههاي خطرناكي است و حادثه خيز، بي هيچ حفاظ و علامت گذاري و يا تابلو اخطاري.

Ghar e Hara

 نمي دانم آيا تا كنون حادثه‌اي رخ داده است يا نه. ولي يك اتفاق نامطلوب و مشمئز كننده, البته، در پيش چشمان من رخ داد. چند نفر (احتمالا افغاني) نمي دانم بر سر چه مسئله‌اي دقيقا در محوطه بسيار كوچك جلوي ورودی غار حرا به زد و خورد و فحش و ناسزاگوئي به هم پرداختند! و گروهي نيز در تلاش براي خاتمه دادن غائله و گوشزد كردن عمل نامطلوب و زشت بودن آن در اين مكان.

بازديد از درون غار، در ازدحام و فشار. مردم به صف، براي گزاردن نماز در مكاني كه روزگاري محمد (ص) در آن بيتوته مي‌كرده و در پايان دوره طولاني بيتوته اش وحي بر او نازل: «اقرا باسم ربك الذي خلق , خلق‌الانسان من علق, اقرا و ربك الاكرم, الذي علم باالقلم, علم الانسان ما لم يعلم». هرگز نتوانستم اين مكان دور افتاده خشن و سخت و صخره اي و پرتگاهي خشك را با چنين عبارت هاي آهنگين و موزون و لطيف و سرشار از بهترين معاني هستي شناسي و انسان شناسي و رابط انسان با وحي و علم و خدا بيابم. و باز رازي ديگر. نمي توانم ‌تصورم را در آن فضا قرار دهم. در فضائي كه محمد (ص) بر اين سنگ هاي ستبر نشسته و اين كلمات را تكرار مي كرده است. از ميان همين صخره هاي سترون آب معرفتي جوشيده است كه تمامي كرانه هاي عالم را در نورديده و پانزده قرن است كه ناب ترين افكار و خالصترين انسانها را به خود مشغول كرده. بسياري در اين بحر به آرامش يقين رسيده‌اند و بسياري ديگر در آن غرق شده‌اند. گروهي از آن بهره‌ها گرفته‌اند و جمعي انگشت به دهان, حيرت زده همچنان در آن غور مي كنند. بهر حال نمي توان چنين عظمتي را بر اين مكان منطبق كرد, با همه شكوهي كه صخره هاي پر هيبت آن دارند و از سه جهت صعود را به اين قله غير ممكن مي سازند. در همين حيرت بر مي گردم، از همان راه، و باز همان صحنه ها در مسير بازگشت. راه اما خلوتتر, كه نزديك ظهر است و جماعت زائر مشغول نماز و نهار و استراحت در شهر.

بعد از ظهر به همراه هم اتاقی‌هايم و همسرانشان يك ماشين كرايه كرده و به حرم می‌رويم . راننده عرب است و خوش برخورد و مي گويد كه «پنجاه، پنجاه» انگليسي بلد است و نيست! مي گويد بيشتر اندونزيائي و مالزيائي بلد است و لزومي نمي بيند كه انگليسي ياد بگيرد! عربي و انگليسي قاطي مي كنم و گفتگوي اندكي را در بين راه با هم داريم. مي گويد زائران ايراني در مكه دو مقصد بيشتر ندارند! حرم و «با وارث». «با وارث» همان فروشگاهي است كه وصفش را درشرح ديروز آوردم.

حدود بيست دقيقه قبل از اذان به مسجد الحرام مي رسيم و فرصت مي يابيم خود را به پشت بام مسجد برسانيم. من جاي بسيار خوبي در لبه پشت بام و مشرف به ناودان طلا پيدا مي كنم. مكان مورد علاقه من براي نماز خواندن به جماعت در اين مسجد. شكوه بسيار نماز جماعت مسجد الحرام را در اينجا احساس مي‌كنم و گاه در آن غرق مي‌شوم. چند نمازي را كه در اين صف خوانده ام هرگز فراموشم نخواهد شد.

پس از نماز مغرب يك فلسطيني كه در كنارم نماز با حالي مي خواند از اينكه مي بيند چيزي مي نويسم با انگليسي بسيار شكسته و ضعيفي شغلم را مي پرسد و می‌گويم كه معلم هستم. هموطن ديگرش كه به انگليسي كاملا مسلط است مي‌پرسد اين نوشته را براي چه هدفي مي خواهم و پاسخي به او مي دهم. در لبنان زندگي مي كند و از انتخاب ابومازن به عنوان جانشين عرفات و رهبر فلسطينيان ناخرسند. او را آمريكائي مي‌داند. مي پرسم مگر منتخب مردم نيست و مي گويد كه گاه مردم عليه خودشان تصميم مي گيرند! و البته تائيد ميكند كه 70% فلسطينيان به او راي داده اند. براي بحران كشورش راه حلي هم ندارد ولي خشونت را نيز درست نمي‌داند. به او مي گويم اگر مذاكره و صلح راه حل باشد كه ابومازن هم ظاهرا قصد همين كار را دارد، چه عامل آمريكا باشد چه عامل هر جاي ديگر. و او ديگر بحث را ادامه نمي دهد و مي رود.

نماز عشا را هم در همين نقطه به جماعت مي خوانم. پس از نماز عمليات تنظيف اطراف كعبه توجهم را جلب می‌کند. در حالي كه جمعيت كثير زائرين همچنان درحال طوافند، گروهي بايك نوار قرمز، حريمي در داخل جمعيت ايجاد کرده و كارگران نظافتچي كه همگي لباس فرم آبي رنگ پوشيده اند با نظم و مهارت خاصي مايع ضد عفوني و تميز كننده اي را بر سطح سنگها ريخته، با تي دوباره جمع و سطح زمين را خشك مي كنند. سازماندهي، مهارت، سرعت  و نظم تحسين برانگيزي بر اين گروه حاكم است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 18:50  توسط حسین ثنائی نژاد  | 

قسمت سيزدهم(مكه )

 پنج شنبه 24/10/83، صبح, خريد از دو فروشگاه متوسط كه در بين ايرانيها خيلي شهرت يافته اند. فروشگاههاي «با وارث» و «با وزير», فروشگاههائي بزرگ, با انواع البسه و اسباب بازيهاي جورواجور و خيلي چيزهاي ديگر و ازدحام زياد مشتريان وصف براي پول دادن به صندوق و بي نوبتي بعضي از مشتريان عرب و عجم و ساير ملل. چند نفر از هم كارواني ها هم هستند. پس از خريد چند اسباب بازي و دو سه تكه لباس معمولي به عنوان هديه و به تنگ آمده ازشلوغي, راهي هتل.

بعد از ظهر , همراه با همسرم از ميداني به نام كوزه, به طرف حرم. يك كوزه بسيار بزرگ و چند كوزه كوچكتر به عنوان تزئين در وسط ميدان و در اطرافش نخل, و زير نخلها چمن. در اينجا هم بي توجهي به نياز آبي گياهان زينتي در اقليم خشك ديده مي شود, اگرچه مهندس (ن) مي گفت كه آبياري فضاي سبز اينجا بوسيله آب تصفيه شده فاضلاب است. با اينحال همين آب مي تواند بهتر استفاده شود. حاشيه اين خيابان كه شارع «امرالقري» ناميده مي شود چندان تميز ومرتب نيست. در گوشه و كنار پياده روها زنهاي سياه پوست بساط هاي متعددي پهن کرده و چهره نازيبائي براي شهر.

Dast Froush

يكي از آنها، ماهي‌تابه كهنه اي را برروي چراغ پيك نيكي گذاشته، سيب زميني هائي را قبلا پوست كنده و بر روي سنگهاي حاشيه باغچه گذاشته، و در روغن سرخ مي كرد و منتظر مشترياني كه آنها را بخرند و شكمي از آن سير. جوجه‌هاي سرخ كرده‌اي در ظرفهاي كثيف و غير بهداشتي نيز انباشته در معرض فروش. گاه كل بساط يك زن سياه پوست خلاصه مي شود در يك سيني كوچك كه به طرز ماهرانه اي بر بالاي سرش گذاشته و بدون استفاده از دست, آنرا نگهداشته و راه مي رود. البته مامورين سد معبر شهرداري گاه و بيگاه از راه مي‌رسند و فوج دست فروشان «سياه پوست» «سياه بخت» را به درون كوچه هاي باريك و پرشيب اطراف مي رمانند و پس از چند لحظه دوباره همه چيز مثل اول. پيرزني بطري 5/1 ليتري آبي را بسيار ماهرانه بر بالاي سرش و در نهايت تعادل و بدون استفاده از دست آنرا حمل مي كند و مهارتش را به رخ زنان سيني به سر مي‌كشد!

ارتباط تنگاتنگ دختران و زنان جوان و ميانسال سياه پوست دست فروش و تردد بچه هاي كوچكشان در بين آنها حكايت از رابطه‌اي، اگر نه خانوادگي و قبيله اي, لااقل صنفي قوي در بين آنهاست. حاشيه خيابان را مغازه‌هاي ارزان فروش مملو از كالاهاي نامرغوب در حاكميت خود دارند، بي هيچ تزاحمي با اين خيل دست فروشان. جمعيت در حال تردد نيز غالبا سياه پوست، نه چندان متفاوت با يك كشور آفريقائي. ظاهرا بيشتر زائرين سياه پوست در همين منطقه ساكن اند. البته چند هتل لوكس و درجه يك نيز در مسير ديده مي شوند كه احتمالا مشتريانش را افرادي ديگر تشكيل مي دهند و تردد ماشين هاي لوكس تك سرنشين با راننده شخصي گوياي همين.

ادامه راهمان به طرف مسجد الحرام، از يك سر بالائي و با خستگي زياد. به سراشيبي خيابان امر القري كه مي رسيم چيزي به اذان مغرب نمانده، خيل جمعيت براي نماز در حركت و ما در بينشان.

شب جمعه، چند روز مانده به شروع اعمال حج و بسيار شلوغ و پر ازدحام. اذان، و ما در تنگناي بسيار در همانجا كه هستيم به نماز مي ايستيم و همچنان تحت فشار جمعيت. نماز مغرب را به امامت امام جماعت مسجدالحرام كه بعدا مي‌فهمم نامش عبدالرحمان است به جا مي آوريم. حال خوشي دارد نماز جماعت در اين مسجد و با قرائت زيباي اين مرد، در كنار انبوه جمعيت نمازگزار. امشب،اما، ازدحام بيش از حد كلافه ام كرده و بي بهره كافي از اين فضا و قرائت زيبا. قانون جدائي زن و مرد هم در اين شلوغي و در اين فاصله ازحرم اجرا نمي‌شود. صف ها كاملا مختلط و بي هيچ مشكلي از جانب هيچ كس. من نمازم را در كنار دو پيرزن (احتمالا ترك ) كه به خاطر درد پا روي صندلي, نشسته، نماز مي خواندند بجاي آوردم . بعد از نماز كمي كه خلوتتر شد به بالاي پشت بام مسجد و منتظر نماز عشا.

يك تايلندي در كنارم نشسته و عليرغم اينكه مي گويد «پنجاه، پنجاه» انگليسي بلد است, تقريبا به جز نام خود و كشورش را نمي تواند پاسخ دهد. آن طرفتر پيرمردي نشسته، تونسي و مقيم فرانسه. نه او انگليسي بلد است و نه من فرانسوي و ارتباط بيشتر با او دشوار. يك پاكستاني كه در صف جلو است به خوبي انگليسي مي‌تواند حرف بزند. از شغلم مي پرسد و به خاطر اينكه در دانشگاه تدريس مي كنم بسيار احترام آميز رفتار مي كند خانواده اش راهم به من و همسرم معرفي مي‌كند. كارتش را مي دهد و مي بينم كه مهندس است و شغل پردرآمدي دارد و دفاتري در مسكو و توكيو. صميمانه از ما دعوت مي كنند كه به لاهور برويم و مهمانشان. ما نيز متقابلا همين دعوت را مي كنيم و آدرس مي دهيم و خداحافظي.

يك ايراني ميانه مردي هم آن طرفتر. مي گويد از يکی از روستاههای اطراف مشهد است. و گله مند از اينكه محل اسكان ايرانيها آن طور كه او انتظار داشته نيست. تصورش اين است كه قبل از انقلاب بهترين هتل هاي مكه در اختيار ايراني‌ها بوده و رژيم فعلي ايران را سرزنش مي كند براي عدم تحقق اين تصور و نيز اينكه چرا مراسم برائت از مشركين را در ايام مناسك حج برگزار مي كنند! معتقد است در شرايط احرام كه حاجي حق كشتن يك مورچه را ندارد نبايد به عالم و آدم «مرگ» بگويد و گاه الفاظ نامربوطي را نثار اين و آن مي كند! كه به ظن او مسئول اين مسائلند.

به همراه همسرم دعاي كميل مي خوانيم و بعد از دعا به كنار نرده ها و تماشاي كعبه و گپ و گفتي با دو افغاني كه مي گويند از دره پنج شير و كابل هستند. از ياران احمد شاه مسعود, او را بسيار مي ستايند و معتقدند افغانستان ديگر نظير او را نخواهد ديد. ازاو مي پرسم آيا سمت دولتي دارد يا خير و پاسخش منفي. علتش را آمريكائي بودن رژيم مي داند. معتقد است احمد شاه مسعود مخالف آمريكا بوده و طرفدارانش جائي در حكومت فعلي ندارند. براي حضور دكتر عبدالله در حكومت توضيحي نمی‌دهد و يونس قانوني را هم مي گويد كه ديگر سمتي ندارد. از همراهش می‌پرسم اگر شما كشوري را اشغال مي كرديد آيا همين كار آمريكا را انجام نمي‌داديد و با خنده جواب مثبت مي دهد. او مي گويد حافظ كل قران است. از او مي خواهم ادامه يك آيه را كه لحظاتي پيش خوانده بودم بخواند . بي هيچ مكثي مي خواند و من تحسينش مي كنم و خداحافظي.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 18:49  توسط حسین ثنائی نژاد  | 

نوشته‌ای از يک دوست در همين باره که عينا درج می‌شود.

سلام،

- نخست:

عجيب است! نه که نامانوس باشد! که بسيار آشناست، از همان لحظه اول همه چيز برايت گويي تکرار چيزيست که عمري به پي اش گشتي و آنجا همه را يکباره يافتي!

نه که غربتي باشد با انديشه هايت؛ نه! فقط يک فرق دارد که آنجا ديگر نه از جنس خيال است و وهم، و نه از جنس انديشه و فکر! آنجا آنقدر آن "رحمت" نزديک است که هيچ فاصله اي با آن نداري! نمي دانم شايد "هيچ فاصله اي" هم خيلي دور باشد آنجا به جرات مي توان گفت که تفسير آنست که مي خواني " ان الله يحول بين المرء و قلبه..."

لحظه لحظه بيشتر عاشق حضور در آنجا مي شوي، در هر قدمي و در هر ذره اي از وجود آنجا چيزيست که تورا بدجوري به آن پيوند مي زند، گويي آن "ني" هستي که به نيستان خود بازگشتي...

آري "يثرب" اينگونه است! نمي دانم شايد پيامبر هم چيزي را در آن يافته که آنجا را شهر خود ساخته تا نامش براي هميشه "مدينه النبي" گردد.

- دوم:

آدم وقتي تو همچين محيطي قرار مي گيره پر مي شه از احساس و اين نياز رو واقعا احساس مي کنه! نه شايد هم نياز نباشه اين وظيفه رو! آره بهتره اسمش رو بذارم وظيفه! شايد هم رسالت! بهرحال اين وظيفه رو در خودش احساس مي کنه که بايد براي بقيه هم شرح اين واقعه رو بازگو بکنه!

اصلا معتقدم اين سرزمين درونش چيز هست مثل "کيميا" ! هرکي وارد بشه چه بخواد چه نخواد اين گرد "نور" رو روش مي پاشن! و بعيد هم مي دونم کسي اين گرد رو بتونه از خودش دور بکنه! اما خيلي ها مثل آهنربا اين گرده ها رو جذب مي کنن و مس وجودشون ميشه طلا و "نور"! بعضي ها هم فقط چند تا جرقه از اونهمه نور براشون باقي مي مونه!

بهرحال بايد بياد و به همه بگه که اونجا چه خبره! بايد بگه که اي آدما همه بايد احرام ببنديد! همه بايد لبيک بگيد! اينجا هيچ فرقي بين آدمها نيست! اينجا همه سفيد پوشيدن چون توي سرزمين نور مي خوان قدم بذارن! چون مي خوان از "نور السموات والارض" لبيک بشنون! اينجا هيچ تاريکي و ظلمتي راه نداره!

آي آدما خوب فکر کنين! براي چي وقتي داريد به مهماني بزرگترين؛ مي رويد، ازتون مي خواد ساده ترين لباس رو بپوشين! لباسي که حتي نبايد اثري از دوخته شدن

در اون باشه! حتي يک گره!

- سوم:

اينکه فرموديد آدم بايد براي بازنويسي اين خاطرات بايد برگرده به اونجا و او حس رو دوباره بدست بياره انوقت بنويسه، کاملا درست است، اما مي خوام اضافه بکنم که براي نوشتن، اون چيزي که کار رو خيلي سخت مي کنه اينه که بايد به زباني بنويسي و واژه هايي رو پيدا بکني که بتونه اون فضا رو ترسيم بکنه! و سبکي که خواننده را روي بالهاي خيال شما به پرواز در اونجا ببره! و اين واقعا کار سختي است! بارها سعي کردم که من هم اندکي از آنچه ديدم رو براي دوستان بازگو کنم اما فقط جرات اين کار را براي کساني داشتم که آنجا را ديده باشند! اميدوارم شما از اين مهم برآيد که بي شک در اين چند مقاله اين را اثبات کرده ايد.

- چهارم:

براي من مدينه نه تنها مسجدالنبي باشد و بقيع! نه؛ مدينه براي من شهر "رحمت" بود! جايي بود که در آن بيشتر معناي چند واژه را فهميدم : "رحمه للعالمين"، "نبي الرحمه" و "رحمان". براي من مدينه با اين واژه ها بيشتر معادل بود تا چيزهاي مثل "غربت"، "غربت بقيع".

اما مکه را همه نور ديدم و عظمت! نمي دانم چگونه بگويم اما "بزرگي" در همه جاي آن موج مي زد! حتي در رنگ کعبه، که اين سياهي "غروري" را به ياد مي آورد که همه چيز در برابرش کوچک و خار مي شد!

اما جداي اين اينها برخوردها و ديدار هايي که گاه به تصادف و گاه از سر کنجکاوي من با جماعت حاضر در اين دوشهر که از خود عربستان يا کسانيکه با آنجا آمده بودند از مصر! از لبنان! از آلمان! بسيار لذت بخش بود! چيزهايي که به ياد مي آورد "هر کس به زباني صفت حمد تو گويد!"

خيلي خوشحال شدم که ديدم شما هم همينگونه به سراغ اين بعد سفر رقتيد و اميدوارم که از اين منظر در اين سفرنامه بيشتر ببينم.

موفق باشيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 18:47  توسط حسین ثنائی نژاد  | 

قسمت دوازدهم (مكه)

شنبه 19/10/83 مكه: نماز صبح در حرم, همسرم كسالت داشت، سرماخورده، ونيامد وچند نفر ديگر از هم كارواني‌ها نيز از جمله يكي از هم اتاقي هاي من به همين درد مبتلا. دكتر كاروان گزارش مي دهد كه 24 نفر را در طول روز ويزيت كرده. همه سرماخورده بوده اند و اين رقم زيادي براي يك كاروان 200 نفره است. پس از نماز، استراحت و امور شخصي در هتل و بعد دوربينم را برداشته و بازگشت به حرم, براي نماز ظهر و تهيه چند عكس. بيشتر از مردم و قسمت هاي بيروني مسجد الحرام.

Zowar e Haram

امكان بردن دوربين به داخل مسجد ميسر نيست . چند نفر كنجكاو مي شوند و مي خواهند از كار دوربينم سردر بياورند. به آنها نشان ميدهم دوربين را و برخي از عكسهائي كه گرفته ام. لبخند مي زنند و مي روند. چهار پاكستاني پيرمرد با محاسن‌هائی سپيد، كنجكاوي بيشتري نشان مي دهند. از آنها عكس دست جمعي مي گيرم و نشانشان مي دهم. خيلي خوشحال مي شوند و يكي از آنها كارت شناسائي حجش را به من نشان مي دهد تا يك نسخه چاپي از عكس را برايش بفرستم. شماره كاروان و ساير مشخصاتش را يادداشت مي كنم و خداحافظي.

The old men from Pakistan

برگشت به هتل با همان سرويس هائي كه بعثه براي ايرانيان گذاشته است و كماكان بسيار شلوغ و بي نظم. وقتي مشغول عكس گرفتن بودم چند زن دست فروش سياه پوست صورتشان را پنهان مي كردند و منصرف از عكس گرفتن.

شب, بعداز نماز مغرب همراه با همسرم به حرم مي رويم تا نماز عشا را خوانده و اگر فرصتي شد طوافي ديگر به جاي آوريم. يك ساعت قبل از نماز وارد حرم مي‌شويم و جائي نسبتا مناسب براي نماز پيدا مي‌كنيم. در نزديكي صحن, اطراف كعبه. نماز مي خوانيم و همراه با هم طواف به جاي مي آوريم. من مانند بسياري زوج هاي ديگر همسرم را در ميان بازوان خود پناه مي دهم تا در فشار جمعيت راحت تر بتواند طواف كند. ترك هاي زائر اين كار را بصورت دست جمعي انجام مي دهند. يك حلقه دور تا دور از مردها و در وسط، زنان به صورت يك گروهان دسته جمعي حركت كرده و بدون اينكه متفرق شوند طواف را انجام مي‌دهند. به نظرم بقيه كارهاي اين ترك ها نيز نظم بيشتري دارد. اگر چه در ضمن طواف هيچ رحمي در كارشان نيست و همه را كنار مي زنند, با هل و شنيده ام گاه با ضربه اي! خودم،اما، تجربه نكرده ام. گروههاي طواف كننده كوچك ديگري نيز تشكيل مي شوند.

شوط(دور) اول را از محدوده بيروني مقام ابراهيم انجام مي دهيم. روحانيون كاروان گفتند بنا به فتواي آيت ا... سيستاني و برخي مراجع ديگر، طواف در اين فاصله نيز صحيح است. خوش خبري براي روح جلال ! در دورهاي بعدي فضاي كافي براي ادامه طواف در فاصله نزديكتر به كعبه، در برخي از دورها ديواره كعبه قابل لمس و چسبيده به حجر اسماعيل. نزديك حجر الاسود, اما, همواره شلوغ و پر ازدحام و براي فردي مثل من غير ممكن حتي براي نزديك شدن و ديدن حجرالاسود چه رسد به لمس آن. طواف و نماز طواف را به پايان مي بريم و در پشت مقام ابراهيم چند عراقي را مي بينم كه مشغول خواندن دعا هستند. با يكي از آنها كه مهندس كامپيوتر است سرصبحت را بر روي فرازي از دعائي كه مي خوانند باز مي‌كنم و خيلي ادامه نمي‌يابد. خداحافظي مي كنيم. بازگشت به هتل, ديروقت, خواب تا صبح

يكشنبه 20/10/83 ، بازار به اتفاق همسرم, نماز صبح را هم در هتل خوانديم. بازار در مكه و مدينه خود پديده ايست و خريد حجاج از اين بازارها ديدني و پارادوكسيكال. براي يك ريال چانه هاي سخت و صدها ريال بي هدف خرج كردن. يكي از بحث هاي داغ و كنجكاوانه در هتل نيز بين همسفران خريد و مقايسه خريدها و قيمت ها با هم است. به شوخي و جدي نوعي رقابت در خريد ارزانتر و كيفيت بهتر. و هر چه هست سود سرشاري نصيب كاسب هاي اين ديار. شنيده ام حضرت ابراهيم در حق اين سرزمين چنين دعائي كرده است كه تجارت در اين جا رونق داشته باشد و دارد, در تمام سطوح. از لوكس ترين اجناس بي مصرف و يا كم مصرف تا ضروري ترين ابزار مشاغل.

يكي از همسفرانم به سفارش برادرش يك فرز سنگ تراشي خريده بود و يكي ديگر مي گفت كه همسر دوستش وقتي براي خريد مي رود اگر جنسي ارزان باشد, مستقل از كيفيتش آنرا نمي خرد! يكبار همين فرد پس از انتخاب كالاي مورد نظرش وقتي متوجه مي شود قيمت آن فقط 5 ريال است آنرا پس مي دهد! همسفر ديگرم پيراهن مردانه اي خريده است هر كدام به 150 ريال سعودي (حدود سي وپنج هزار تومان) و من امروز دو پيراهن خريدم هر كدام به 50 ريال كه البته باز هم قيمت زيادي براي يك پيراهن مردانه است. بسياري از همسفران قيمت مناسب براي پيراهن مردانه را بين 10 تا 20 ريال مي‌دانند. 5 ريال هم مي توان پيدا كرد البته. چند پيراهن و شلوار ديگر هم براي بچه ها و همسرم, همه در قيمت‌هاي متوسط, بين 35 تا 70 ريال.

خريدهايمان را به هتل مي بريم و براي نماز ظهر همراه با دكتر (ح) و همسرم به حرم بر مي گرديم پس از نماز، ودوباره ساعتي را صرف گرفتن عكس هائي مي‌كنم. چندين نفر بر كف پياده رو خوابيده اند و صحنه نه چندان جالبي, پاهاي برهنه, سياه و چهره هاي زجر كشيده, آرام بر سنگفرش پياده رو كنار حرم و در كنارشان برجهاي زيبا و رستورانهاي زيباتر. اين كنتراست را سعي مي كنم در چارچوب عكس هايم قرار دهم و نمي دانم چقدر موفق بوده ام.

Faghr o Ghana

بازگشت به هتل و بعد از ناهار و استراحت با اتوبوسهائي همراه با كاروان به غار حرا. نه البته به بالاي كوه ودرون غار, كه در همان پائين, داخل خيابانهاي اطراف جبل النور. گروههائي از ديگر مردم در حال صعود به قله و محل غار. توضيحات روحاني كاروان درباره غار, محمد(ص) و خديجه و اينكه اين زن بزرگ چگونه غذاي محمد(ص) را تا آن قله برايش مي برده است و چند عكس.

قبرستان ابوطالب را نيز بازديد مي كنم. و در كنار ديوار آن, روحاني هاي كاروان به نوبت, زيارت شخصيت هاي مدفون در اين قبر را مي خوانند, مويه كنان, زيارت عبدالمطلب, خديجه, عبد مناف و ... به يكي از همسفرانم مي گويم كه تا كنون روضه عبد مناف نشنيده بودم!

يك پاكستاني با وانمود اينكه زائر است و پولهايش را دزديده اند گدائي مي كند. ايراني ها دستش را مي خوانند ولي كاروان تركها برايش كمك جمع كرده و به او مي دهند. ديشب دو بار همين اتفاق براي من در مسجد الحرام افتاد. يك پاكستاني با لباس احرام به نزد من آمد و با تسلط كافي به زبان انگليسي خودش را معرفي و نام مرا نيز جويا شد. سر صحبت را باز كرده و بلافاصله به تشريح وضع خود و اينكه پولهايش را گم كرده و كمك مي خواهد. لحن و قيافه و نوع برخوردش كاملا حرفه اي بود. كمكي به او نكردم و رفت سراغ نفر ديگري. در كنار سالن صفا و مروه نيز يك گداي جوان ديگري همين روش را برايم اجرا كرد و البته بي نتيجه ورفت. بالاخره حضور ميليونها انسان در يك مكان و در بين آنها هر جور آدمي!

دوشنبه 21/10/83  صبح, خريد از بازار, جائي به نام آندلس, پر از مغازه هاي لباس فروشي و كفش, اسباب بازي و اين جور چيزها. قيمت ها از يكي دو ريال تا بيش از 300 و 400 ريال و گاه بيشتر كه طيف وسيعي از توان مالي زوار را پوشش داده و هيچ كس را دست خالي بر نمي گرداند. در برخي مغازه ها تا 50 درصد قيمت اوليه چانه زني موثر است و در برخي ديگر يك ريال هم از قيمت اعلام شده كمتر نمي فروشد. به اصطلاح خودشان شركتي هستند و بايد از جيبشان به كمپاني بپردازند . نكته جالبي كه هم در مدينه و هم در مكه در بازار توجهم را جلب كرد اين بود كه فروشگاههاي بزرگ و اجناس جورواجور آنها بيشتر مشتريان ايراني را جلب مي كنند و گاهي ترك ها را. زائرين ساير كشورها، مانند اندونزي و كشورهاي آفريقائي عمدتا از دست فروش ها و فزوشگاههاي دم دست و اطراف حرم خريدهاي جزئي مي كنند. احتمالا به دليل برتري تمكن مالي ايرانيان نسبت به بقيه زوار. با يك تاكسي كه راننده آن پاكستاني است به هتل بر مي گرديم. انگليسي بلد است و به عربي كاملا تسلط دارد و هر دو را از مسافرين و مردم كوچه و بازار همين مكه آموخته است, بدون هيچ آموزش رسمي . اجازه تردد فقط در سه شهر مكه, مدينه و جده را دارد, با درآمدي حدود 2500 ريال سعودي در ماه. و بسيار راضي از اقامت دو ساله اش در عربستان. 10 ريال كرايه اش را مي گيرد و خيلي گرم خداحافظي مي كند.

بعد از ظهر , مسجد الحرام , نماز مغرب در صحن اطراف كعبه, اين بار به همسرم اجازه نمي دهند كه در داخل صحن براي نماز بماند و به ساير زنان نيز. نمي‌دانم چه شده است كه قانونشان عوض شده و ديگر زنان در داخل صحن اجازه حضور در صف نماز را ندارند. بايد در برداشت قبلي‌ام تجديد نظر كنم كه در داخل خانه خدا, قانون او درباره بندگانش اعم از زن و مرد يكسان است و بدون تبعيض. و اگر هم حكم او هم يكسان است مجريان حكمش چنين نظري ندارند و در همين جا هم نظرشان بر نظر حق تحميل مي شود. چه آمده است بر اين حق از طرف اين آفريدگان داعيه دار كليد دار!؟ او و ساير زن ها با دستور ماموران به صف هاي عقب در داخل مسجد الحرام رانده مي شوند و جاي آنها را مرداني كه تازه رسيده اند مي گيرند. من جايم را عوض نمي كنم و نگران از اينكه جاي زنهاي جابجا شده غصبي باشد و در كنار قبله نماز در محل غصبي! ولي ديگران بي هيچ دغدغه اي و خرسند از اينكه به راحتي براي نزديكتر بودن به خانه خدا و احتمالا خود او جايي فراچنگ آورده اند و بي نگراني از اينكه انساني ديگر را از خانه خدايش دور كرده اند, اگر چه از خدا نه. چه خوبست كه خدا در يك خانه ننشسته است! و گرنه اين بندگان طبقاتي اش او را از دسترس همه بندگان دور نگه مي داشتند و فقط كساني را مجال رسيدن به او بود كه كليد داران مي خواستند و رخصت مي دادند. زن ها گله مند و ناراضي , غرولندكنان و در عين حال تسليم, به صف هاي عقب مي روند تا خدا را كمي دورتر از خانه اش به عبادت بنشينند.

بعد از نماز مغرب, امشب دور كعبه شلوغتر به نظر مي رسد و امكان طواف براي ما سخت تر. صرف نظر مي كنيم و با نمازي از حرم خارج مي شويم. به يكي از دوستان در پشت بام مسجد ملحق مي شويم و غرق تماشاي جمعيت طواف كننده در اطراف حرم كه تعدادشان روز به روز فزوني يافته و حلقه طواف كنندگان تا آخرين حد صحن اطراف كعبه گسترش پيدا كرده است.

نماز عشا را هم در همين جا و در صف اول به جاي مي آوريم و از هماهنگي خيل جمعيت نمازگزار و روح حاكم بر اين صف هاي مدور مردمان هفت اقليم برگرد كعبه غرق در لذت. با افزايش جمعيت اندكي در نظرم صفوف نماز اختلال ايجاد شده و ده ها نفر به هنگام اداي نماز در بين صف هاي نماز اطراف كعبه سرگردان، بدون اينكه بتوانند حداقل جائي براي نماز خواندن بيابند. در عين حال حضورشان بر عظمت نماز جماعت عظيم صدها هزار نفري بي تاثير. بعد از نماز چند جنازه را كه در تابوتهائي قرار دارند و در داخل حجر اسماعيل منتظر گذاشته اند. به محل نماز انتقال مي دهند و امام جماعت همراه با اكثر نمازگزاران بر آنها نماز ميت مي خوانند . اين رسمي است كه در مسجد النبي هم انجام مي شد و در اينجا هم پس از اتمام هر كدام از نمازهاي پنج گانه اگر جنازه اي باشد، اين مراسم اجرا مي شود. نماز تمام و امام جماعت پس از خواندن نماز مستحبي در داخل حجر اسماعيل و با اسكورت محافظينش از حرم خارج مي شود.

ما پس از ساعتي توقف در همين نقطه و تماشاي كعبه و جمعيت طواف كننده, حرم را به قصد هتل ترك مي كنيم.

به هنگام بازگشت از مسجد الحرام بايد بوسيله يك پله برقي از سمت شرقي باب الفهد به استگاه زيرگذر رفته تا از آنجا بوسيله خطوط اتوبوسراني اجاره‌اي بعثه ايران به هتل برگرديم. تعداد اين اتوبوسها البته نه كافي هستند (به ويژه درر ساعت هاي شلوغ مثل بعد از نماز) و نه سازماندهي مناسبي شده اند. زائرين از سروكول هم بالا مي روند تا سوار اتوبوس شوند و گاه به مشاجره و دلگيري زوار ايراني از هم نيز منجز مي شود. حتي خطر زير چرخ رفتن برخي افراد كم توجه نيز وجود دارد, معلوم نيست اين همه امكانات چرا ساماندهي خوبي نشده است. به يك بازرس از بعثه مي گويم كه مي توانند با حركت دادن دست فروش‌ها از محدوده پاركينگ و نصب طنابهائي صف‌هاي سوار شدن به اتوبوس‌ها را نظم بخشند تا هم كار حمل ونقل تسريع و هم حرمت زائرين حفظ شود و صحنه هائي چنين نابهنجار هر روز تكرار نشود. و تا كنون تربيت اثري داده نشده است.

بهر حال از سوار شدن بدون تزاحم نااميد شده و يك ماشين ون 10 صندلي كرايه مي كنيم و 11 زوار ديگر از هم كارواني هايمان نيز كه مدتهاست منتظر اتوبوس ايستاده‌اند همراهمان مي‌شوند. قرار است نفري سه ريال بدهيم و نهايتا در مقصد، پزشك كاروانمان كل كرايه را به 30 ريال با او كنار مي آيد و همه راضي!

نماز مغرب را در هتل مي خوانيم و براي نماز عشا به حرم بر مي گرديم و به پشت بام مسجد الحرام و سپس پائين و دور كعبه. بعد از نماز عشا كثيري از زائرين حرم را ترك مي كنند و اوقات خلوتي فراهم مي شود . نسبتا خلوت. ديشب تا ساعت 2 بامداد به اميد خلوتي و فراهم شدن امكان يك طواف مستحبي به همراه همسرم درحرم مانديم و ميسر نشد. در اين مدت فقط با چند زائر از آفريقاي جنوبي آشنا شدم. در كنار همسرم نشسته بودم. قران مي خواند رو به كعبه و چند زن در كنار ما نشسته بودند و به انگليسي روان با يكديگر مشغول صحبت. از ايشان پرسيدم و معلوم شد مليت آفريقاي جنوبي دارند. راجع به هزينه حج در آفريقايي جنوبي سوال كردم, 10000 دلار براي هر نفر. البته اگر بخواهي در هتل هاي لوکس نزديك حرم اقامت كني رقم زيادي نيست! سفر ما از ايران فقط حدود 2000 دلار هزينه دارد. پيرمردي به آنها ملحق مي شود. از زن جواني كه مخاطبم بود مي پرسم كه اين مرد پدر اوست و پاسخ مي دهد كه شوهرش هست! تعجب مي كنم. ولي آشكار نمي سازم تعجبم را. دقايقي بعد دو مرد ديگر به جمع ملحق مي شوند و با هم آشنا مي شويم. و از هر دري سخني مي گوئيم. از انقلاب ايران مي پرسند و اينكه آيا راضي هستيم كه انقلاب كرده ايم يا نه. يكيشان مي گويد برادرش به شدت طرفدار آيت الله خميني است و يك عكس بزرگ از او را به ديوار خانه اش نصب كرده. بيشتر اين دوستان جديدم به شغل حمل و نقل و يا خريد و فروش ماشين مشغولند و اصالتا آسيائي و احتمالا پاكستاني. جواني خوشرو هم كه فرزند يكي از اين دوستان است دانشجوي IT و سال دوم. آدم هاي گرم و با محبتي هستند و بسيار علاقمند به مصاحبت و البته باهوش و آگاه. پدر آن دانشجو معتقد بود اگر مسلمين اتحاد داشته باشند، جهان با آنها تعامل ديگري دارد و از وضعيت موجود سياسي جهان در ارتباط با مسلمانان ناراضي. اشاره مي كند به كعبه و حج كه چه سرمايه معنوي بزرگي است و جهان از آن غافل و تعجب مي كند كه در كنار اين معنويت و لطافت، مسلمانان تروريست خوانده مي شوند، و گله مند. او را دلداري مي دهم كه اين شرايط نيز مي‌گذرد و اسلام واقعي با عزت باقي خواهد ماند و مسلمين. تائيد مي كند و با مبادله آدرس و Email صميمانه و گرم خداحافظي مي كنيم.

امشب، اما توفيق طواف پيدا مي كنم و بعد از طواف كه البته در ضمن آن پايم درد مي گيرد بر مي گردم به هتل و استراحت تا فردا دوازدهمين روز سفرم را از سر گيرم. چه زود مي گذرد اين روزها.

سه شنبه 22/10/83: از طريق مسير جديد اتوبوس هاي سرويس حجاج ايراني صبح زود به طرف مسجد الحرام. وقتي مي رسيم، نماز صبح شروع شده. به ناچار در آخرين نقطه صف نمازگزاران و در طبقه زير زمين يك ساختمان نيمه تمام اطراف حرم که از طريق يك تونل به خيابانهاي اطراف و كمر بندي مكه وصل مي شود به نماز جماعت مي پيونديم. پرواضح كه بر اساس فقه شيعه, اين نماز جماعت باطل و نمازگزاران شيعه بي توجه به اين موضوع به نماز ايستاده. احتمالا بعد نمازشان را اعاده می‌كنند.

داخل مسجد, در ازدحام جمعيت و با معطلي، دو ركعت نماز دركنار كعبه.  حالم خوش نيست و بر مي گردم به هتل. سرماخوردگي به سراغ من هم آمده و اگر بخواهم بدون مشكل زياد سريعتر بهبود يابم، بايد امروز و فردا را در هتل استراحت كنم.

چهارشنبه 23/10/83 : روز اول ذيحجه و بيش از يك هفته به آغاز اعمال حج باقي نمانده. برنامه روزانه  ساده و ظاهرا يكنواخت(حرم و نمازهاي پنج گانه و گاهي سري به بازار), با اينحال زمان خيلي سريعتر از آنچه تصورش را مي كردم سپري شده است. همجنان استراحت در هتل تا عوارض سرماخوردگي ام كه اوجش ديشب بود بهبود يابد. همراهانم از مسير جديد اتوبوس ها گله مند و از اينكه وقت زيادی (حداقل 45 دقيقه) را بايد در راه حرم  در اتوبوس بگذرانند ناراضي. عجيب است كه پس از 26 سال تجربه هنوز طرح مناسبي براي اين كار تدوين نشده است. به نظرم بايد مسئول حمل و نقل ستاد را از بين مسئولين سازمانهاي اتوبوسراني شهرهاي بزرگ و افسران راهنمائی انتخاب كنند كه به نظر نمي‌رسدچنين كرده باشند.

استفاده ازفرصت برای تكميل يادداشتها  در برداشت عموم‌ام از شهر مكه: فضاي عمومي شهر مكه مانند همه شهرهاي ديگر دنيا. البته با كوههاي سنگي و صخره‌اي و اقليم خشك و لم يزرع كه به مدد تكنولوژي تبديل به ساختمانهاي مرتفع, بلوارهاي وسيع و پارك هاي با صفا شده اند. و بی هيچ اثري كه با ديدن آن تصوري از فضاي شهر در زمان احداث كعبه بوسيله ابراهيم و يا در آغاز پيدايش اسلام ايجاد شود.

به نظر من آل سعود بايد با دقت بيشتري نسبت به توسعه اين شهر تصميم می‌گرفته است. به خوبي اين امكان وجود داشته كه شهر مكه قديم بي تاثير از تكنولوژي موجود و البته با حداقل محورهاي دسترسي و فقط با ايجاد زير ساخت هاي بهداشتي لازم براي زائرين حفظ شود. حتي مي‌توانست بافت ايجاد شده در اطراف حرم در طي سده‌‌‌هاي اخير كاملا تخريب و به صورت باستاني بازسازي شود. و اطراف مسجد الحرام با حفظ بافت سنتي، تجهيزات رفاهي و بهداشتي لازم را در بر گيرد. امكانات هتل, اقامت و بازارها را مي توانستند از شعاع 3 كيلومتري حرم به بعد ايجاد كنند، بدون نگراني از هيچ تاثير سوئي بر حضور زائرين و ساير امكانات شهري مدرن. كوه‌هاي مشرف به مسجد الحرام بايد دست نخورده، با همه ناهمواريهايش باقي می‌ماند و مسير حرم تا غار حرا را جز بيابان و بافت بازسازي شده صدر اسلام چيزي اشغال نمي كرد. شبكه هاي حمل و نقل و دسترسي به حرم از اين شعاع می‌توانست زير زميني طراحي و اجرا شود و در سطح, فقط كعبه باشد و مسجد الحرام و بافت قديمي بازسازي شده. اينجوري هم معنويت حج مي توانست جلوه بهتري بيابد و هم امكان برنامه ريزي و تردد حجاج بسيار فراهم و براي هر تعداد جمعيتي قابل افزايش و هم تصور دقيقتر و صحيح تري از جغرافياي تاريخي كعبه در چشم جهانيان و هم بسياري مزاياي ديگر. نمي دانم در آينده كسي چنين فكري را اجرائي خواهد كرد يا نه!

حجاب زنها در مكه و مدينه تمام و كامل و فقط چشمانشان از زير برقع پيدا و در بسياري بر روي همان هم روبندي آويخته. مردهاي عرب بسياري را ،اما، ديدم چشم چران! موردي از بوغ زدن ماشين را براي زن‌هاي تنهائي كه در پياده رو در مكان خلوت تردد مي كردند و نيز در يك موردشاهد بودم  سوار كردن يكي از آنها را پس از لحظاتي گفت و شنود!

وضع رانندگي اگر از ايران بدتر نباشد بهتر نيست. رانندگان وسايل نقليه عمومي عمدتا خارجي, سياه پوست, پاكستاني و يمني, فروشندگان مغازه ها نيز عمدتا چنين تركيبي دارند. عربهاي سعودي بيشتر بر ماشين هاي لوكس سوار و كمتر در مكانهاي تجاري و خدماتي قابل مشاهده. فروشگاههاي مجلل با كالاي بسيار لوكس و گرانقيمت اروپائي و به قولي مارك دار و نيز رستورانهائي از همين دست در همه جا پراكنده و شعبه هائي از كنتاكي و McDonalds فعال و پرمشتري و نيز پيتزا فروشي هاي لوكس و عطر و ادكلن فروشي هاي لوكس تر.

تضاد طبقاتي در برخي مناطق خودش رانشان مي دهد . بيقوله ها و خانه هاي متروك و محقر و خرابه بر بالاي برخي تپه هاي سنگلاخي نزديك حرم كه كاملا در پشت ساختمانهاي بلند و خوش نما پنهان نشده اند. و عبور و مرور پا برهنگان ساكن در اين خانه ها در پيچ و خم راههاي مالرو, بي هيچ بهره‌اي از شهرسازي نوين. و عجيب تر اينكه هيچ توجهي از جانب هيچ مسلمي از خيل زائران ميليوني ساليان متمادي را نيز بر نمي انگيزد. زائراني كه در ميان آنها هم مسئولين زيادي هستند, هم تحصيل كردگان و مديران و مجريان و اقتصاد دانان و جامعه شناسان و سياستمداراني از همه كشورها و سرزمين ها. هيچ كدام اين پديده را در هيچ سطحي پيگيري نمي كنند و اگر كرده اند اثري نداشته و چرخ بر همان محور مي چرخد و ضعيفان اين ديار بر سنگلاخها ساكن و در بي پناهي رها.

اين وجوه قابل روئيت در جاي جاي حج و نيز آنچه درباره كمك به آسيب ديدگان سونامي گفتم وجه اجتماعي حج را در عمل به شدت زير سوال مي برد و غير موثر جلوه مي‌دهد. اگر چه وجه شخصي آن كاملا برجسته و تاثيرگذار است چنانچه شرح آن رفت. نمي دانم شايد راز اين ماجرا همين است و توقع اثر اجتماعي از حج نابجا. در اينجا واضح است كه خيل انبوه جمعيت هيچ ارتباط ارگانيك تعريف شده و موثري ندارند. حتي كاروانهاي حجاج تا آنجا ارتباطات جمعيشان موثر است كه در جهت اجراي مناسك فرد مي باشد و بيشتر از آن نه كسي در پي آن است و نه اگر برنامه اي اجتماعي باشد نظير آنچه از طرف بعثه ايران دنبال مي شود, تا كنون به جائي رسيده است.

يک تصور ممکن است اين باشد كه حتي اگر تلاشي براي جهت دادن به حج با هدف اثرگذاري اجتماعي و اقدام خاص جمعي حجاج براي يك منظورغيراز آنچه دقيقا در مناسك آمده است صورت گيرد به جائي نمي رسد و سامان نيافته از هم خواهد پاشيد. و نيز گمان مي كنم كه سامانه حج جز بر مدار فرديت غرق در جمعيت معطوف به خالق در جهت معنوي و اعتلاي روح و روان و تعلق خاطر به مركزيت واحد و حركت فردي بسوي حق و شكلگيري جريان عظيمي از ذره هاي ناچيز به يك سمت و يك هدف, يعني توحيد, فارغ از هر گوه تعلق مادي و گرايش اجتماعي و بشري و دنيوي شكل نمي گيرد و در اين جهت از كسي كاري ساخته نيست و بنابراين شايد اينها را نبايد جزو ايرادهاي حج به شمار آورد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 18:38  توسط حسین ثنائی نژاد  | 

قسمت يازدهم (مکه)

 جمعه 18/10/83مكه: همراه با يکی از دوستان و همسرم به موقع از هتل خارج و براي نماز جماعت به مسجدالحرام مي‌رويم. هوا آفتابي است و بر اساس نظر همراهان در طبقه دوم جائي را براي نشستن پيدا مي‌كنيم كه البته به هيچ وجه جاي مناسبي نيست. نه مي توان كعبه را ديد و نه مردم را، به جز همان تعدادي كه در اطرافمان نشسته اند.

گهگاه گدائي از ميانه صفها عبور مي كند. يكي از آنها كه عليل مي‌نمايد نشسته خود را روي زمين مي كشد و همه نمازگزاران را براي باز كردن راه خود به زحمت مي اندازد. يكي از دستانش قطع است و افرادي پيدا مي شوند كه يك يا چند ريال به او كمك كنند. پديده گدائي در اطراف و گاه در داخل حرم شايع است, نه البته به اندازه اي كه جلال در كتابش نوشته است. به نظر مي رسد در اين چند دهه بهبودي‌هائي حاصل شده ولي كاملا برطرف نشده است. ترفندهاي آنها هم جالب است. يكبار بچه اي دستش را از آستين در آورده و داخل پيراهنش به صورتي پنهان كرده بود كه از روي آن بدقواره و تقريبا فلج به نظر مي رسيد. من همانطور كه درون اتوبوس نشسته بودم او را نگاه مي‌كردم. دستش را جابجا كرد و رازش فاش شد و در همين زمان چشمش به من افتاد و خنديد و من با تكان دادن انگشت و با اشاره به او گفتم «اي شيطون»! و او باز هم خنديد و دويد و دور شد. دختر بچه هاي كم سن و سال, نوجوان, جوان و كمي مسن تر با نوزادان هميشه خوابيده و بسته شده بر پشتشان, مدام در حال گدائي, اينجا و آنجا و گاه با حضور ضعيف پليس، پا به فرار و دشنام‌گو به پليس. دسته جمعي از هر طرف پراكنده و فقط 100 متر، و دوباره بازگشت به كار! همين وضعيت براي دست فروشان اطراف حرم نيز وجود دارد, و در مدينه هم بود. البته دستفروشان ساكن در محوطه پاركينگ زيرگذرها آزادتر و بلكه كاملا آزاد و طوري بساطشان پهن (شبانه روزي, حتي 2 بعد از نيمه شب ) كه راه بر عبور زائرين تنگ. تمام اين گدايان و دست فروشان اطراف حرم زنان و بچه‌هاي سياه پوست. از اين نكته كه بگذريم و مسائلي كه درباره بازارها و ساختمانهاي اطراف حرم مطرح است، كه درباره اش خواهم نوشت, ساير موارد اداره حرمين واقعا عاليست و بدون نقص. يا كم نقص.

جاي جلال خاليست كه اينها را ببيند. ساختمان مسجد به گونه اي توسعه داده شده و محل درها به قدري مناسب و فراوان با پله هاي عريض و بعضا پله هاي برقي كه جمعيت ميليوني -اگرچه با فشار در زمانهاي اوج جمعيت- در حداقل زمان ممكن به آن وارد و خارج مي شوند. داخل شبستانها نيز بدون حائل و به هم متصل. هيچگونه مانع و رادعي براي تردد و نزديك شدن به كعبه و يا خارج شدن از محدوده حرم نيست. طبقات بالا هم دسترسي ساده اي دارند و زيبا طراحي شده اند. با حفظ نماي معماري قديمي دوره عثماني در اطراف كعبه نماي قسمت هاي توسعه يافته عمدتا سنگ است وزيبا. قوسهاي بزرگ طاقها فقط از دو تكه, تراشيده شده از سنگ مرمر سفيد با طرحهاي مناسب و كاربردي براي تعبيه چراغها, بلندگوها, و دوربين هاي امنيتي. كف رواقها هم سنگ يك دست با خط كشي هائي از سنگ باريك رنگي و متحدالمركز به مركزيت كعبه براي تنظيم صف هاي نماز. و انصافا نظم تحسين برانگيزي را هم به هنگام نمازهاي جماعت ايجاد مي كند همين خط هاي ساده.

آب زمزم نيز همه جا بيرون و داخل حرم به صورت بهداشتي در مخزن هاي كوچك و بزرگ كه شيري در آنها تعبيه و جائي نيز براي ليوانهاي يك بار مصرف در آنها پيش بيني و استفاده از آب به راحتي تمام قابل استفاده براي زوار. درب سرداب چاه زمزم نيز مسدود و غير قابل دسترس. قفسه هاي بي شماري در كناره ستونها براي نگهداري قرآن و قفسه هاي ديگر براي نگهداري كفش زائرين در همه جا.

تعداد زيادي مامور راهنما و بيشتر البته انتظامي، زن و مرد، در همه اطراف صحن و داخل حرم و عمدتا در نقاط ورودي, پله ها و اطراف كعبه مشغول نظم بخشيدن و نيز زير نظر گرفتن امور. زنهايشان پوشه بند زده و قابل شناسائي فقط با يك كارت كه به چادر عربي شان سنجاق كرده اند . مردها عمدتا جوان, پيرهايشان كمي كج خلق تر اما در كل با حوصله و به نظر من در برخي جاها, مانند دور كعبه بسيار پرحوصله. به هيچ وجه نديدم ضرب و شتم و تندي خارج از قاعده‌اي نسبت به زائرين از طرف اين مامورين. البته بسيار جدي و سمج در آنچه بدان زائرين را مي‌خوانند و بي تعارف و بي‌هيچ مسامحه‌اي.

قسمت زنانه نيز با نرده‌هاي زيباي طلائي رنگي به هنگام نماز جدا مي شود. اگر چه در بعضي قسمت ها از جمله داخل محدوده اطراف كعبه و نيز در داخل صحن و برخي نقاط ديگر از داخل مسجد الحرام زن ها و مردها به هنگام نماز جدا نبوده و شانه به شانه هم نماز مي گزارند. يكبار كه با همسرم در كنار هم و در داخل صحن اطراف كعبه نماز ظهر به جماعت مي‌خوانديم به او گفتم: «ظاهراً خدا درداخل خانه‌اش با بنده‌هايش كاملا صميمي است و زن و مرد هيچ فاصله و فرقي در هيچ قسمتي حتي در احكام نماز جماعت ندارند و هرچه از اين خانه دورتر مي شويم بر اين فرق و فرق هاي ديگر افزوده مي شود، تا جائيكه معلوم نيست آنچه برجا مانده است همانست كه خدا خواسته يا آنچه ديگران بدان افزوده اند و اينگونه شده است كه مي‌بينيم شده است.»

وقتي كتاب جلال را مي خواندم و هنوز كعبه را نديده بودم از نگراني او براي گم شدن كعبه در داخل معماري چند طبقه رواقهاي مسجد الحرام در اطراف كعبه نگران شدم. البته او در آن زمان فقط شاهد شروع عمليات ساختماني اين رواقها بوده و نگران.

اما الان كه از گوشه هاي مختلف به بناي تمام شده مسجد مي نگرم معمارش را تحسين مي كنم و به روح جلال مي گويم: «آرام باش كه اين موضوع ختم به خير شده است». طاقهاي بيروني مجاور صحن اطراف كعبه و ستونهاي آنها كه نماي شبستانها را در هر سه طبقه تشكيل مي دهند در مقايسه با كعبه خيلي كوچك طراحي شده اند. به گونه اي كه از هر زاويه و هر ارتفاعي كه به كعبه مي نگري چندين طاق و ستون در پشت كعبه پنهان مي شوند. و عظمت كعبه آنها را مي پوشاند و آنچه در چشم برجسته و عظيم باقي مي ماند باز هم كعبه است. اگر چه ارتفاع سقف طبقه سوم شبستانهاي مسجد الحرام از ارتفاع كعبه فزوني گرفته است ولي معماري نماي اين شبستانها به طرف كعبه تحت تاثير عظمت كعبه باقي مانده و هيچ تاثيري بر اين خانه چهارگوش ساده راز آلوده پرشكوه نگذاشته است.

Masjed Al Haram

هتلهاي اطراف، اما، گستاخانه گردنكشي كرده و حتي بسيار فراتر از ارتفاع مناره هاي مسجد به آسمان كشانده شده‌اند و چهره زشت و خالي از عنويتي را بر فضاي بيروني حرم تحميل. متاسفانه اين چهره نازيباي هتل هاي اطراف از تمام نقاط صحن داخلي اطراف كعبه و نيز لبه طبقات شبستانها قابل مشاهده اند و دلگير و بي سليقه. اين ساختمان ها البته به عنوان هتل ممكن است زيبا باشند, اما از فضاي معنوي درون حرم چون ديوارهاي بلند ناموزون و كريهي به نظر مي آيند كه تنها خاصيتشان منحرف كردن چشم و دل انسانهاي معطوف به قبله به سوئي ديگر است. نمي توانم باور كنم همان مديريتي كه چنان مدبرانه همه امور حرم را به سامان آورده، اجازه چنين ساخت و سازهاي بي قواره اي را در اطراف عالي ترين بناي بشري داده باشد و آرزو مي كنم اي كاش حداقل يك حريم 500 متري از ديوار مسجد الحرام محفوظ مانده بود و يا لااقل يك خط ارتفاعي در اين ساخت و سازها رعايت مي شد، به گونه اي كه از درون مسجد الحرام هيچ طبقه اي از طبقات هتل هاي نزديك حرم ديده نمي شد. افسوس مي خورم كه اين آرزوها مانند آرزوهاي جلال برآورده شدني نيست و تقريبا غير ممكن به نظر مي رسد تخريب اين كوه‌هاي عظيم بتني كه هنوز بسياري از آنها همين روزها در دست احداث هستند و يكي از بزرگترينشان به نام «ملك خالد»! و جز همين افسوس خوردن هيچ راهي به نظرم نمي‌رسد. وقتي افسوسم را براي ديگران بازگو ميكنم آنها هم تائيد مي كنند و در افسوس خوردن من شريك!

اذان و امام جمعه كه خطبه اش را شروع مي كند و فقط درباره اهميت حج مي گويد و به زائرين خوش آمد و «هنيا لك» به همه زوار. و خطبه دوم نيز كوتاه و نماز و برگشت به هتل.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 18:23  توسط حسین ثنائی نژاد  | 

قسمت دهم (مكه)

 پنج شنبه 17/10/83: صبح زود, نماز در مسجدالحرام و بعد از نماز داخل حرم, كنار كعبه و باز كعبه و تماشا و باز هم تماشا , تماشاي مردم در طواف و تماشاي كعبه در مركز جمعيت. چه زيباست اين طواف و اين مردم طواف كننده و اين كعبه. هر بار كه بدان مي نگري همان مردم در طواف همان كعبه‌اند و همان مردم و كعبه نو و تازه وديدني و تماشائي. مي نشينم و فقط چشم مي دوزم به كعبه تا طلوع آفتاب. و بعد در همينجا يادداشت‌هايم را تكميل مي كنم. ماجراي ديروز و تجربه اولين ديدارم را. در نوشتن هم نمي توانم بر گريه ام غلبه كنم و قلمم را در دستانم مي فشارم و می‌گريم. و باز می‌نويسم و باز می‌گريم. ديگران را، اما، در كنارم مي بينم كه فقط می‌گريند و مي نگرند. و نمي خواهند گريه‌شان را با نوشتن خراب كنند. يك اندونزياني جوان و يك آفريقائي پير و يك هندي ديگر و يك سياه و چند سفيد و ترك و عرب و همه. همه چشم ها تر و همه گونه ها خيس اشك. شگفتا كه اين كعبه تا كنون دراشك غرق نشده است. و مي شد اگر همه زائرينش يكجا مي گريستند، شايد!

به هتل بر مي گرديم و دوباره قبل از ظهر زودتر از وقت نماز، در مسجد الحرام. نزديك نماز ظهر از چند نگهبان مي پرسم كه كجا مي توانيم نماز را با همسرم در كنار هم بخوانيم. مي گويد اگر هنگام اذان در صحن و كنار كعبه باشيم مي توانيم بي هيچ ملاحظه‌اي زن و مرد در كنار هم و در يك صف به نماز بايستيم و مي‌ايستيم به نماز ظهر در كنار كعبه و فاصله اي نزديك. هيچ نماز واجبي را در عمرمان چنين نزديك به قبله نخوانده ايم و اكنون نمازمان در قبله و با قبله عجين و همراه با ميليونها نمازگزار در مركز عالم. با خود مي گويم بايد دوباره به فرضيه يونان باستان برگشت و مركز عالم را زمين و مركز زمين را كعبه تصور كرد! نماز مغرب و عشا را نيز در مسجد الحرام به جا مي آوريم. نماز عشا در همان محل دوست داشتني پشت بام, مشرف به كعبه. و صف‌هاي دايره اي زائران نمازگزار در سه طبقه و با شكوه و عظمت و بارش معنويت در زير نور يكدست و يكنواخت صحن مسجدالحرام.

قبل از نماز عشا با يك اندونزيائي سر صحبت را باز مي كنم. فوق ليسانس تاريخ اسلام است و كتابهائي از شريعتي را نيز خوانده است. مي پرسد چرا دكتر شريعتي هاجر را حجر «به معني سنگ » ناميده است. مي فهمم كه تلفظ اشتباهي داشته است، از هاجر كه به انگليسي Hajar مي شود و برايش توضيح مي دهم و حل مي شود. از او درباره اولين ديدارش با كعبه مي پرسم. مي گويد نمي تواند حالش را دقيقا وصف كند و ادامه مي‌دهد كه: «مي لرزيدم , اشك مي ريختم و تجربه اي نو و استثنائي در زندگي ام بود». با هم در اين باره حرف مي زنيم و از بيان حس مشتركمان براي هم به وجد مي آئيم. دو نفر از دو نقطه كره زمين، با هزاران كيلومتر فاصله و خاستگاه فرهنگي مختلف و يك احساس. به طرز عجيبي احساس مي كنيم به هم نزديك هستيم و هستيم. وقتي مي فهمد شيعه هستم مي گويد كه تفاوت اساسي بين مذاهب نيست و جزئيات مورد اختلاف صرف نظر كردني و نيز قابل احترام براي هر فرد متعلق به فرقه هاي ديگر. در اين مورد هم توافق داريم و سريع از اين موضوع رد مي‌شويم و گفتگويمان درباره تاريخ كعبه و بازسازيهاي آن در طول تاريخ گذشته ادامه مي يابد.

پنج بار بازسازي كعبه در طول تاريخ. اول بار بوسيله فرشتگان. و آدم براي بار دوم آن را بنا مي كند. ابراهيم سومين نفري است كه كعبه را از نو مي سازد و چهارمين بار بوسيله قريش. گروهي از آنها دست بدين كار مي زنند و محمد(ص) كه 25 ساله است در آن هنگام اختلاف آنها را براي نصب حجرالاسود در محل خود رفع كرده و افتخار آنرا نصيب خود مي سازد. بار پنجم هم عبدالله بن زيبر پس از آتش سوزي در سال 64 هجري. هنگام نماز فرا مي‌رسد و قبل از پايان گفتگو به هم آدزس داده و خدا حافظي. نماز مي‌خوانم و پائين مي‌آيم، كنار كعبه.

اينجا نشسته ام, پشت مقام ابراهيم , روبروي كعبه, بعد از نماز عشا در جمع نمازگزاران , برخي نماز طواف و برخي نماز حاجت و برخي فقط نماز و من گم شده در بين اين همه نماز و نمازگزار و مي خواهم بنويسم آنچه را درست لحظاتی قبل درحال تجربه آن بودم.

نماز  را كه در اين مكان خواندم  و با نگاهي دوخته بر كعبه و بر در كعبه و بر مقام ابراهيم و بر حجر الاسود. مثل هميشه باز هم نتوانستم در تمام مدت، تمركز و حضور قلب كاملي داشته باشم. ولي لحظاتي كه ميسر می‌شد، مو بر تنم راست و سلولهاي تنم مرتعش می‌شدند و قلبم به طپش مي افتاد. نگاهي بر كعبه و باز در حالت معمول و بيشتر همين حالت. به نظرم آمد كه طاقت ماندن در آن حالت مرتعش را ندارم و اگر طول مي كشيد شايد از پا در مي آمدم, شايد. بهرحال در آن چند لحظه همه چيز متفاوت بود و سلسله اعصابم بهم مي ريخت و مي لرزيدم از درون, از بيرون نمي دانم. هنوز هم اثرش در بازوانم باقيست و از درون مرتعش, اما كم, بدون توجه البته. چرا چنين تجربه هائي برايم فرار است و دير بازگشت نمي دانم؟ شايد آمادگي بيشتري مي خواهد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 18:22  توسط حسین ثنائی نژاد  | 

قسمت نهم (اولين ديدار کعبه)

 چهارشنبه 16/10/83 – مكه، روز موعود، ساعت 8 صبح، اولين ديدار كعبه، اولين طواف، اولين سعي و اولين تقصير - البته از اين نوع. همه احرام پوشيده اند, وضو و دسته جمعي به سوي حرم, با چند اتوبوس, در راه، كمي مضطرب وشوقي فراوان. بيرون حرم, تجمعي كوتاه, روحاني و مدير كاروان و توضيحاتي درباره اعمال و حركت به سوي كعبه از باب فهد.

در حال حركت از داخل شبستان مسجد الحرام، اشك ها جاري. سرها پائين، بنا به توصيه مدير كاروان، به دلم مي نشيند و حالت خاصي كه تا كنون نداشته‌ام. زمزمه و اشك و بيشتر اشك. با صداي تكبير چشم از زمين بر مي‌گيرم و قبله در مقابل. كعبه، چقدر آشناست و چقدر غريب. گفته بودند وقتي اولين بار نگاهت بر كعبه مي افتد سه حاجت بخواه كه اجابت مي شود. و من فقط مبهوت ديدار و فراموش از همه حاجت ها. قبلا در بيرون حرم سه حاجت در ذهنم گذشت, عاقبت بخيري , فزرنداني صالح و اصلاح امور كشور. نمي دانم چرا اصلاح امور كل جهان به جاي آخري به ذهنم نرسيد. اما اينجا در لحظه ديدار فقط ديدم و ديدم.

با صد هزار جلوه برون آمدي كه من

با صد هزار ديده تماشا كنم ترا

همه كائنات را «جلوة» او پنداشته‌ام و در تصورم گنچيده است. همه ذرات را تسبيح كنان ميتوانم تصور كنم. «يسبح لله ما في السماوات و ما في الارض». و اين خانه كه در مقابل است فقط يكي از صدها هزار است. و آيتي ديگر، خود تسبيح كننده. ولي نمي‌دانم چرا صد هزار «جلوه» دارد، با آنكه در نهايت سادگي است. اگر همان چند كتيبه كه با رنگ طلائي بر پرده نوشته اند نبود، هيچ نيست، جز يك چهار ديواري ساده، مثل هر چهار ديواري ديگر. اما براي من چيز ديگريست و شنيده ام كه براي بسياري و بلكه همه چنين است. اين چه نشانه ايست؟ مطمئن شدم كه بييشتر از يك «نشانه» است كه «ره گم نشود» و تصورم اين است كه حاجي احرام ديگري هم اگر مي خواهد ببندد و در جستجوي يار, به تعبير آن شاعر:

كعبه يك سنگ نشاني است كه ره گم نشود

حاجي احرام دگر بند ببين يار كجاست

بايد احرام ديگرش را هم همينجا و در كنار همين نشانه ببندد. و به گرد همين نشانه بارها و بارها بگردد و بگردد. همينجا، و به گرد همين خانه ساده. «ياري» را اگر «ديداري» فراهم آيد برگرد همين سادگي است. و جاي ديگري هم اگر بتوان او را يافت، باز هم در كنار سادگي‌هاست.

سجده شكر مي‌گذاريم و مي گزارم. و باز اشك و غرق در شكوه و معنويت اين ديدار. شنيده‌ام عزيزي گفته است خدا «كلمه» است و عظمت كلمه و كلمات را تا بدينجا اوج بخشيده كه البته دارد. و من قاصر از پيدا كردن كلمه‌اي در وصف اين ديدار. چه مي‌بينم؟ اين نشانه كه با دستان انسان بر پا شده و برگردش انسانهائی در طواف، به كدامين سو ره مي نمايد؟ مسلما خدا در اين خانه به همان اندازه جلوه گر است كه در خانه هاي ديگر. و در همه هستي. ولي اينجا چرا چنين است؟ اين عظمت و معنويت چگونه در اينجا متمركز است و «قبله»؟ و همه به سويش در حركت و بر گردش در طواف. در اينجا چه كسي برگرد چه چيزي و چه كسي مي گردد و چرا می‌گردد؟ در يك حركت بي انتها؟ نمی‌خواهم و در پي آن هم نيستم كه يك دليل عقلي برايش بيابم. من در حال احساس آن هستم و با همه وجودم آنرا تجربه مي كنم. مي‌دانم كه در اينجا رازها نهفته است و برگردش رازهاي بيشتري در طواف. در اينجا طواف, مطوف و طواف كنندگان از يك جنسند. و هماهنگي بر همه جا حاكم. هيچ سوئي و هيچ مقصدي دورتر متصور نيست و همه جمعند. و شكوه هم در همين اجتماع.

تكبير گويان به خيل طواف كنندگان مي‌پيونديم و با نيت «طواف عمره تمتع از حجه‌الاسلام» از مقابل حجرالاسود آغاز مي‌كنيم. همه زمزمه مي‌كنند و دعا. و برگرد اين خانه مي‌چرخند و مي‌چرخم. گروههائي در دستجات منسجم، و بسياري انفرادي ذكرگويان, گاه يك نفر ذكري را كلمه به كلمه بلند مي خواند و ديگران تكرار مي كنند و حال خوشي دارند و برخي اشك مي ريزند. تعدادي هم چسبيده به ديوار كعبه, بر روي سكوئي درانتظار بوسيدن حجر الاسود در ازدحامي بسيار شديد از مشتاقان. نگهباناني هم با جديت در اطراف ديوار كعبه مانع از بوسيدن مردم ديوار كعبه را. وبا اينحال بوسه‌هاي فراوان بر اين ديوار! فشار جمعيت در فاصله ركن شامي و حجرالاسود افزايش مي يابد و در فاصله مقام ابراهيم تا حجر اسماعيل نيز, به ياد جلال آل احمد مي افتم كه نوشته بود اگر اهل سنت نيز بر اساس فقه ما مي‌خواستند عمل كنند چگونه طواف اين همه جمعيت از اين فاصله 14 متري ميسر مي شد! گفته‌اش را تصديق مي‌كنم. طواف تمام مي‌شود و پس از نماز طواف در پشت مقام ابراهيم، براي انجام «سعي» به طرف «صفا» حركت مي كنيم.

«سعي» را شروع مي كنم به همراه هزاران حاجي ديگر كه هر كدام از گوشه اي از اين كره خاكي آمده‌اند. زرد و سياه و سفيد و آسيائي و آفريقائي و ديگر نژادها, در زير سقفی بين «صفا» و «مروه» راه مي‌روند و در بخشي از مسير كمي تندتر كه «هروله» ناميده مي‌شود. و زمزمه كنان دعائي زير لب و گروههائي نيز دعاها را به صورت دسته جمعي و با صداي بلند. درد پايم زياد مي‌شود و مجبورم در هر بار (شوط ) در گوشه ديواري بنشينم و تجديد قوا. كوههاي «صفا» و «مروه», كه البته نمي توان واژه كوه را بدانها اتلاق كرد. چون حداكثر تغيير ارتفاع از پائيين ترين نقطه مسير «سعي» تا بالاترين نقطه كوههای «صفا» و «مروه» به 10 متر هم نمي رسد. و تنها مساحت اندكي از اين كوه‌ها را به‌صورت سمبليك باقي گذارده‌اند و بقيه آنها كاملا سنگ فروش.

«سعي» تمام. و «تقصير» و باز هم تقصير. چه پيامی دارد اين «تقصير» واجب که با آن اعمال حج عمره تمتع پايان می‌پذيرد؟ بازگشت به محل قرار كاروان و سپس هتل. بعد ازظهر استراحت مي كنيم و براي نماز مغرب به مسجد الحرام بر مي گرديم.

 طبقه سوم, بالاي پشت بام مسجد. جمعيت همه طبقات را پر كرده‌اند. و بر گرد كعبه همچنان مردم در طواف. از آن بالا چه شكوه و عظمتي دارد اين كعبه و آن جمعيت اطرافش! كنار نرده مي ايستم به تماشاي خانه و خلق خدا. عظمت هيچكدام را نمي توان در سايه ديگري نديده گرفت. طواف مردم بر گرد كعبه همچنان در جريان و صدای «الله و اكبر» و ذكر زائرين به صورت مبهم و به هم آميخته بر آسمان بلند. صداي موسيقي خاصي دارد اين آواي جمعي نا مفهوم، از آن ارتفاع. همهمه و صداها گم در يكديگر, بيشتر به صداي خروش رودخانه اي پرسنگلاخ و پرآب. و در عين حال آرامش بخش. ولي اين هم نيست. اين موسيقي منحصرا براي همين حركت ساخته شده و بسيار عميق و تاثير گذار. ساعت‌ها هم كه اينجا بنشيني و بنگري و بشنوي، باز هم دلپذير است و دلچسب. جالب اينجاست كه در اين گروه موسيقي عظيم و حركت آهنگين، نوازندگان و بازيگران هم نوازنده‌اند و بازيگر و هم تماشاگر و تماشاچي. و وحدت. چه مدل سازي عجيبي را خداوند در اينجا تدارك ديده است از اضمحلال كثرت در وحدت! و تو هم يك نفر تماشاگر از اين جمع كه برگرد احديت، نواي «وحده لا اله الا هو» سر مي‌دهند و هم جزئي از همان ماهيت وحدت جوي واحد.

«الله اكبر». در كجاي زمين چنين عظمتي را مي توان يافت؟ شكوهي از انسانهاي هم سو و هم جهت به سوي يك هدف واحد, نه برگرد يك مركز واحد. درحركتي بي هيچ ارتباط و اتصال، و مرتبط و متصل , آري «پارادوكس» عجيب و زيبايي است اين!

به وقت نماز عشا نزديك مي‌شويم و جمعيت به تدريج از حلقه داخلي نزديك به كعبه و نيز حلقه بيروني دور از كعبه صف هاي نماز را شكل مي بخشند. البته با كمك و هدايت مامورين كه كارشان را بسيار خوب انجام مي دهند. نظم بخشيدن به چنين جمعيت عظيمي، آن هم پنچ بار در روز، كار سختي است. و اين ها از عهده آن بر مي‌آيند. اذان عشا از ماذنه‌ها وگلدسته‌هاي مسجد پخش مي‌شود و صف‌ها تقريبا شكل گرفته‌اند. و معدود افرادي همچنان در حركت براي اتمام طوافشان. و نهايتا با پخش «اقامه » همه جمعيت در تمام نقاط حرم از نزديك ترين فاصله به كعبه تا دورترين نقطه و خيابانهاي اطراف آماده نماز. جمعيت با فرمان «استوو» و «اعتدلو» مكبر صف ها را در دايره هاي متحدالمركز كامل و تثبيت مي كنند و آن خروش و همهمه تبديل مي شود به سكون و آرامشي وصف ناپذير، بي هيچ حركت و نجوائي. گوئي تنها يك نفر در همه اين فضا حضور دارد که امام جماعت است و با صداي تكبيره الاحرام نماز را شروع مي كند. به تبع او صدها هزار نفر تكبيره الاحرام، و سكون و سكوت و غرق در عبوديت. «الله اكبر», «الحمد الله رب العالمين» و عالمي در پيش رو, عالمي از چهره‌هاي صدها هزار انسان كه در دايره‌هاي به مركز نشانه اي از «رب‌العالمين». و چهره‌ها غرق در معنويت نماز و رحمت «الرحمان الرحيم». آيا همين لحظه باشكوه «يوم الدين» نيست كه او «مالك» آن است؟ همين لحظه كه ميليونها روح او را مي پرستند با قلبي كه مي گويد «اياك نعبد» و از او استعانت مي جويند با «اياك نستعين»؟

در اينجا «صراط مستقيم» هم منحني است و مركز اين منحني، «صراط كساني است كه نعمت او را چشيده اند» و نه هيچ گمراهي كه در «والضالين» قرار گيرد. گويا سوره حمد براي همين لحظات نازل شده است و چه شكوهي مي بخشد اين سوره به اين فضا! و پس از آن قرائت يك سوره مكي آهنگين از جز سي‌ام و باز شكوه بخش و تكان دهنده. وحي را در مهبط آن به گوش نشستن چه حلاوتي دارد!

كلمه به كلمه سوره به دل مي نشيند و فوج چشم‌ها و چهره‌ها آن را صحنه آرائي مي كنند و شكوه مي‌بخشند. در اين همه شكوه و معنويت غرق مي‌شوم و ركوع و سجود و ركعت‌هاي پياپي ديگر تا «سلام» بر همه اين مومنان. همراهشان و ناتوان از توصيف جلالشان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 18:20  توسط حسین ثنائی نژاد  | 

قسمت هشتم (آخرين روز مدينه)

 سه شنبه 15/10/83 امروز قرار است ساعت 5/2 عصر به طرف مكه حركت كنيم و من براي احتياط ترجيح مي دهم در هتل مانده و استراحت كنم. فقط براي آخرين نماز در اين سفر، به هنگام ظهر به مسجد النبي مي روم. امروز زودتر و ساعت 5/11 به داخل رواق مسجد مي‌روم. صندلي تاشوي كوچكي را كه ازهمين مدينه خريده ام با خود مي برم و داخل مسجد النبي، جائي در كنار بچه مكتبي‌هائي كه در گروه‌هاي جداگانه گرد معلمانشان حلقه زده و مشغول حفظ و يادگيري قرآن هستند مي‌نشينم. من چنين نوع آموزشي را در همين سنين (16-9 سالگي) تجربه كرده ام (البته من در 10 سالگي). بين اينها چند نفري هم بالاي سن 17 سال هستند. به نظر مي‌زسد هر كس در سطح متفاوتي مشغول آموزش و حفظ قرآن است. بدون استثنا همه در حال تكان دادن خود به جلو و عقب, شايد به اين دليل كه نشستن طولاني براي عضلاتشان مشكل ايجاد نكند. شيوه آموزش كاملا قديمي, محيط اما جديد و مجهز به آخرين تجهيزات ساختماني و تاسيساتي. چهره‌هاي معصومانه اطفال و تسليم بي چون و چراي آنها در برابر معلم, همراه با رفتاري آميخته از ترس و احترام و سخت ترحم انگيز. تصور مي كنم در اينجا اصرار خاصي بر ادامه اين روش سنتي در آموزش قران است.

نماز ظهر, هتل, جمع آوري وسايل, غسل, پوشيدن احرام, نه البته به نيت محرم شدن, بلكه به منظور آماده بودن براي انجام مراسم احرام در مسجد شجره, در مجاورت شهر و تقريبا در خزوجي مدينه به سمت مكه. قرار بود ساعت 5/2 حركت كنيم, ساعت سه و نيم راه مي افتيم! با اتوبوس از كنار قبرستان بقيع و حرم رسول‌الله عبور مي‌كنيم. رئيس كاروان همراه ماست و با حال خوشي عبارت هائي را به عنوان وداع از بلند گوي اتوبوس مي‌خواند. سوزناك، و اشك زائرين سرازير، ناله ها بلند، نگاهها بر ديواره بقيع و گنبد خضرا و اميد به بازگشتي دوباره. خداحافظ رسول الله(۱)، خداحافظ بقيع و خداحافظ كوچه‌هاي مدينه (عبارت آخر را مسافران بر پنجره اتوبوسشان چسبانده‌اند).

قبل از مسجد شجره در ايستگاه ايست و بازرسي به دليل وجود اختلاف در ليست مامورين كنترل با ليست كاروان (گويا نام راننده با مسافرين هر اتوبوس سازگار نيست) بيش از 5/2 ساعت معطل مي شويم. پاسپورت ها را از ما در فرودگاه گرفته‌اند و دراينجا، بر اساس همان پاسپورتها همه ما را در هر اتوبوس كنترل كرده و بالاخره اجازه عبور صادر مي كنند. معطلي زياد، زائرين را چندان كلافه نكرده است. خونسردي و حوصله در اينجا خيلي بيشتر است و قريب به يك ساعت هم در محل ديگري براي كاري كه راننده «تفويج» می‌خواند معطل مي‌شويم.

بالاخره ساعت 5/7 يعني چهار ساعت بعد از ترك هتل فقط حدود 10 كيلومتر پيموده و به مسجد شجره مي رسيم. ديروز هم تا اينجا آمدم ولي نه به مسجد كه به ابيار علي(ع). نخلها و نورپردازي خوبي، بناي سفيد و زيباي مسجد شجره را در زير مناره هاي امتداد يافته تا اوج آسمان تاريك مدينه شكوه و جلوه تحسين آميزي بخشيده‌اند وچشم نواز. چند عكس و همراه با زائرين به داخل مسجد براي احرام و نيت. صداي «تلبيه» فضا را پر كرده، و چقدر تكان مي دهد روح و تن آدم را. از راهروي نسبتا طولاني و مسقف منتهي به مسجد كه رد مي شويم، گروههائي از حجاج كه قبل از ما رسيده اند «تلبيه» گويان به طرف بيرون و پاركينگ مسجد در حركتند و طنين لبيك آنها سخت تاثيرگذار. «لبيك، اللهم لبيك» طنين اين لبيك ها تمام سلولهاي بدن را مرتعش مي كند و گوئي در سرتاسر وجود پژواك مي يابد.

داخل مسجد شجره، لحظه ميقات و نماز, گوشه اي و زمزمه الله اكبر و لبك گويان، و اشك كه زودتر از كلمات از وجود سرازير مي شوند، و سجده و باز اشك، گروه گروه حجاج در تكاپوي بستن احرام و «تلبيه» گويان، در جاي جاي مسجد. و همه مويه كنان و نياش و اشك. پس از نماز مغرب و عشا در داخل مسجد و نزديك محراب بصورت گروهي مراسم احرام انجام مي شود. حال خوشي و تجربه اي از جنسي ديگر. ترديد دارم بتوانم اين تجربه را حتي در همين مكان و در وقتي ديگر برايم تكرار شود.

آغاز حج با تكرار اين كلمات: «لبيك اللهم لبيك, لبيك لا شريك لك لبيك, ان الحمد والنعمه لك و الملك, لا شريك لك لبيك» و تكرار همين هفده كلمه كه چهارتاي آن «لبيك» است. و چه زيباست اداي اين كلمه. حالت خاصي را در آدم بوجود مي‌آورد. احساس اينكه مدتي كسي تو را صدا مي زده و تو متوجه او نبوده‌اي و به ناگاه توجهت به او جلب مي شود. و نيز مي فهمي كه او مدتهاست كه تو را صدا مي‌زده. و تو نمي شنيده اي. و او خيلي عزيز است. از عمق وجود و با دست پاچگي مي گويي: «بله, بله, آمدم, ببخشيد». و تكرار مي كني: «بله، لبيك, لبيك, اللهم لبيك». و همين طور تكرار مي كني تا جبران كني نشنيدنت را در اين همه مدت. و نيز مطمئني كه او لبيك تو را مي شنود و به دل نميگيرد كه تا كنون صدايش را نمي شنيده اي. و همچنان مي خواندت و تو همچنان لبيك مي گويي و مي شتابي و در آغوش هم , آه! چه مي گويم؟ ديگر نمي‌توانم اين صحنه را به وصف آورم.

«لبيك» گويان و به صورت گروهي از مسجد و از همان راهرو طولاني به طرف اتوبوسها حركت مي كنيم، و پرواز در اوج معنويت. پس از حركت اتوبوس در بين راه نيز «تلبيه» مي گوئيم و پس از مدتي خوابمان مي برد.قبل از اذان صبح به مكه مي‌رسيم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 18:19  توسط حسین ثنائی نژاد  | 

قسمت هفتم (مدينه)

صبح امروز  بعد از نماز صبح براي بار دوم به داخل قبرستان بقيع رفتم. فشار جمعيت زياد بود و زائرين، غالباٌ شيعه با كنجكاوي خاصي به دنبال اينكه دقيقاٌ كدام قبر متعلق به كيست جويا و پرسان از هم و يا از روحانيون. البته بسياري هم در كنار قبور ائمه بقيع مشغول زيارت نامه خواندن. و مامورين در جلو جمعيت ، مدام در حال ارشاد و جلوگيري از انجام عملي حرام و شرك آلود به زعم آنها.تابلوی هم در همين رابطه به ربانهای مختلف نصب. بلند گريه كردن، خاك برداشتن، البته خاكي در دسترس نيست، بالاي قبرها را در قسمت نزديك جمعيت حجم زيادي گندم هاي نذري كه براي كبوتران پاشيده شده است پوشانده است. و افرادي همان گندم هائي را كه برخي  ديگر ريخته اند  دور از چشم ماموران بر مي دارند، تبركا.ٌ و اگر ماموري ببيند تذكري  شديد و برگرداندن گندمها. گروهي در كنار يك قبر گرد آمده اند و مشغول خواندن زيارت نامه. يكي از زائرين ايراني به دوستش پيشنهاد مي كند كه بروند و به آنها ملحق شوند. مي گويد: حتماٌ قبر مهمي است! و البته نمي داند كه قبر چه كسي! من هم مثل او از اسم صاحب قبر بي اطلاع. در اطراف قبور راه مي روم. جمعيت با ازدحام و به آرامي در مسيرهاي مختلف در حركت و جاي جاي ايستاده و زيارت خوان. من گاهي از گوشه و كنار عكس هائي مي گيرم.

Baghee

 ماموري منعم نمي كند ولي ايرانيهاي زيادي هشدارم مي دهند كه دوربينم ممكن است ضبط شود. دو نفر از آنها در يك جا اطرافم را مي گيرند تا در پنهاني عكس بگيرم. البته بدون اينكه از آنها خواسته باشم! در اينجا كارها پنهاني انجام مي شود، پنهاني زيارت، پنهاني گريه، پنهاني خاك تبرك برداشتن و ...در همان فشار و ازدحام جمعيت از راهروها به طرف درب بقيع، پله ها را پائين آمده و وارد بازار بين الحرمين مي شوم. البته فقط نامي از بازار بر اين مكان مانده است. يك فضاي خالي حائل بين مسجد النبي و ديوار بقيع كه رديفي از مغازه هاي كوچك تقريباٌ 10 متر مربع ، در كنار هم و عمدتاٌ فروشنده تسبيح و سجاده و هداياي خرد و ريز همه بازار اينجا را تشكيل مي دهد.

آفتاب بالا آمده و جمعيت در حال پراكنده شدن، نور خورشيد بر گنبد خضرا و گلدسته ها، زيبا، باشكوه و جلوه اي معنوي و خاص.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 18:18  توسط حسین ثنائی نژاد  | 

قسمت ششم (مدينه)

 

امروز نيز برنامه ی معمول روزهای گذشته، نماز صبح در مسجد النبی (تصوير۱) (تصوير۲خيل زائرين نماز گزار از ملل و نحل مختلف و بيشتر از روز گذشته. بازگشت به هتل، صبحانه، گشت و گذاری در شهر و بعد از ظهر با سرويس رایگان به یک فروشگاه دورتر از مرکز شهر. همراه با چند نفر از هم کاروانی ها، فروشگاهی بسيار بزرگ و مملواز البسه و هدايا، منتظر برای مشتريان، عمدتا ايرانی و فروشنده ها همه مسلط به زبان فارسی  و از کشورهای  مختلف، اندوزی، افغانستان، یمن، و... به قول خودشان خوش برخورد و خوش آمد گو و دوست دار همه ی زائرين! شاید هم بيشتر دوست دار خريد کردنشان! يکی از فروشندگان فروشگاه، خوش و بشی می کند و دلش به حال ما ايرانيها می سوزد که چرا تنها يک زن می توانیم اختيار کنیم! اوالبته خودش تا اين سن (حدود 28 سال)، 2 زن دارد! خريد مختصری و صرف وقتی.

دخترک سياه پوست دست فروشی در کنار دو خواهرش، با اجازه ی خودشان از آنها عکس می گيرم و همانجا به خودشان نشان می دهم. خيلی ذوق زده می شوند و آدرس ای ميل مرا می گيرند! تا به برادرشان بدهند برای دريافت عکس ها! خواهر بزرگتر روبندش را برای عکس کنار نمی زند و می گويد: «انا کبير و حرام». همه ی اينها در نزديکی های مسجد قبا بود.

برگشت به هتل با يک شورلت لوکس. به همراه چند آذری هموطن از اروميه و خيلی خوش برخورد و گرم. و گله از اينکه اروميه ای های ترک در حال فروش خانه های خود به کردها هستند و نگران است. هيچ چاره ای هم به فکرش نمی رسد!

در هتل، تلويزيون ماهواره ای BBC world بیش از نود در صد برنامه هایش را به پدیده ی «سونامی» جنوب شرق آسیا اختصاص داده و با 30 خبرنگار در نقاط مختلف، تمام وقایع آنجا را لحظه به لحظه گزارش می دهد و دلسوزی. گزارش مداوم  از آسیب دیدگان و کمک های رسمی و غیر رسمی و عملیات امداد و مصاحبه با نجات یافتگان و تحلیل و تفسیر در این باره. و در تمام این هفت روز به همین روال بوده است. روزهای اول حادثه، واکنش دیر هنگام یعنی شش روز پس از وقوع حادثه بوسیله رئیس جمهور آمریکا را نیز به شدت نقد می کند. و اکنون امداد و تلاش مداوم جهانی را که بی نظیر در تاریخ عنوان می شود می ستاید و خواهان تداوم بیشتر آنست. در اخبار گفته می شود ببیش از دو میلیاد دلار تاکنون کمک شده است و نیروهای بسیاری عازم منطقه. هند کمک های خارجی را رد کرده است.

در اینجا اما گویا هیچ اتفاقی نیافتاده است! و هیچ نشانی از اظهار همدردی یا گرد آوری کمک به مصیبت زدگان که قریب به نیمی از آنها را مسلمانها تشکیل می دهند دیده نمی شود( به جز همان اظهار همدردی در خطبه های نماز جمعه)! عجیب است! و علامت سوال بزرگی برای من. این همه انسان و اکثرشان مسلمان، در یک جا مرده و حادثه دیده اند و هیچ صدایی و یا حرکتی برای چنین مصیبت بزرگی از هیچ کس در بزرگترین گردهمائی مسلمانان بر نمی خیزد! اگر مسئله سیاسی بود شاید ذهنم کمتر مشغول این موضوع می شد ولی چون موضوع انسانی است و آن هم فاجعه ای چنین نادر و عظیم، سخت شگفت زده ام که چرا چنین است؟! نکند این همه عظمت انسانی متمرکز در اینجا فقط ظاهری باشد و بی هیچ عمقی؟

موضوع را با چند نفر از تحصیل کردگان همسفرم در میان می گذارم و همه تائید می کنند. به جز یکی دو نفر که نمی دانم چرا علاقه ای نشان نمی دهند، یکی از آنها می گفت: مگر آنها - یعنی اندونزیها- در بم به ما کمک کردند که ما به آنها باید کمک کنیم؟! و فراموش کرده و کرده اند که سخنی منصوب به همین کسی است که هفت روز است در کنار قبرش بیتوته می کنیم و می فرماید: «من اصبح و لم یهتم بامورالمسلمین فلیس بمسلم» بدین معنی: « کسی که شب را به صبح آرد و به امور مسلمین اهتمام نورزد مسلمان نیست». مدیر کاروان را می بینم و به او پیشنهاد می کنم که از طریق «بعثه» در این جهت کاری بکند. و دقیقا به او طرح می دهم که با هماهنگی با سایر بعثه ها، شعار «یک زائر، یک دلار، زائرین حج، سه میلیون دلار کمک به آسیب دیدگان سونامی» را تبلیغ کرده و از این راه مبلغ قابل توجهی را از این گردهمایی عظیم به مصیبت زده گان یاری برسانند. اکنون دو روز از آن پیشنهاد می گذرد و هنوز اقدامی نشده است. فکر هم نمی کنم  که کسی کاری انجام دهد. من اما چون محمل قانونی و یا NGO شناخت شده ای در اختیاز ندارم راهی به نظرم نمی رسد که بتوانم به صورت فردی و یا به همراه چند تن از همسفرانم چنین ساماندهی عظیم مالی را انجام دهیم. ولی آرزویش را دارم که ای کاش می توانستم.

بعد از ظهر ماشینی کرایه میکنیم تا مدینه گردی کنیم. 100 ریال کرایه  و هفت نفر. انتخاب خوبی هم نيست. با راننده که انگلیسی بلد نیست هم نمی توانیم ارتباط خوبی برقرار کنیم و سفر شهریمان تبدیل به دور زدن کامل شهر از طریق کمربندی بیرونی می شود و البته غنیمت، چون تصورم را از منطقه عمومی این شهر کامل می کند. دست آخر، اما، با همین ماشين دیداری داریم از چاههایی  که «اببار علی(ع)» خوانده می شوند و در مکانی نزدیک به مسجد شجره. نخلستانهایی و چند چاه قدیمی در ضلع شرقی مسجد. نمی دانم چرا باور می کنم که این چاهها روزگاری در تملک علی(ع) بوده و آن داستان درد دلهایش با چاه در ذهنم مرور و حالت خاصی. به یاد علی(ع) چند لحظه ای در منطقه قدم می زنم و سعی می کنم فضای آن روزگاران را در ذهنم بازسازی کنم. این مکان هیچ خاصیت یا برجستگی ظاهری که جلب نظر کند ندارد و تقريبا مخروبه، به جز مسحد کوچکی در مجاورت چاهها. ولی سخت مرا تحت تاثیر قرار می دهد و احساساتم را نیز. (ادامه دارد)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 18:17  توسط حسین ثنائی نژاد  | 

قسمت پنجم (مدينه)

 

اذان صبح، مسجد، شلوغتر از دیروز. تا ظهر گشت و گذار در اطراف حرم. ظهر، وضو، مسجد النبی صف نماز جمعه، آفتاب و هوایی ملایم و دلپذیر. سایه ای، نشسته  و کتاب تاریخ مصور مدینه که دیروز به 15 ریال از یک کتاب فروشی خریدم. کتاب جالبی است. انتظار نماز در کنار موج عظیمی از جمعیت قریب به نیم میلیون نفری، فضای پاک و بی ريا.

شروع خطبه ها و اختصاص تمام خطبه اول به مسئله سونامی منطقه ی اندونزی و تایلند. همدردی با مسلمانان و دلداری آنها با قرائت آیه های فروانی از قران، مانند: «و لنبلونکم بشی من الخوف و الجوع و...». صریح، روان و قرا. حدس می زنم مطالب خطبه را قبلا نوشته و از رو می خواند. اگر ننوشته باشد خطیب بسیار برجسته است این امام جمعه مسجد النبی.

بعد از ظهر، همراه با کاروانیان برای بازدید از منطقه احد و من به دنبال کشف طرح عملیات جنگ احد و تطبیق آن با جغرافیا ی منطقه. گفتگوی کوتاهی با چند روحانی و همسفران چیزی را روشن نمی کند. گرفتن عکس های زیادی از اطرا ف منطقه احد برای بررسی بیشتر با دوستان در بازگشت.

مسجد قبلتین بسیار زیبا.  گفته می شود قبله در این مسجد 180 درجه  از شمال (سوی بیت المقدس) به جنوب (سوی مکه) تغییر یافته. از آنجا به مساجد سبعه و منطقه جنگ خندق. دیدار چند عرب جوان و گفتگوی کوتاهی با آنها در باره موقعیت خندق و توجیه آن با منطقه.  به لحاظ نظامی  بسیار قابل قبول. نقشه این جنگ در کتابی که همراه آنهاست کمکی خوبی به ما می کند. مطابق این نقشه شهر مدینه در آن روزگار از سه طرف شرق، جنوب و غرب در محاصره «حره» (بیابان سنگلاخی که سواره رو نبوده)  قرار داشته و تنها منطقه  ورودی سواره رو شهر در شمال با یک خندق حدود 3 کیلومتری بسته شده است. این نقشه به درک موقعیت جنگ احد نیزکمک می کند که در شمال مدینه واقع شده، حال آنکه سپاه ابو سفیان از طرف مکه و قاعدتا از جنوب می آمده.

مسجد قبا، زیبا و تاثیر گذار، سفید سفید در پهنه ی نیلی آسمان غروب اطراف مدینه، همراه با اذان مغرب.  با دوربین نمی گذارند به درون مسجد بروم. چند دوربین دار دیگر هم پشت در مانده اند. دوربین ها را به یکی از اینها می سپاریم و نوبتی به داخل  مسجد می رویم. در نوبت من که دوربین ها را نگهداری می کنم، یک زائر ازترکیه آن همه دوربین را که در کنار من می بیند جلو آمده و می خواهد یکی از آنها را بخرد! وبعد عذر خواهی می کند و می رود.

به هتل برمی گردیم و آخر شب به حرم رسول الله(ص). رواقهای مسجد تقریبا خالی. نزدیک به محراب و ستون های مشهور. پر ازدحام و شلوغ. با این حال نه به شلوغی و ازدحام اطراف ضریح امام رضا. شاید به این دلیل که در اینجا اجازه زیارت نامه خواندن و روضه خوانی داده نمی شود. زائرین سرگرم آشنایی با جزئیات مکانها، منبر، محراب، ستون توبه، ستون حرث، ستون عایشه و ستون ابی لبابه. آخری با یک خیانت و سپس توبه و اعتصاب غذای نه روزه، ستونی را در تاریخ اسلام به نام خود ثبت کرده است. فاصله بین منبر و مقبره ی رسول الله(ص) کماکان به دلیل اهمیت روضه ی رضوان بودنش جای سوزن انداختن هم نیست و همه در نوبت برای بهره ای از بهشت.

نمازی و پس از زیارت و عبور از جلو روزنه های دریچه های رو به قبر رسول الله(ص) بر می گردم. در حال عبور از داخل رواق مسجد النبی، چند طلبه که خود را دانشجو می نامند، احتمالا وهابی، پراکنده اینجا و آنجا مشغول درس خواندن. مانند طلاب خودمان در رواقهای خلوت حرم و اطراف مسجد گوهر شاد. به چند نفرشان سلام کرده و می خواهم از کارشان سر در بیاورم. یکی از آنها انگلیسی خوب بلدست و بلافاصله پس از اینکه می فهمد من ایرانی و شیعه ام آماج انتقادهای عقیدتی خود قرارم می دهد: «شما قران را کلام خدا نمی دانید! یک قران دیگر چاپ کرده اید! (احتما لا منظورش مفاتیح الجنان است) مسلمانان سنی را دوست ندارید! و خلفا را نیز. علی را بالاتر از محمد می نشانید و...» استنادش بیشتر به اصول کافی است. خودش البته این کتاب را نخوانده و بیشتر از قول معلمانش می گوید. همه ی ادعاهایش را رد می کنم و از او می خواهم که به عنوان یک دانشجو، به خصوص اینکه تصمیم دارد تحصیلاتش را ادامه داده  ودرعلوم مذهبیPhD بگیرد با تحقیق بیشتری عمل کند. وحتی به او می گویم خود من به عنوان یک شیعه نه خودم چنین باورهایی دارم و نه آنکه کسی را در بین شیعیان می شناسم با چنین باورهائی. می گوید پس فرقه های دیگری از شیعه چنین عقیده هائی دارند. بهر حال به خیر و خوشی از هم خداحافظی می کنیم و به هتل برمی گردم.

بايد برای اینکه چنین تصوری از شیعه نباشد در برخی رفتارها و گفتارهای غیر ضروری که در محافل شیعه وجود دارد و بنیاد چنین شبهاتی را باعث می شود فکری بشود. البته باید اذعان داشت که اصلاحات زیادی در رفتار ما شیعیان در محیط های عمومی اهل سنت اتفاق افتاده است. شرکت در نمازهای پنج گانه آنها، عدم قرائت دعای دست در نماز، عدم استفاده از مهر، البته نیازی هم به مهر هم نیست چون همه جای مسجد سنگفرش است. به هر حال در بسیاری موارد دیگر نیز می توان چنین اصلاحاتی را انجام داد و از موضع تهمت دوری کرد، و در عصر جهانی شدن، نیروها را صرف چنین اختلافاتی نساخت. بگذریم از اینکه هنوز حتی فردی از اعضا هيئت علمی دانشگاه  در همين کاروان ما می گفت که در حال بوسيدن ستونهای حرم را بوده و هر چه نگهبان بیچاره حرم به زبانهای مختلف به او گوشزد کرده است که این کار حرام است! وقعی ننهاده و خود را به نشنیدن زده است. میگفت دوست دارم ببوسم و می بوسم! با همه اينهاجهت کلی مثبت و امیدوار کننده است. (ادامه دارد)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 18:16  توسط حسین ثنائی نژاد  | 

قسمت چهارم ( مدينه)

 ساعت چهار و نیم صبح پس از وضو در هتل و توضیحات اولیه روحانی کاروان در جمع به قصد زیارت حرم رسول ا.. و بقیع و نماز صبح در مسجد النبی به راه می افتیم. فاصله هتل با مسجد کمتر از دویست متر. دیدار اول، شکوه مسجد النبی، زائران از ملل و نژادهای گوناگون با لباسهای متنوع، بیشتر از کشورهای شرق آسیا و آفریقا. مسجد را دور میزنیم و در بازار بین الحرمین به صورت ایستاده زیارت نامه و مداحی خوانده میشود. در این ساعت دربهای قبرستان بقیع بسته است.

 

 به داخل رواق های مسجد می رویم انتطار اذان و نماز.فضای اینجا شکوه خاصی دارد. معماری با عظمت و تاثیر گزار. ستونهای سنگی سفید و زیبای متعددی، سقف بلند وبزرگی را بر فضای بسیاروسیع بخش جدید توسعه یافته مسجد نگه داشته اند. معماری جدید الهام گرفته از همان بخش قدیمی عهد عثمانی است که البته به مدد تکنولوژیهای جدید عظمت بیشتری یافته. باب های مختلف و بسیار، تعبیه شده با فاصله های کم از یکدیگر و در اطراف این رواق های عظیم که ورود و خروج زائرین را تسهیل می کنند و هر کدام به نامی مزین. از جمله نام های ملک فهد و ملک خالد که بر بالای دو تا از این بابها حک  شده و افتخار خادم الحرمینی این دو را به همه ی مسلمین یادآور می شوند. البته باید اذعان داشت که فضا سازی های جدید مسجد النبی و اطراف آن بی نقص و با شکوه و با تسهیلات بهداشتی و عمومی فراوان و راحت انجام شده است. همه ی زائرین بر این موضوع معترفند به خصوص آنها که قبل از بازسازی نیز مشرف شده اند.(تصوير)

 

 به نظر من نکات اصلی در طراحی توسعه ی مسجد النبی، توجه هم زمان به سادگی ساختاری بنا، دسترسی آسان معماری نوین ملهم از معماری باقیمانده از گذشته و ایجاد زیر ساختارهای بهداشتی و رفاهی می باشد. پارکینگهای وسیع با گنجایش بسیار در زیر صحن مسجد و وجود سرویس های بهداشتی فراوان در مجاورت پارکینگ ها و قابل دسترس از همه ی فضاهای صحن بوسیله ی پله های برقی نیز این طراحی را کامل کرده است.

 

اولين نماز جماعت به امامت امام جماعت مسجد النبی همراه با خیل نمازگزاران از مذاهب مختلف سنی و شیعه. یک زائر ایرانی که تکه ی چوبی را به سجاده اش دوخته بود تا در این مسجد بی مهر برایش سجده گاه مناسبی باشد، با تذکری شدیدی از طرف زائری دیگر موجه شد که او را از این کار منع می کرد. البته با استناد به فتاوی اخیر مراجع شیعه، و او بی دفاع و تسلیم به نطر میرسید! پیشرفت خوبی داشته ایم. به هنگام نماز جماعت مشترک، دیگر هیج تفاوت ظاهری دیده نمی شود، جز آنکه دستان شیعیان آویخته و دستان سنی ها بر سینه و این تفاوت دعوائی را بر نمی انگیزد و هر دو طرف آنرا پذیرفته اند. تاخیر در فاصله رکوع تا سجود و قرائت بخشی از یک سوره در رکعت اول و دوم، گفتن «آمین» پس از قرات «حمد» با صدای بلند (و البته بسیار پر شکوه و تاثیر گذار و پر هیبت) در نماز اهل تسنن بوسیله شیعیان نادیده انگاشته می شود و خواندن نماز با همین تشریفات و البته همراه با سکوت به هنگام گفتن «آمین» جائز شمرده شده و نیازی به اعاده آن نیست. بدین ترتیب تزاحمی هم که گفته می شود در گذشته ها بوجود می آمده دیگر زمینه ی ظهور نمی یابد.

 

پس از بازگشت به هتل و استراحتی کوتاه و صبحانه، همراه همسرم به مسجد النبی بر می گردیم و در صحن و اطراف آن قدم می زنیم و به بقیع می رویم. در این ساعت به درون این قبرستان نمی توان رفت. از بیرون و در کنار نرده های بلند و زیبایش  یک دور کامل آن را دور می زنیم. وضع کنونی این قبرستان بسیار سامان یافته و مرتب است و هیج نشانی از مخروبه بودن و غربت در آن به چشم نمی آید. و نیز بی حرمتی به هیچ قبری مشهود نیست همه ی قبور یکسان و یکنواخت و مطابق قوانین فقهی اسلام، بی هیچ تشریفات اضافه ای.

 

در اطراف مسجد النبی و بقیع بخصوص بازار بين الحرمين،خيل  دست فروشان در همه جا پراکنده و اصرار سماجت آمیز آنها به زائرین برای خرید. این گروه کاملا چهره شناسند و واژه های مورد نیاز شان از زبانهای مختلف را آموخته و تعارف به هر زائر با زبان خودش! و به ما: «بفرما حاجی، ارزان، تخفیف موجود!»(تصوير)

 

بازگشت به هتل و پس از استراحتی کوتاه، دوباره به مسجد النبی برای نماز ظهر. عکسی از خورشید در میانه ی گلدسته های بلند و زیبا در لحظاتی مانده به ظهر. خیل جمعیت که از همه طرف به سوی مسجد می آیند برای نماز و اگر دیرتر می رسند در هر کجا که باشند با هر فاصله ای که به صف های اصلی مانده باشد می ایستند و اقتدا می کنند و نماز را با همان جماعت می خوانند.

 

در داخل مسجد اما مامورین بسیاری و ظیفه نظم بخشیدن به صفوف را بر عهده دارند. این کار سازمان یافته و بسیار دقیق انجام می شود، به نحوی که کمتر می توان جای خالی و یا صف های تشکیل شده ی نامنظمی پیدا کرد. مکبر نیز قبل از تکبیرة الاحرام با گفتن «استوو» و «اعتدلو» هم را به تنظیم صفوف و ردیف ایستادن دعوت می کند و دیدم که همه این خواسته ی او را اجابت می کردند و به آنها هم که توجه کمتری داشتند یادآور می شدند که درست بایستند.

 

داخل حرم رسوال الله، چند گروه ایرانی، و بیشتر جمعیت از سایر کشورها. آخرین لحظات باز بودن درب حرم . ازدحام جمعیت چندان زیاد نیست. تابلوی در مجاورت منبربا این عبارت: «بین المنبری و حجرتی روضه من ریاض الجنه». زیارت خانه رسول ا.. که مزارش نیز هست. ضریح ندارد البته وبا حفاظی محصور و امکان گردش به دور خانه نیست. از چند روزنه به اندازه کف دستی مهمانانی که صف کشیده اند به نوبت و البته با ازدحام به درون حجره می نگرند و عرض ادب و احترام و زیارت. قبر عمر و ابوبکر نیز آن طرفتر و باز هم روزنه ای برای دیدن.

 

(۱۰/۱۰/۱۳۸۳) همراه با همسرم، مسجد قمامه، مسجد ابوبکر و مسجد علی ابن ابیطالب که در فاصله ی کمتر از صد متر از هم قرار دارند و هر سه  تقریبا در مجاورت مسجد النبی  و در جنوب غربی آن. باید توجه داشت که این مسجدها که بسیار هم نزدیک  به یکدیگر و در مجاورت مسجد النبی هستند در واقع بناهای یاد بود یک واقعه در آن مکانها هستند. ظاهرا مساجد قمامه و ابوبکر بنای یاد بود دو نماز عید جدا گانه توسط حضرت رسول(ص) در آخرین سال عمرش و مسجد علی(ع) نیز محل اقامه ی نماز عید دیگری توسط رسول الله(ص).

 

هتل، شام، و گفتگوی کوتاهی با یک روحانی. از او درباره ی وضعیت جغرافیایی احد و حوادث آن جنگ پرسیدم، برخی مشکلات برای باز سازی جغرافیایی نظامی این جنگ برایم حل نشده است. امروز در دیدار کوتاهی که از منطقه احد داشتم حادثه شبیخون خالدبن ولید در جنگ احد را نتوانستم بصور قابل قبولی در ذهنم با جغرافیای منطقه تطبیق دهم. این گفتگو هم چیزی را حل نکرد بیشتر درباره ی حوادث حاشیه ای جنگ اطلاعات پراکنده ای داشت.

 

حرکت به سمت بقیع برای مراسم دعای کمیل. چنین مراسمی که تقریبا جنبه رسمی یافته خیلی برای دلچسب نیست. ولی همسفران را همراهی کردم. مسجد، خلوت در این ساعت شب. در جلو بقیع فقط ایرانی ها. نیروی های ویژه سعودی با اسلحه و با طوم در اطراف جمعیت. بیشتر در آن طرف نرده ها، داخل مسجد النبی و کمی دورتر از جمعیت آرایش گرفته بودند. دوربین های امنیتی هم فعال. یک دوربین تلویزیونی بزرگ هم در پشت بام مسجد النبی با یک فیلمبردار که از تمام جمعیت مدام فیلم تهیه می کرد. (ادامه دارد)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 18:15  توسط حسین ثنائی نژاد  | 

در آغاز راه (قسمت دوم)

بر يک هواپيمايی که علامت کشور ليبی بر آن بود و گفته می شد بوسيله ايران از شرکت هوايی اردن اجاره شده و کادر پرواز آن همه ايرانی بودند سوار شديم. مثال گويائی از آوار پديده‌ی جهانی شدن بر سرمان. می گويم آوار، چون اين پديده‌ به صورت تدريجی - اگر چه سريع - در اغلب جهان گسترش يافته ولی به نظر می‌آيد ابعاد مختلف آن گاه و بيگاه به سرعت بر سر ما آوار می شود.

پس از سوار شدن به هواپيما، معلوم شد که دارای نقص فنی است و رفع آن بيش از دو ونيم ساعت زمان برد. و در اين مدت زائران همچنان نشسته بر صندلی ها و البته صبور به جز مواردی کم شمار پس از سه ساعت پرواز خدود ساعت ۷ بعد از ظهر در فرودگاه مدينه فرود می آئيم.

به هنگام کنترل گذر نامه ها، از بلند گوهای سالن فرودگاه «تلبيه» با صدای خوشی پخش می شود و فضای خوبی را فراهم. البته کمتر کسی بدان متوجه، و همه سرگرم عبور از نقطه کنترل و پيدا کردن ساک ها و خروج از سالن.

در اتوبوسی هم که برای رفتن به هتل سوار شديم قران با صوت دلنشينی پخش می‌شد و راننده اش سياه پوست. وارد مدينه می شويم. شهری که تا اينجا به همه‌ی شهرهای ديگر می ماند، انبوهی از ساختمانها، و شبکه ای از بزرگراهها و معابر و انواع خودروهای لوکس و گران قيمتی که به مدد پول نفت و ولخرجی عربها از دنيای پيشرفته به اينجا آمده اند. بی هيچ توضيح و راهنمايی و بی اطلاع از مسيرهايی که طی می کنيم، به هتل می رسيم. در هتل، ديگر آرامش فرودگاه در جمع زائران نيست حدود  ۵۰۰ تن آدم به يکباره رسيده اند، با آن همه بار و بنه، و فقط چهار دستگاه آسانسور که آنها را بايد به طبقات مختلف ببرند. ازدحام، فشار، جمعيت، سر و صدا، غر و لند، همهمه و شلوغی، همه را کلافه کرده و گاهی برخوردهای لفظی را هم باعث می شود و فضا در جوار مسجد النبی خالی از آرامش!

نمی‌دانم حاجيانی که پس از ماهها شتر و استر سواری و يا پياده به اين ديار می رسيده اند نيز همينگونه آشفته و عصبی بوده اند، يا اينکه افزايش سرعت زندگانی عصر جديد بی تابی مزمن را در همه‌ی جنبه‌های زندگی ما تزريق کرده و طاقت مان را کم؟ عجالتا نمی‌خواهم به مديريت کار در اين ماجرا بپردازم که البته به تدبير می‌شد از اين وضع پيشگيری کرد.

بالاخره در اتاق‌هايمان مستقر می شويم و هم اتاقی‌‌های من يک سرهنگ بازنشسته ارتش و يک دندانپزشک استاد دانشگاه هستند. به جز شلوغی اول کار در هتل بقيه‌ی امور به سامان است. شام به موقع و مناسب و اتاق ها و فضای هتل نيز. (ادامه دارد)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 18:11  توسط حسین ثنائی نژاد  | 

در آغاز راه

 راه افتاده‌ام  و مايلم آنچه را تجربه مي کنم بنويسم. نمي دانم چرا و چگونه به اين نتيجه رسيدم و آيا اين نوشته ها را خود دوباره خواهم خواند؟ فرزندانم يا ديگران؟ سفرنامه جلال را خوانده ام و حج دکتر شريعتي را نيز، مطالب پراکنده ديگري را هم. نوشته هاي جلال بيشتر به دلم نشست. خيلي راحت و شفاف نوشته است. بي هيچ تعارف، ريا و تظاهر و زهد فروشي. ساده و روان. خودم را به فضاي فکري او نزديکتر يافتم. مثل او من نيز راه افتاده ام که بروم و تجربه کنم. آيا اين يک تجربه لاهوتيست يا ناسوتي؟  آيا آشفتگي هاي ذهني ام را سامان مي بخشد يا بر پريشاني هايم خواهد افزود؟ تا کنون البته براي سر وسامان بخشيدن به اين آشفتگي ها فرصت زيادي نداشته ام . يعني داشته ام ولي صادقانه بگويم  بيشتر صرف دنياي خود وديگران شده است. و البته صرف اين فرصت ها براي دنيايم نتيجه هم داده و اکنون آنرا در حد انتظارم دارم. خواسته هاي بيشتري هم دارم  ولی بیشتر تکرار برخی خواسته ها ی انجام شده اند نه چيزی نو. بااينحال دنيا را نمی توانم ناچيز بيانگارم  و هنوز وقت و انرژی زيادی از من می‌گيرد.

 گاه وبيگاه به خود انديشده‌‌ام. به چرائی‌های بسياری و چندو چون هائی ديگر. فرضيه های بسياری هم ساخته ام .آنها را با ديگران هم در ميان گذاشته ام . بيشترگوش داده اند و برخی احتمالا بدون توجه کامل آنها را تائيد و تصديق کرده اند. خودم اما مدام پر و بالشان داده ، ايراد تراشی کرده و گاه بی هيچ نتيجه ای به دورشان ريخته ام ويا کاملترشان کرده و به قفسه نظريه هائی که بنياد انديشه‌ام را و در نتيجه کردارم را شکل می دهند سپرده‌ام. هستی، ماهيت آن، موجودات، انسان، خدا، دين، اخلاق، دنيا، بهره های مادی، زمان، مکان، روح، مرگ و همه مقولاتی که تا کنون مشغله نوع بشر متفکر بوده است.

 
خدا را در همه کائنات حاضر می بينم و همه آنچه هست را غرق در هستی بی انتها و بی زوالش تصور کردن برايم دشوار نيست. برای رسيدن به اين شناخت فلسفه و برهان هم نجسته ام و يافته ام بی واسطه. تعجب می کنم اگر دليلی  هم برايش بخواهند. اما تصورم هرگز نتوانسته است فضای ارتباطی عرضی، طولی و يا هر نسبت ديگری را در خود جای دهد. حد ومرز جدائی «او » و «من» به لحاظ  وجودی و مخاطب قرار گرفتن بوسيله او مقوله های پيچيده‌ ایست که هر گاه در برابر آنها قرار می‌گيرم بی هيچ نتيچه ای به آينده موکولشان کرده‌ام. او را می‌فهمم، شعور بی‌نهايت، هوش مطلق جاری در همه ارکان هستی. ولی من چی؟ من کجايم؟ آيا جزئی از شعور مطلق کل؟ چه جزئی؟ بی نهايت را نمی توانم در نهايت خود محصور کنم. و پس از بی نهايت تصور نهايت ديگر دشوار و اينکه در چه مختصاتی از  اين جغرافيای بی‌نهايت وجود قرار می گيرم؟ شايد در محدود بودن وجود خودم بايد  تجديد نظر کنم و اين اگر چه به تصورم نزديکتر است، ولی باز هم پارادوکس های بسياری را فرا رويم قرار می دهد.

 در این مجال البته بر آن نیستم تا جزئیات همه اینها را  شرح دهم ولی با درک هوش جاری در همه کائنات، وجودم را بیهوده و رها در پهنه بی انتهای هستی، بی هیچ مقصد و منظوری نیز باورندارم. البته درک این هدف و برنامه مسلما بسیار پیچیده و راه یافتن بدان بسیار طاقت فرساست، اینرا مطمئن هستم. باید علاوه بر آگاهی، تمرینات ذهنی و روحی که بتواند تمام قوای وجودی را در این راستا متمرکز کند نیز در
دستور کار قرار گیرد تا شاید «بانگ جرسی» شنیده آيد و در این «شب تاریک و بیم موج» از «گردابی چنین حائل» رهائی حاصل، شاید. البته شک ندارم که به سادگی و با انجام مناسک و بدون ره یافتن به ژرفا چیزی حاصل نمی شود. شاید فقط آرامش ساده ای فراهم شود ولی تعالی و تکاملی را به ارمغان نخواهد آورد، ابدا. شاید بتوان از کناری گذشت و بی هیچ تشویشی خورد و خوابید و لذت برد و مرد، ولی با قبول وجود شعور و هوش در هستی، فارغ از شعور نمی توان خفت وتفکر نکرد. با این نوع محتویات فکری بدین سفر دست یازیده ام و بدین امید که چون سفر آگاهی بخش است و تعالی آفرین، همراه غافله ای شده ام که صدها سال است به راه افتاده و میلیونها انسان را با خود همراه کرده و در یک غالب کاملا معین و تعریف شده آنها را طواف  داده ، به سعی وا داشته و از آنها قربانی گرفته است، «حج». پس باید رازی در آن نهفته باشد که این همه را به خود کشانده و باید آنرا بجویم و این راه را تجربه کنم. می خواهم همانگونه آنرا تجربه کنم که همه کرده اند، بی هیچ دخل و تصرفی و بی هیچ روشنفکر بازی خاصی.

 گفتند  باید از همه آشنایان و خویشان خدادحافظی کنی و حلالیت بطلبی، کرده ام. گاه در این خداحافظی ها همه جنبه های ارتباطات عرفی اجتماعی خودش را تحمیل می کرد. تعارف ها، خود نمائی ها، جلب نظرها و گاه اکراه و اضطرار! برخی از آنهااما واکنش  های جالبی داشتند. به دوستی از دوران دبیرستان که بعدا در دانشگاه نیز مدتی را با هم بودیم تلفن کردم تا خدا حافظی کرده و حلالیت بطلبم. موبایلش در نیمه گفتگو قطع شد.بلا فاصله یک  اس ام اس برایم ارسال کرد و در آن چنین نوشت: «پس از شنیدن خبر سفرت به حج، به شدت تحت تاثیر قرارگرفتم. دیگر نمی توانم ادامه دهم و اشکهایم جاریست» در جاده به طرف بندر عباس در جرکت بود. او را بدين شيفتگی نشناخته بودم. بدون استثتا همه می خواستند و اصرار می کردند در طول سفر یا در جائی و گاهی به یادشان باشم و دعائی برایشان.

 برخی توقعشان بیشتر و می خواستند به نیابت از آنها نمازی خوانده و یا طوافی به جای آورم. برخی برای حصول اطمینان از اینکه حتما آنها را بیاد آورم مطالب عجیب و غریبی را در ارتباط با مکانهای خاصی بیان می کردند. خانمی گفت که روسریش را روی ناودان طلا جا گذاشته! و دیگری می گفت گر به‌های مدینه را فراموش نکنم. من ابتدا منظورشان را نفهمیده و سخت متعجب می شدم ولی دریافتم که سرنخی به ذهن من وصل می‌کنند تا به یادشان باشم. برخی افراد حتی مطالب مبتذلی را هم به این آدرس دهی ها می افزودند. و جالبتر اینکه تا این یاد آوری ثوابی باشد برایشان. این روشها برایم عجیب بود و هنوز هم هست. نمی دانم این چه رازیست که این همه را با این همه به خود مشغول داشته و دارد؟ خودم اما تا امروز هیچ حالت یا هیجان خاصی نداشته ام. مقدمات سفرم را مانند تمام سفرهای دیگرم ترتیب داده‌ام و هیچ
حالت یا انتظار خاصی هم اثر درونی بر من نگذاشته است.

در فرودگاه پس از عبور از بازرسی و پيوستن به جمع زائرين، جائی که ديگر از بدرقه کنندگان و نيز مامورين کمتر اثری بود، کارها با آرامش بيشتری پيش می‌رفت و طمانينه خاصی در چهره ها ديده می‌شد. چهره ها آرام و متفاوت. کاروانی که بيشترشان را تحصيل کردگان، دانشگاهيان، بازاريان و معلمان تشکيل داده‌اند. رفتارها همه موقر و فارغ از هر دغدغه‌ای. سفرهای زيادی رفته‌ام اما اين همه آرامش را يکجا در جمع همسفرانم نديده‌ام. اين آرامش به من هم سرايت کرده‌ است و تقريبا بی هيچ دغدغه‌ای، حتی از همان نوعی که گاه برای جلب منفعت يا دفع ضرری  و يا  به خاطر چيزهای ديگر، آشکار و پنهان به سراغم می‌آيد، در نتيجه خواهشهای درونی و يا گرفتاريهای بيرونی. در درونم احساس خوبی دارم. دوست دارم به همه همسفرانم کمک کنم و مهربانی. حالت خوبی است. به نظرم همه همسفرانم  خوبند و من همه آنها را دوست دارم. در رفتار و ظاهرشان نيز تا اينجا ريا و تظاهری پيدا نيست. آبا اين يک نشانه است؟ و اميد بخش؟   «ادامه دارد»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 18:9  توسط حسین ثنائی نژاد  | 

سرآغاز

ای نام تو بهترين سرآغاز

سلام،

همه چيز از آنجا شروع شد که پس از سالها دوری از قلم، در آستانه سفری متفاوت با سفرهای هميشگی به مغازه‌ای رفته و دو دفترچه صد برگ جيبی و يک دفتر ۶۰ برگ معمولی با چند خودکار خريده و ضميمهُ بار سفرم کردم. تصميم به نوشتن، که تصميم سختی بود برای من البته. نه اينکه در اين سالها ننوشته باشم، نوشته‌ام و حرفه‌ام همين را ايجاب می‌کند ولی فقط تخصصی و فنی. آن نوشته‌ها مثل کار گل است نه نجوای دل. با دل و از دل و برای دل نوشتن کاريست سهل و ممتنع و همين است که تصميم را سخت می‌کند. روزی که آن دفترها را خريدم نمی‌دانستم وقتی پر شدند با آنها چه خواهم کرد و همين را هم در برگ آغازين نوشته‌ام. اما بعد دوستان اهل ادبم  که نوشته‌هايم را خواندند تشويقم کردند آنها را منتشر کنم ، و من گريزان ازنوشتن کتابی در اين وادی که توان و جرآتم نيست.

دوستی دارم که روزگاری دانشجويم بوده، جوانی پر شور، خوشفکر و آرمانگرا و صاحب يک وبلاگ. گاه و بيگاه دعوتم می‌کند نوشته‌هايش را بخوانم و خوانده‌ام. قلم روان وشيوائی دارد که افکارش را صريح و سريع منتشر می‌کند و حتما غير از من خوانندگان ديگری هم دارد! امروز ساعت ۳ صبح که با کابوسی از خواب پريدم ،ديگر خوابم نبرد و نتيجه‌اش اين شد که از او پيروی کرده و توصيه دوستانم را عملی و آن يادداشتها را به روش او به زيور طبع بيارايم. و چنين شد که درکنار خوانندگی گاه و بيگاه وبلاگها به جمع نويسندگان گاه و بيگاه‌ وبلاگها سلام گفته و رخصت طلبيدم. مرا در جمع خود پذيرا باشيد و به سخن نقد بنوازيدم.

در روزهای آينده به تدريج يادداشتهای سفرم را خواهم نوشت و شما را در همه تجربيات و احساساتی که در اين سفر داشته‌ام شريک خواهم کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 18:8  توسط حسین ثنائی نژاد  |